تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - قربون چماق دود کشت !

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 

 نمی دانم پست بعدی را چه زمانی خواهم نوشت اما !........

دیشب  ، نزدیک های صبح  با صدای مهیبی از خواب پریدیم !

من و دخترم همزمان با هم بیدار شدیم اما او مانند برق خودش را به من رساند و در حالی که می لرزید دستهای من را توی دستش گرفته  بود و تکان می داد و می گفت :

مامان تو سالمی؟ مامان چی بود؟

فیوز کنتور هم پریده بود .

هر دو وحشت کرده بودیم و در تاریکی مطلق  دنبال چراغ قوه می گشتم .

آنقدر گیج و مات بودم که نمی دانستم چه اتفاقی افتاده !

به اصرار دخترم به طرف آشپزخانه رفتیم .

نور چراغ قوه را که انداختم ......... کافر نبیند .....

بخش زیادی از سقف آشپزخانه فرو ریخته !

تمام وسایل آشپزخانه ، غرق در کاه  گل و گچ  که  خیس خورده  و پخش شده .

چمباتمه زدم تا صبح !

همسایه طبقهء بالای ما چند روزی ست که رفته و قرار بود همسایه جدیدی  به جای او بیاید !

آمد ! خیر سرش !

دیروز  کارگر آورده بوده برای تعمیر لوله های ساختمان .( این ها را امروز فهمیدم ).

کارگر  هم نامردی نمی کند و یادش می رود شیر آب ظرفشویی را ببندد.

چنان آب در آشپزخانه جمع می شود که بعد از ۷/۸ ساعتی این بلا سر ما آمد!

صبح که همسایه جدید آمد دلم می خواست یک جوری حرص دلم را خالی می کردم اما نشد !

مردک وقتی آمده وضع ما را دیده ، مرتب اظهار شرمندگی می کند و می گوید چه کاری از دستم ساخته است ، بلافاصله و بدون مکث می گوید من امروز پرواز دارم ، چند روز دیگر بر می گردم و هر کاری داشتید در خدمتم ! هر کمکی هم خواستید روی من حساب کنید !!!!

یکی نیست  به او بگوید : مردک !

قربون چماق دود کشت !

تو کاه بده! جو، پیش کشت !


چنان  آشپزخانه در گل فرو رفته که هنوز رغبت نکردم از میان گل و لای خودم را به بساط "چای" برسانم ! گلویم خشک خشک است !

اینجا می نویسم و می روم تا ببینم چه خاکی بر سر بگیرم ! شاید هم چه گلی !

فقط دعا کنید تا زودتر شرایطم به حالت عادی برگردد !

دیدم خیلی حالم خرابه گفتم بیام برای شما چند خطی " درد دل " کنم !

راستی یک  سوال؟

چرا همیشه سنگ به در بسته می خوره ؟

دلم برای خودم سوخت ! چون جملهء بالا را می نوشتم مثل دختر بچه ها لبهام لرزید و بغض کردم !

برام دعا کنید !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط راوی  |