آنسوی مرزها ،این روزها در تدارک جشن و سال نو هستند .
با ۴۵ سال سنی که از خدا گرفته ام هنوز بلد نیستم ، نه قشنگ تبریک بگویم و نه خدایی نکرده تسلیت !
در جشن عروسی بغض دارم و در مجالس ترحیم ، خنده ام می گیرد !
چرا ؟ خودم هم نمی دانم !
در تعارف کردن هم کم می آورم . واین مشکل را زمان کامنت نوشتن هم دارم .
به تمام دوستان سر می زنم ، هر کس که " ردی " از او داشته باشم به خواندن وبلاگش می روم اما خیلی وقت ها "لال " بر می گردم !
خلاصه که عید و سال نو مبارک !همین را از من قبول کنید :)
***********************
از نصیحت کردن و نصیحت شنیدن بیزارم ، اما
وقتی که بچه های فامیل دورم جمع می شوند و هر کدام داد می زنند " عمه ،خاطره بگو ، خاله، خاطره بگو " برایشان خاطره می گویم اما با هدف!
سعی می کنم خاطرات را به گونه ای تعریف کنم که هم برایشان جذاب باشد و هم تلنگری به آنها زده باشم که ...!
حافظهء عجیبی دارم ، و در بین فامیل آشنایان به " آرشیو خاطرات " معروف هستم ، بسیاری باور نمی کنند اما خاطراتی را به یاد می آورم که هنوز ۲ سالم نبوده !
گاه بین دیگران بحث و گفتگو پبش می آمد و به زمان وقوع فلان اتفاق مراجعه می کردند و می دیدند که نه! درست می گویم ۲ سالم نشده بوده !
مادرم زمانی اصرار داشت که نه! حتما" ما تعریف کرده ایم تو در ذهنت جای گرفته ، اما وقتی که می دید جزئیات آن خاطره را هم به یاد می آورم ، می پذیرفت .
می خواهم در پست آینده خاطره ای برایتان تعریف کنم .شاید فردا .
امروز آمدم چند خطی برای شما عزیزان دلم بنویسم و تشکر کنم از این که، شب یلدای غریبانهء من را با همراهیتان زیبا کردید .( گفتم که تعارف کردن بلد نیستم !)
خواستم به تک تک عزیزان لینک بدهم و به این شکل از آنها تشکر کنم اما دیدم هستند کسانی که وبلاگ ندارند اما با حضورشان به شب من زیبایی خاصی بخشیدند ، برای همین از همهء شما عزیزان ، یکسان و فراوان قدر دانی می کنم .
شما بهترین " شب چله ای " را به من هدیه کردید :)
برایتان بهترین ها را آرزو دارم .
*یادتان هست که شب چله ای چه بود؟ در پست قبلی گقته بودم .*
اینجا برید چای بخورید غصه نخورید بعد هم پاتوقتون اینجا باشه !






