نمی دانم پست بعدی را چه زمانی خواهم نوشت اما !........
دیشب ، نزدیک های صبح با صدای مهیبی از خواب پریدیم !
من و دخترم همزمان با هم بیدار شدیم اما او مانند برق خودش را به من رساند و در حالی که می لرزید دستهای من را توی دستش گرفته بود و تکان می داد و می گفت :
مامان تو سالمی؟ مامان چی بود؟
فیوز کنتور هم پریده بود .
هر دو وحشت کرده بودیم و در تاریکی مطلق دنبال چراغ قوه می گشتم .
آنقدر گیج و مات بودم که نمی دانستم چه اتفاقی افتاده !
به اصرار دخترم به طرف آشپزخانه رفتیم .
نور چراغ قوه را که انداختم ......... کافر نبیند .....
بخش زیادی از سقف آشپزخانه فرو ریخته !
تمام وسایل آشپزخانه ، غرق در کاه گل و گچ که خیس خورده و پخش شده .
چمباتمه زدم تا صبح !
همسایه طبقهء بالای ما چند روزی ست که رفته و قرار بود همسایه جدیدی به جای او بیاید !
آمد ! خیر سرش !
دیروز کارگر آورده بوده برای تعمیر لوله های ساختمان .( این ها را امروز فهمیدم ).
کارگر هم نامردی نمی کند و یادش می رود شیر آب ظرفشویی را ببندد.
چنان آب در آشپزخانه جمع می شود که بعد از ۷/۸ ساعتی این بلا سر ما آمد!
صبح که همسایه جدید آمد دلم می خواست یک جوری حرص دلم را خالی می کردم اما نشد !
مردک وقتی آمده وضع ما را دیده ، مرتب اظهار شرمندگی می کند و می گوید چه کاری از دستم ساخته است ، بلافاصله و بدون مکث می گوید من امروز پرواز دارم ، چند روز دیگر بر می گردم و هر کاری داشتید در خدمتم ! هر کمکی هم خواستید روی من حساب کنید !!!!
یکی نیست به او بگوید : مردک !
قربون چماق دود کشت !
تو کاه بده! جو، پیش کشت !
چنان آشپزخانه در گل فرو رفته که هنوز رغبت نکردم از میان گل و لای خودم را به بساط "چای" برسانم ! گلویم خشک خشک است !
اینجا می نویسم و می روم تا ببینم چه خاکی بر سر بگیرم ! شاید هم چه گلی !
فقط دعا کنید تا زودتر شرایطم به حالت عادی برگردد !
دیدم خیلی حالم خرابه گفتم بیام برای شما چند خطی " درد دل " کنم !
راستی یک سوال؟
چرا همیشه سنگ به در بسته می خوره ؟
دلم برای خودم سوخت ! چون جملهء بالا را می نوشتم مثل دختر بچه ها لبهام لرزید و بغض کردم !
برام دعا کنید !






