تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - شب چله ای و دوستان

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

قبل از هر چیز فرا رسیدن سال نو میلادی را به همه تبریک می گویم مخصوصا" به خوانندگان خوبی که در

آنسوی مرزها ،این روزها در تدارک  جشن و سال نو هستند .

با ۴۵ سال سنی که از خدا گرفته ام هنوز بلد نیستم ، نه قشنگ تبریک بگویم و نه خدایی نکرده تسلیت !

در جشن عروسی بغض دارم و در مجالس ترحیم ، خنده ام می گیرد !

چرا ؟ خودم هم نمی دانم !

در تعارف کردن هم کم می آورم . واین مشکل را زمان کامنت نوشتن هم دارم .

به تمام دوستان سر می زنم ، هر کس که " ردی " از او داشته باشم به خواندن وبلاگش می روم اما خیلی وقت ها "لال " بر می گردم !

خلاصه که عید و سال نو مبارک !همین را از من قبول کنید :)

***********************

از نصیحت کردن و نصیحت شنیدن بیزارم ، اما

وقتی که بچه های فامیل دورم جمع می شوند و هر کدام داد می زنند " عمه ،خاطره بگو ، خاله، خاطره بگو " برایشان خاطره می گویم اما با هدف!

سعی می کنم خاطرات را به گونه ای تعریف کنم که هم برایشان جذاب باشد و هم تلنگری به آنها زده باشم که ...!

حافظهء عجیبی دارم ، و در بین فامیل  آشنایان به " آرشیو خاطرات " معروف هستم ، بسیاری باور نمی کنند اما خاطراتی را به یاد می آورم که هنوز ۲ سالم نبوده !

گاه بین دیگران بحث و گفتگو پبش می آمد و به زمان وقوع فلان اتفاق مراجعه می کردند و می دیدند که نه! درست می گویم ۲ سالم نشده بوده !

مادرم زمانی اصرار داشت که نه! حتما" ما تعریف کرده ایم تو در ذهنت جای گرفته ، اما وقتی که می دید جزئیات آن خاطره را هم به یاد می آورم ، می پذیرفت .

می خواهم در پست آینده خاطره ای برایتان تعریف کنم .شاید فردا .

امروز آمدم چند خطی برای شما عزیزان دلم بنویسم و تشکر کنم از این که، شب یلدای غریبانهء من را با همراهیتان زیبا کردید .( گفتم که تعارف کردن بلد نیستم !)

خواستم به تک تک عزیزان لینک بدهم و به این شکل از آنها تشکر کنم اما دیدم هستند کسانی که وبلاگ ندارند اما با حضورشان به شب من زیبایی خاصی بخشیدند ، برای همین از همهء شما عزیزان ، یکسان و فراوان  قدر دانی می کنم .

شما بهترین " شب چله ای " را به من هدیه کردید :)

برایتان بهترین ها را آرزو دارم .

*یادتان هست که شب چله ای چه بود؟ در پست قبلی گقته بودم .*

اینجا برید چای بخورید غصه نخورید بعد هم پاتوقتون اینجا باشه !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط راوی  |