تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - چپ اندر قیچی

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

چند روزه دارم این دست آن دست میکنم تا جشن سال نو میلادی تمام  شود ، تا بقیهء سرگذشتم را بنویسم .

یکی نیست که به من دهاتی بگوید که تعطیلات سال نو چه زمانی تمام می شود !؟

 

خدا به خیر بگذراند خودم هم نمی دانم چه می خواهم بنویسم ، شروع کردم توکل به خدا :))

اول تا یادم نرفته این را بگویم :

عرضم به حضور انور بلاگرهای محترم ، هاله خانم جان قرار است که همه را به یک چت روم در یاهو دعوت کند تا کمی با هم گپ بزنیم ، فقط مواظب باشید مثل من ،سوتی ندهید !

جدا" که خدا این هاله را حفظ کند که در وبلاگشهر ، مادر یتیمان است و شوهر بیوه زنان .

هر کسی هر مشکلی دارد می دود سوی این نازنین ، او هم سخاوتمندانه ، از هیچ کمکی دریغ نمی کند .

راستی بگویم سن  من و هاله ، روی هم ۹۰ سال است و با هم همسن و سالیم پیدا کنید پرتقال فروش را !

کمی هم دوست دارم در مورد " کامنت "صحبت کنم .

خدا را شکر گوش شیطان کر ، تمام کامنت نویسان وبلاگم ، وزین و با وقار می نویسند ، چنان لذت می برم وقتی می بینم نوشته هایم را با دقت خوانده اند و  با حوصله نظر می دهند که حد ندارد .

سه، چهار ماه پیش ، در وبلاگ هاله خواندم که یک زوج بلاگر ، تنها فرزندشان را از دست داده اند ، رفتم به وبلاگشان و تسلیتی گفتم و از آن حرفهایی که آدم اینگونه مواقع می زند و خودش هم می داند هیچ مرحمی بر زخم دل داغدیده نیست . سپس شروع کردم به خواندن کامنت ها تا یاد بگیرم در اینگونه مواقع چه باید گفت . به این کامنت برخوردم :

سلام ، من آپم ، به من سر بزن ، بای !

 

حالا سخنی دارم با شیرازی هایی که نوشته های من را می خوانند اما نمی دانند راه را اشتباه آمده اند ! پاتوق شیرازی ها اینجاست .

خانهء علی آقا

مسافر هندوستان را به خانهء علی هدایت کردم و شیرینی خوبی دریافت کردم ! البته قرار است دریافت کنم .

قرار شده علی آقا ، دعوت نامه برای خودم و دخترم ،۲ بلیط رفت و برگشت به کانادا ، هزینهء هتل و ایاب و ذهاب به علاوهء ۷/۸ هزار دلار کانادا برای تهیهء سر و سوغات به من هدیه کند .

قرار است مسافر هندوستان هم هدیه ای برایم بفرستد که  بعدا" اعلام می کنم .

خوانندهء عزیز ، اگر شیرازی هستی ، حواله ات به حضرت عباس اگر زیر آبی بروی و نگویی که از اینجا خبر شدی که پاتوق شیرازی ها کجاست !

علی  در یک کامنت نوشت که هم سن من است ! حاضرم قسم بخورم دروغ می گوید !

علی نمی داند من چه " تخم جنی " هستم !

علی جان فکر کردی از خاطراتی که از قدیم و سینما و .... گفتی سنت را حدس نزدم؟

من که گفتم حافظهء عجیبی دارم !

 علی از   فیلمی صحبت کرد و  من سنش  را حدس زدم ، این که فیلم است ، حتی یادم می آید کدام تبلیغات تلویزیونی در چه سالی پخش می شد ، نمونه اش :

جوان ها خوب گوش کنید و دلتان بسوزد که ما چه ها که ندیدیم ، حالا شما چه می بینید ، آقایی با سبیل چخماقی می آید و برایتان مواد غذایی تبلیغ می کند ، خدا وکیلی از اشتها نمی افتید؟

یک تبلیغ تلویزیونی در سال ۵۰  پخش می شد که دستمال کاغذی حریر را تبلیغ  می کرد .

هاله ، نه این هاله خانم جان خودمان ها، نه ،  همان  هاله که الآن مجری یک کانال تلویزیونی در لوس آنجلس  شده .

با یک مینی ژوپ ، می آمد و چرخ دستی را حمل می کرد ، چرخ پر بود ار دستمال حریر .

 می خواند :( با ریتم آهنگ آمنه آغاسی بخوانید )

آی خانم

آی آقا

دستمال من حریره

دوست دارم

هر کی رو

حریرو دست بگیره

حریر قشنگه ، حریر ظریفه

دستمال حریر

خیلی لطیفه !

این را گفتم یاد  شبی افتادم که ، برای اولین بار تلویزیون خریدیم .

چقدر ، همه چیز خوب بود ، چقدر ذوق داشتیم ، انگار همهء دنیا را خریده ایم .

آن شب که تلویزیون به خانهء ما آمد ، آبگوشتمان سوخت !یادش به خیر ،نخود سوخته هایی که با اشتها می خوردیم و می خندیدیم .

چند تا از بلاگر ها هستند که از خاطرات قدیمشان می گویند ، یکی خود من ، که روضه می خوانم و اشک بعضی ها را در می آورم ، یکی هم این کاپیتان که گاه آدم را روده بر می کند از خنده :))

رها جان این هم از خاطرات قدیم ، راضی شدی مهربان من ؟به کاپیتان سر بزنی دیگر اینطرف ها پیدایت نمی شود :))

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط راوی  |