خاطره ای از این که چگونه دلم می خواست دخترم دانشمند شود !
از وقتی که دخترم به دنیا آمد ، اینجانب تمام سعی و تلاشم را روی این گذاشته بودم که ایشان را فیلسوف بار بیاورم .
حدودا" ۲ سالش بود که تصمیم گرفتم ایشان را با علم نجوم آشنا کنم !
شبی او را بغل کردم و توی حیاط می چرخاندم که این فکر ،که ایشان منجم شوند به ذهنم رسید .
نگاهی به آسمان انداختم و " دب اکبر و دب اصغر " را دیدم .
با انگشت به ستاره ها اشاره کردم که :
ببین عزیزم ، آن ستاره ها را که می بینی به آن " دب اکبر " می گویند و آن یکی که هم شکل این است اما کوچکتر است را " دب اصغر " می گویند .
و شروع کردم به توضیح دادن که : در زمان های قدیم تصور مردم از این تصاویر ، دو خرس کوچک و بزرگ بوده و......
احساس کردم دخترم کم کم خودش را بیشتر به من می چسباند و من همچنان توضیح می دادم .
ناگهان سرش را روی شانه ام گذاشت و گویی از لحظاتی قبل زبانش بند آمده بود ، به سختی به من فهماند که زود به داخل اطاق برویم !
از آن شب تا به حال هنوز هم از آسمان در شب خوف دارد و اگر گوشهء پرده کنار باشد شب نمی خوابد !
و باز دخترم حدودا" ۴ سالش بود که از مادرم خواستم اگر " حمام عمومی " سراغ دارد ، دخترم را ببرد تا مبادا وقتی بزرگ شد با حسرت به عکس حمام عمومی نگاه کند !
دوست داشتم همه چیز را تجربه کند !
با مادرم و دخترم راه افتادیم ، در سطح شهر تا بلکه حمام عمومی پیدا کنیم !
یافتیم !
مادرم ، دخترم را برداشت و رفت ، من هم توی ماشین نشستم تا برگردند .
بعد از نیم ساعتی برگشتند ، چشمهای دخترم ، همچنان از حدقه در آمده بود و هنوز تو شوک بود !
مادرم می گفت چنان حیرت زده به تک تک خانمها نگاه می کرد ، نه حرف می زد و نه حواسش به من بود فقط غرق حیرت بود !
این ها را مادرم می گفت و می خندید و دخترم همچنان در شوک بود !
از دخترم پرسیدم : چطور بود دخترم ؟
با اخم گفت بد بود !
گفتم چرا ؟
گفت : مامان بزرگ به من یک ظرفی داد و گفت برو از ار آن شیر آب ، آب بیاور ، من رفتم اما بچه ها بی ادب بودند و من را هل دادند . من دوست ندارم ، حمام خودمان خوب است .!
این را گفتم تا بروید مطلبی از ملا حسنی را در این باره بخوانید .






