تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - اندر حکایت تعلیم و تربیت فرزند !

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

خاطرات من که تمامی ندارد  !

خاطره ای از  این که چگونه دلم می خواست دخترم دانشمند  شود !

 از وقتی که دخترم به دنیا آمد ، اینجانب تمام سعی و تلاشم را روی این گذاشته بودم که ایشان را فیلسوف بار بیاورم .

حدودا" ۲ سالش بود که تصمیم گرفتم ایشان را با علم نجوم آشنا کنم !

شبی او را بغل کردم و توی حیاط می چرخاندم که این فکر ،که ایشان منجم شوند به ذهنم رسید .

نگاهی به آسمان  انداختم و  " دب اکبر و دب اصغر " را دیدم .

با انگشت به ستاره ها اشاره کردم که :

ببین عزیزم ، آن ستاره ها را که می بینی به آن " دب اکبر "  می گویند و آن یکی که هم شکل این است اما کوچکتر است  را " دب اصغر " می گویند .

و شروع کردم به توضیح دادن که : در زمان های قدیم   تصور مردم از این تصاویر ، دو خرس کوچک و بزرگ بوده و......

احساس کردم دخترم کم کم  خودش را بیشتر به من می چسباند  و من همچنان توضیح می دادم .

ناگهان سرش را روی شانه ام گذاشت و گویی از  لحظاتی  قبل زبانش بند آمده بود ، به سختی به من فهماند که زود به داخل اطاق برویم !

از آن  شب تا به حال هنوز هم از آسمان در شب خوف دارد و اگر گوشهء پرده کنار باشد شب نمی خوابد !

 

 و باز دخترم حدودا" ۴ سالش بود که از مادرم خواستم اگر " حمام عمومی " سراغ دارد ، دخترم را ببرد تا  مبادا وقتی بزرگ شد با حسرت به عکس حمام عمومی نگاه کند !

دوست داشتم همه چیز را تجربه کند !

 با مادرم و دخترم راه افتادیم ، در سطح شهر تا بلکه حمام عمومی پیدا کنیم !

یافتیم !

مادرم ، دخترم را برداشت و رفت ، من هم توی ماشین نشستم تا برگردند .

بعد از نیم ساعتی برگشتند ، چشمهای دخترم ، همچنان از حدقه در آمده بود و هنوز تو شوک بود !

مادرم می گفت چنان حیرت زده به تک تک خانمها نگاه می کرد ، نه حرف می زد و نه حواسش به من بود فقط غرق حیرت بود !

این ها را مادرم می گفت و می خندید و دخترم همچنان در شوک بود !

از دخترم پرسیدم : چطور بود دخترم ؟

با اخم گفت بد بود !

گفتم چرا ؟

گفت : مامان بزرگ به من یک ظرفی داد و گفت برو از ار آن شیر آب ، آب بیاور ، من رفتم اما بچه ها بی ادب بودند و من را هل دادند . من دوست ندارم ، حمام خودمان خوب است .!

این را گفتم  تا  بروید مطلبی از  ملا حسنی را در این باره بخوانید .

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط راوی  |