دیشب برنامهء "با کاروان شعر و موسیقی" از تلویزیون پخش شد هر چند که از مجری این برنامه اصلا" خوشم نمی آید اما به خاطر بعضی از مهمانان این برنامه ، آن را تماشا می کنم.
اگر خواستید بدانید چرا از سهیل محمودی خوشم نمی آید در نظر خواهی سوال کنید پاسخ می دهم .
حیف است این پست با ..... مخلوط شود.
مهمان دیشب این برنامه استاد برجستهء موسیقی تاجیکستان " استاد دولتمند خالدان " بود .
این برنامه در شهر دو شنبه ضبط و تهیه شده بود .
نام ایشان دولتمند و لقبشان خالدان است اما به نام دولتمند خُالُف معروف است که در ایران دولتمند خلف خوانده می شود .
حدود ۶/۷ سال پیش به همراه دخترم مشغول وارسی جدول برنامه های جشنوارهء موسیقی فجر بودیم تا تعدادی را انتخاب کنیم و برای دیدن آنها به جشنواره برویم .
چشممان به برنامهء کنسرت موسیقی تاجیکستان و استاد دولتمند افتاد و از آنجایی که با صدای ایشان آشنایی داشتیم تصمیم گرفتیم اولین کنسرتی که می رویم همین موسیقی تاجیک باشد .
تا این که روز موعود رسید و برای تماشا به دانشگاه هنر رفتیم .
یک ساعت پیش از شروع کنسرت آنجا بودیم و در حیاط دانشگاه قدم می زدیم که دیدم مینی بوسی در آنجا توقف کرد و گروه تاجیک هر کدام ساز به دست از مینی بوس پیاده شدند .
جلو رفتم و از کسی که جلو گروه حرکت می کرد سوال کردم :
ببخشید " استاد دولتمند کدام یک از شماست ؟
لبخندی زد و با لهجهء شیرینش گفت: خودم هستم !
چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم ، من اظهار خوشحالی که ایشان را از نزدیک دیده ام و شانس دیدن برنامهء زندهء وی را دارم و ایشان هم ذوق زده تر از من ، ابراز می کرد که: بسیار شاد گردیده ام که ایرانیان اینچنین از ما استقبال می کنند.
بعد از صحبتی که رد و بدل شد ایشان به همراه گروه به جایگاه مخصوص رفتند و ما پشت درب سالن منتظر .
دخترم گفت : چه انسان شریف و دوست داشتنی ای بود ، من می روم تا سبد گلی برایشان تهیه کنم .
۱۰ دقیقه به شروع کنسرت مانده بود که دخترم رفت و درست زمانی که نوازندگان مشغول کوک کردن سازهایشان بودند آمد با سبدی پر از گل .
جدا" از توصیف کردن این برنامه عاجزم و نمی توانم حال و هوای آن کنسرت را آن طور که بود بیان کنم .
من عاشق موسیقی ام و کنسرت هم زیاد رفته ام اما !
مست شدن با موسیقی را آن روز با تمام وجودم حس کردم .
هوش از سرم پریده بود و چنان به وجد آمده بودم که به واقع احساس پرواز کردن را داشتم .
از هماهنگی این گروه ۱۱ نفره هرچه بگویم حق مطلب ادا نشده ، از رهبری ارکستر که توسط خود استاد انجام می شد ، جدا" حرکاتش هم خودش موسیقی بود !
در این کنسرت هم از آهنگهایی که شنیده بودم اجرا شد و هم آهنگهای جدید که تا کنون نشنیده بودم .
کنسرت که تمام شد ، در بین تشویقهای مردم و هیاهوی جمعیت ،دخترم سبد گل را به استاد داد .
ایشان با فروتنی خاص خودش اظهار خوشحالی کرد و خداحافظی کردیم و آمدیم .
آمدیم اما چه آمدنی ! انگار روی ابرها قدم می گذاریم ، سبک ، مست ، ...
به محض این که به خانه رسیدم گوشی تلفن را برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به خواهرها و برادر ها که خودتان را برسانید برای اجرای بعدی این کنسرت .
و از هر کدام هم جوابی اینچنین شنیدم !... حال و حوصله داری ها! سر زمستان راه بیافتیم بیاییم تهران برای دیدن یک کنسرت .
فقط همین خواهر کوچیکه که الآن در اروپاست ( آن زمان اراک بود ) به همراه مادرم به تهران آمدند .
اجرای بعدی برنامه باز هم در همان مکان بود .
رفتیم ، من و دخترم و مادرم وخواهرم .
هدیه ای هم برای ایشان در نظر گرفتم ، یک خطاطی روی چوب ( مشبک کاری ) که روی آن با خط زیبایی نوشته شده بود :
هر سر موی مرا با تو هزاران کار است .
... وقتی گروه تاجیک از راه رسیدند ، استاد از مینی بوس که پیاده شد تا من و دخترم را دید شناخت و با اشارهء سر سلامی کرد.
به طرف ایشان رفتیم و، وی ما را به جایگاه مخصوصشان دعوت کرد .
هدیه را دادم و گفتم که: استاد مادر و خواهرم از شهرستان برای دیدن کنسرت شما آمده اند .
شادی کودکانه ای در چشمانش هویدا شده بود که او را زلال تر از آنچه بود نشان می داد و نگاهش کم از نواختنش نداشت !
در کل خیلی با احترام با آدم حرف می زد اما وقتی که خواست با مادرم صحبت کند ، چهره اش ، کلامش ، حالت خاصی از احترام را گرفت و به مادرم گفت:
مادر، شما بسیار مرا شرمنده داشته اید و من امروز به افتخار حضور شما ترانه ای که برای مادرم خوانده ام ، می خوانم . قرار نبوده است که این را بخوانم اما می خواهم که پاسخی اندک به شما بدهم که رنج سفر را برای من تحمل نموده اید .
و سپس گفت مادر خودم ۴ ماه پیش فوت گردیده است . و من ۴ ماه است که نه نواخته ام و نه خوانده ام برای خاطر حرمت مادرم اما چون به ایران دعوت شده ام اینجا می خوانم .
.... کنسرت شروع شد به همان زیبای و به همان شکل با این تفاوت که یک آهنگ دیگر به آن اضافه شده بود .
و این کار استاد برای من یعنی همه چیز ...
یک خط از شعر آن ترانه :
از ثروت و ز شهرت گر بر فلک زنم سر
تعظیم می کنم باز در پیش پای مادر ...
آهنگ این ترانه قیامت بود قیامت!
کنسرت که تمام شد بعد از خداحافظی به خانه آمدیم .
حدود یک ساعت بعد زنگ تلفن به صدا در آمد !
می دانستم کیست !
منتظر بودم !
استاد بود !
زمانی که هدیه را کادو می کردم روی یک ورق کاغذ شماره تلفن منزلمان را نوشته بودم و در بسته جای داده بودم ، بدون هیچ پیغامی !
با لهجهء شیرینش گفت :
سلام ، شما راوی هستید ؟ ( نام واقعی خودم را گفت . اینجا راوی شدم :))
گفتم : سلا.........م..... استاد ....
داشتم ذوق مرگ می شدم که فرصتی پیش آمده تا بیشتر با وی به گفتگو بنشینم .
خیلی با هم صحبت کردیم ... از ایران از تاجیکستان .. از موسیقی از شعر .... تا از خودش سوال کردم .
گفت: نامم دولتمند است و لقبم خالدان . جوان که بودم نام کارگردان روسی را برای نام هنری خودم انتخاب کردم ۹ فرزند دارم ، نام همسرم" دولت برین" است و نام این پسرم که دیدی همراهم بود " روزیمند". در دانشگاه موسیقی تاجیکستان تدریس می کنم حدود ۵۰ سالم است و........
ایشان لطف خاصی نسبت به من داشتند و من هم غنیمت دانستم و گفتم استاد ، از کارهای شما فقط یک کاست در ایران هست آیا شما ویدیویی ، کاستی از خودتان همراه دارید که به من بدهید ؟
گفت: کاش زود تر تو را دیده بودم ۲ ویدیو همراهم بود یکی را دادم به آقای خاتمی و یکی هم به دکتر مهاجرانی !!
( کوفتشون بشه ، مگه نه؟ )
سپس گفت : من امشب و فردا شب می روم به استودیو ..... برای ضبط برنامه ، با صاحب آنجا آقای .... صحبت می کنم تا یک کاست از این کار را بدهد تا به تو هدیه کنم .تو پس فردا بیا لابی هتل بزرگ تهران تا نوار را به تو بدهم .
پس فردای آن روز رفتم ، کمی دیر رسیدم ، دیدم اعضای گروه در مینی بوس نشسته اند و استاد دارد آن اطراف قدم می زند .
تا من را دید گفت : منتظرت بودم تا این نوار را به تو بدهم .
نوار را گرفتم و سریع خودم را به خانه رساندم ، نوار را داخل ضبط گذاشتم و هرچه گشتم دریغ از یک آهنگ جدید ! همان کاستی بود که خودم داشتم و سالها بود در بازار موجود بود .
شب زنگ زدم هتل که : استاد این کاست همان کاست قدیمی بود !
هم خیلی تعجب کرد و هم بسیار ناراحت شد و گفت :
این مرد مرا فریب داد !
اینجا بود که باز هم از کردار بعضی از ایرانی ها خجل شدم !
وقتی دیدم ایشان خیلی ناراحت شدند گفتم : استاد خودتان را ناراحت نکنید .
گفت: من برای امثال تو می خوانم که نواختن و خواندن مرا می فهمند .اما اینها فقط به پول می اندیشند !
سپس گفت: راوی تو سوخته دل هستی ، من این را فهمیده ام !
گفتم از کجا استاد؟
گفت از این که اینقدر مجنون موسیقی هستی ، تا سوخته نگردیده باشی این حال را یافت نمی کنی !
از زندگی ام پرسید ، فقط به او گفتم ، هیچ چیز زندگی ام آنی نیست که می خواستم .
گفت: هر گاه که غمگین می شوی این ترانهء مرا برای خودت بخوان، و پشت تلفن شروع کرد به خواندن
دیوانه ام کرده بود ! چقدر این انسان پاک و زلال است ....
خواند:
به مطلب می رسد جویای کار آهسته آهسته
ز دریا می کشد صیاد ، دام آهسته آهسته
به مغرب می تواند رفت در یک روز از مشرق
گذارد هر که چون خورشید گام آهسته آهسته
اگر چه رشته از بار گهر به جان لاغر شد
کشد از مغز گوهر انتقام آهسته آهسته
اگر نامی بلند از چرخ خواهی صبرو کن صائب
ز پستی می توان رفتن دوان آهسته آهسته
و به جای نام صائب نام خودم را خواند .
از شوق گریه می کردم گفتم استاد این کار شما را هرگز نمی توانم تلافی کنم .
گفت: چرا ! می توانی !
اگر شاد زندگی کنی تلافی کرده ای
گر چه در چهرهء خودش غم موج می زد :(
سالهاست که مرام این بزرگ مرد مرا دیوانه کرده .
وقتی که می خواست از ایران برود آدرس و تلفن منزلش را داد و از ما دعوت کرد ....افسوس ...
او رفت اما برای من خاطره ای باقی گذاشت که تا عمر دارم به یاد آن خاطره دلشادم .
گوش کنید : حیلت رها کن عاشقا
و این هم کارهای دیگری از استاد .
.
آهنگهایی که از استاد دولتمند خالدان شنیدید به کوشش جناب جامی در اختیار ما قرار گرفته و من در همینجا از ایشان قدر دانی می کنم .
آقای مهدی جامی چندی پیش فیلمی هم در این باره ساخته اند که اطلاعات بیشتر را می توانید در اینجا بخوانید .
در باره استاد دولتمند می توانید این مطالب را هم مطالعه کنید .
دولتمند فلک خوانی را به مرتبه موسيقی اصيل ملی ارتقا داده است






