تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - کودکانه

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

خاطره ای که برایتان نقل می کنم مربوط به حدودا" ۲۰ سال پیش است.

در یکی از شهرهای جنوب کشور زندگی می کردیم .

دخترم حدودا" ۳ سالش بود.

در همسایگی ما چند خانوار زندگی می کردند که بچه هایی هم سن و سال دخترم داشتند که همبازی های خوبی برای هم بودند.

در بین این بچه های ۳/۴ ساله یک دختر یک ساله هم بود که مادرش اصرار داشت  تا بچه ها او را هم در خاله بازی  هایشان شرکت دهند!

معمولا" بچه ها هم سعی دارند در این مواقع بچه های کوچکتر را در جمع خودشان راه ندهند  خصوصا" اگر بچه شیطان هم باشد!

ما، مادرها سعی داشتیم بچه ها را متقاعد کنیم  که این دختر کوچولو را هم در بازیشان راه بدهند.

اسم این دختر کوچولو " زینب " بود .

زینب مرتب بازی بچه ها را به هم می زد ، مثلا" اگر اینها ظروف و اسباب بازیشان را می چیدند  تا خاله بازی کنند ، زینب می رفت و کاسه کوزه شان را به هم می ریخت و وسایلشان را برمی داشت .

خلاصه ، در کل بچه ها با زینب میانهء خوبی نداشتند و دوست داشتند به شکلی سر او را زیر آب کنند !!

 

یک روز من و " پدر دخترم " دعوایمان شد ( طبق معمول )!

پدر دخترم همیشه عادت داشت وقتی بحث بالا می گرفت ، از خانه بیرون  می رفت و من هم می نشستم گوشه ای و گریه می کردم !

آن روز وقتی " پدر دخترم " از خانه بیرون رفت من هم نشستم به گریه زاری ، مانند بچه ها گریه می کردم : اوهو اوهو ! اوهو اوهو :((

تصور کنید  مادری را  که  در گوشه اطاق نشسته و  با صدای بلند گریه می کند و دخترش هم سعی دارد  به شکلی مادر را آرام کند !

گاه یادم می رفت که دیگر کودک نیستم و رفتارهای کودکانه ازم سر می زد !!

همینطور که گریه می کردم ، دخترم به طرفم آمد و با دستهای کوچکش نوازشم می کرد  و اشک توی چشمهایش و لبهایش هم می لرزید و تند تند می گفت :

مامان گگه نکن ( گریه نکن ).

بخوانید مکالمات من و دخترم را در آن لحظات!

: مامان گگه نکن!

: اوهو اوهو

: مامانی تو لا خدا گگه نکن !

: اوهو اوهو اهو ...

: مامانی!

: الهی بابات زیر ماشین بمونه !

: نه ! بابام نمونه !

: پس من بمونم .

: نه! زینب بمونه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط راوی  |