یکی نیست که به من دهاتی بگوید که تعطیلات سال نو چه زمانی تمام می شود !؟
خدا به خیر بگذراند خودم هم نمی دانم چه می خواهم بنویسم ، شروع کردم توکل به خدا :))
اول تا یادم نرفته این را بگویم :
عرضم به حضور انور بلاگرهای محترم ، هاله خانم جان قرار است که همه را به یک چت روم در یاهو دعوت کند تا کمی با هم گپ بزنیم ، فقط مواظب باشید مثل من ،سوتی ندهید !
جدا" که خدا این هاله را حفظ کند که در وبلاگشهر ، مادر یتیمان است و شوهر بیوه زنان .
هر کسی هر مشکلی دارد می دود سوی این نازنین ، او هم سخاوتمندانه ، از هیچ کمکی دریغ نمی کند .
راستی بگویم سن من و هاله ، روی هم ۹۰ سال است و با هم همسن و سالیم پیدا کنید پرتقال فروش را !
کمی هم دوست دارم در مورد " کامنت "صحبت کنم .
خدا را شکر گوش شیطان کر ، تمام کامنت نویسان وبلاگم ، وزین و با وقار می نویسند ، چنان لذت می برم وقتی می بینم نوشته هایم را با دقت خوانده اند و با حوصله نظر می دهند که حد ندارد .
سه، چهار ماه پیش ، در وبلاگ هاله خواندم که یک زوج بلاگر ، تنها فرزندشان را از دست داده اند ، رفتم به وبلاگشان و تسلیتی گفتم و از آن حرفهایی که آدم اینگونه مواقع می زند و خودش هم می داند هیچ مرحمی بر زخم دل داغدیده نیست . سپس شروع کردم به خواندن کامنت ها تا یاد بگیرم در اینگونه مواقع چه باید گفت . به این کامنت برخوردم :
سلام ، من آپم ، به من سر بزن ، بای !
حالا سخنی دارم با شیرازی هایی که نوشته های من را می خوانند اما نمی دانند راه را اشتباه آمده اند ! پاتوق شیرازی ها اینجاست .
مسافر هندوستان را به خانهء علی هدایت کردم و شیرینی خوبی دریافت کردم ! البته قرار است دریافت کنم .
قرار شده علی آقا ، دعوت نامه برای خودم و دخترم ،۲ بلیط رفت و برگشت به کانادا ، هزینهء هتل و ایاب و ذهاب به علاوهء ۷/۸ هزار دلار کانادا برای تهیهء سر و سوغات به من هدیه کند .
قرار است مسافر هندوستان هم هدیه ای برایم بفرستد که بعدا" اعلام می کنم .
خوانندهء عزیز ، اگر شیرازی هستی ، حواله ات به حضرت عباس اگر زیر آبی بروی و نگویی که از اینجا خبر شدی که پاتوق شیرازی ها کجاست !
علی در یک کامنت نوشت که هم سن من است ! حاضرم قسم بخورم دروغ می گوید !
علی نمی داند من چه " تخم جنی " هستم !
علی جان فکر کردی از خاطراتی که از قدیم و سینما و .... گفتی سنت را حدس نزدم؟
من که گفتم حافظهء عجیبی دارم !
علی از فیلمی صحبت کرد و من سنش را حدس زدم ، این که فیلم است ، حتی یادم می آید کدام تبلیغات تلویزیونی در چه سالی پخش می شد ، نمونه اش :
جوان ها خوب گوش کنید و دلتان بسوزد که ما چه ها که ندیدیم ، حالا شما چه می بینید ، آقایی با سبیل چخماقی می آید و برایتان مواد غذایی تبلیغ می کند ، خدا وکیلی از اشتها نمی افتید؟
یک تبلیغ تلویزیونی در سال ۵۰ پخش می شد که دستمال کاغذی حریر را تبلیغ می کرد .
هاله ، نه این هاله خانم جان خودمان ها، نه ، همان هاله که الآن مجری یک کانال تلویزیونی در لوس آنجلس شده .
با یک مینی ژوپ ، می آمد و چرخ دستی را حمل می کرد ، چرخ پر بود ار دستمال حریر .
می خواند :( با ریتم آهنگ آمنه آغاسی بخوانید )
آی خانم
آی آقا
دستمال من حریره
دوست دارم
هر کی رو
حریرو دست بگیره
حریر قشنگه ، حریر ظریفه
دستمال حریر
خیلی لطیفه !
این را گفتم یاد شبی افتادم که ، برای اولین بار تلویزیون خریدیم .
چقدر ، همه چیز خوب بود ، چقدر ذوق داشتیم ، انگار همهء دنیا را خریده ایم .
آن شب که تلویزیون به خانهء ما آمد ، آبگوشتمان سوخت !یادش به خیر ،نخود سوخته هایی که با اشتها می خوردیم و می خندیدیم .
چند تا از بلاگر ها هستند که از خاطرات قدیمشان می گویند ، یکی خود من ، که روضه می خوانم و اشک بعضی ها را در می آورم ، یکی هم این کاپیتان که گاه آدم را روده بر می کند از خنده :))
رها جان این هم از خاطرات قدیم ، راضی شدی مهربان من ؟به کاپیتان سر بزنی دیگر اینطرف ها پیدایت نمی شود :))






