نشستم و نوشتم ، یک پست طولانی ، و در آن از یکایک شما مهربانان که دلداریم داده بودید وهر کدام به نوعی مرا به استقامت خوانده بودید تشکر کردم اما!!
دیدم کم است !
برای شما خیلی کم است !
این بود که از ارسال آن پست منصرف شدم ،اما چون باعث تکدر خاطرشما شده بودم تصمیم گرفتم خاطره ای جالب برایتان تعریف کنم.
خاطره ای که مربوط به زمانی ست که من تازه با اینترنت آشنا شده بودم .
شاید که با گفتن این خاطره بتوانم لبخندی بر لبان شما یاران با وفا بیاورم.
اما پیش از گفتن خاطره لازم می دانم اسامی عزیزانی که به یاری من آمدند را اینجا عنوان کنم .
هاله / دکتر احمد سیف / عباس معروفی / زیتون /مهشید / غزل /کلئوپاترا / شهرزاد / ویولت / ساحل افتاده / سوسکی / مسافر هندوستان / هاله ۲ / گل یاس سپید / بانوی باران / علی / سایه / بیندیش / شبنم / مداد سفید /نورا / زن متولد۱۳۵۷ / احسانه /لیلا / معین / فرایزدی / مونالیزا / صادق /سرزمین رویایی / dizzyrocker / نسرین / نرگس / پیشگو / آرمین گیله مرد / نگار / هم اطاقی / علی / دوست راوی، نادیا ، همدل ،ساحل،پانته آ ، پروین ،گردو ، منا ، محمد، هستی، لاچین ،گیلدا
امیدوارم نامی از قلم نیفتاده باشد ! اگر چنین است مرا با بزرگی خودتان عفو کنید .
از همهء شما عزیزان متشکرم .
و اما خاطره !
چند سالی ست که دخترم با اینترنت آشنایی دارد و من می دیدم ، او که تنها مونس من است ساعتها پای کامپیوتر می نشیند و رفته رفته ، اوقاتی که با هم به صحبت کردن می گذراندیم کمتر و کمتر می شود .
اوایل سر خودم را با کتابی، تلویزیونی ، چیزی گرم می کردم ، اما کم کم داشت طاقتم تمام می شد .
شب ها وقتی او پای کامپیوتر می نشست و صفحات متعددی را باز می کرد ، گاه روی این کلیک ، گاه روی آن کلیک ، و من هم که زبان انگلیسی ام خوب نیست ، هیچ سر در نمی آوردم که او چه می کند! اما به نظرم کاری بس بیهوده می آمد .
می نشستم کنارش و گاهی با او حرف می زدم . او گاه گوش می کرد و گاه می دیدم بعد از چند دقیقه بر می گشت و می گفت :
هان؟
مامان؟
چی گفتی؟
و من که می دیدم او چطور غرق در کامپیوتر شده ، با بی حوصلگی از کنارش بر می خواستم و به دفتر کارم ( آشپزخانه ) می رفتم و به شستن کاسه کوزه سرگرم می شدم.
یک روز دخترم گفت: مامان بیا و با اینترنت آشنا شو ، دنیای قشنگی ست ، راستش وقتی من پای کامپیوتر می نشینم حواسم اصلا" به تو نیست اما به محض این که بلند می شوم ، عذاب وجدان راحتم نمی گذارد که چرا ترا تنها می گذارم و خودم سرگرم هستم .
از او اصرار و از من انکار که : من نه یاد می گیرم و نه علاقه دارم ، اصلا" هم عذاب وجدان نداشته باش ، من هم سر خودم را گرم می کنم.
هیچ تمایلی به اینترنت نداشتم چون اصلا" نمی دانستم چی هست . تا بالاخره یک روز دخترم موفق شد مرا راضی کند که با دنیای اینترنت آشنا شوم .آن زمان هنوز وبلاگ و این حرفها نبود .
دخترم گفت: مامان ،آسان ترین کار در اینترنت " چت کردن " هست . من برایت آی دی می سازم و برو "چت روم " و با این و آن چت کن !
من که اصلا" سر از حرفهای او در نمی آوردم گفتم: خیلی خب ،هر کاری که می خواهی بکن .
او یک آی دی با نام و تاریخ تولد خودم برایم ساخت و یاهو مسنجر را بالا آورد و صفحهء " روم های یاهو " را نشانم داد و برایم توضیح داد که اینجا چه خبر است .
انواع و اقسام " روم ها " بود اما او به من گفت این روم ۳۰ سال به بالا به درد تو می خورد . برو اینجا و برای خودت دوست اینترنتی پیدا کن !!!
سرتان را درد نیاورم ، یکی دو روزی طول کشید تا من بفهمم باید چکار کنم!
دخترم که در خانه نبود می ترسیدم بروم سراغ کامپیوتر و چت کردن را شروع کنم ، باید او می بود که برایم توضیحات بیشتری می داد .
کم کم راه افتادم و دیگر نیازی به حضور او نبود .
صبح که می شد کارهای خانه را انجام می دادم و می رفتم سراغ " چت کردن " .
یک روم در یاهو بود که نوشته بود " روم ۳۰ سال به بالا به مدیریت رضا جنتی !
اولا" وقتی وارد روم می شدم گاه آنقدر " پی ام " برای من می آمد که صفحه " هنگ" می کرد و من نمی دانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم !
خودم را هم موظف می دانستم که به تک تک آنها پاسخ بدهم و فکر می کردم که اگر پاسخ یکی را ندهم " کاری ست دور از ادب " !!!!!
هر کس هم که می آمد اول می پرسید asl pls و من این را آموخته بودم که پاسخ دهم :))
هر کسی هم هر سوالی از من می پرسید مثل حسنک راستگو همه را برایش توضیح می دادم ، غیر از شماره تلفن و آدرس ، هر چه می پرسیدند جواب می دادم .
ضمنا" فکر می کردم این " رضا جنتی " آدم مهمی در اینترنت هست ))
و چنان با احترام با او صحبت می کردم که نگو !!
آقایانی که با آنها چت می کردم از ۱۷ ساله تا ۵۵ ساله ، هر کدام از صحبتهای معمولی شروع می کردند و کمی بعد اظهار علاقه" شدید و خلاصه حرف از عشق و عاشقی !!!!
در این مواقع بود که خرسند بودم از این که "ایگنور" کردن را بلدم و ایگنورشان می کردم و پاسخ نفرات بعدی را می دادم !
کارم شده بود با این و آن آشنا شدن و بالاخره به ایگنور ختم می شد :))
انگار حالا خیلی واجب بود ادامه دهم !!
روزی همینطور که داشتم چت می کردم ، هر کدام داشتند سوالی می پرسیدند .
یکی پرسید میکروفون داری؟
یکی پرسید شوهر داری؟
من که مایل نبودم با میکروفون با کسی صحبت کنم و می خواستم جواب سر بالا به او بدهم و بگویم که میکروفونم خرابه اشتباهی به او که پرسیده بود : شوهر داری جواب دادم :
دارم ولی خرابه !





