تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - من، مادر ِ خدا بیامرز ِ پوری!

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

از دی ماه تا الآن جمعا" ده پست ننوشتم خودم هم نمی دانم چرا،شاید به خاطر وضعیت جسمی ام هست که ماههاست حال و روز خوبی ندارم یک روز خوبم و یک هفته می افتم یک روز خوبم ده روز بی حال و بی رمق.این اوضاع احوال آدم را از خواندن و نوشتن می اندازد، این چند مصاحبه هم که برای رادیو زمانه فرستادم تقریبا" همه را در یک زمان فشرده که احساس کردم حالم دارد روبراه می شود آماده کردم. از آه و ناله کردن بیزارم اما گفتم برای دوستانی که از من گله می کنند بگویم که دلیلش این است.
از همان اول وبلاگ نویسی گفتم هنوز هم می گویم وبلاگ برای من پنجره ای ست به روی دنیایی که دوستش دارم. وقتی می توانم از این پنجره دوستانم را ببینم حرف بزنم حرف بشنوم حال و روزم هم خوب است اما وقتی وقفه می افتد بین نوشتن هام، خواندن هام و دیدار شما عزیزان انگار روحیه ام هم پس می رود و بیشتر حس نوشتن را از من می گیرد.
در این مدت که کم نوشتم یک دنیا حرف روی دلم تلنبار شده و حالا نمی دانم از کدام شروع کنم.
این چند ماه نه تنها ننوشتم که بسیاری از ایمیل ها را بی پاسخ گذاشتم و شرمنده دوستانم شدم.
نه فقط در اینجا اینطور بودم ، نوروز آمد و رفت و من از توی خانه تکان نخوردم.
قرار بود با صدف سری به افسانه بزنیم اما جور نشد یعنی برای من جور نشد و صدف تنها رفت هلند.

باز خوب شد که صدف رفت و چند روزی پیش افسانه و همسرش و دنی عزیزم بود.
ننوشتم ننوشتم حالا هم که می نویسم بی سر وته!
اما شاید خود همین بی سروته نوشتن طلسم ننوشتنم را بشکند و باز در کنار شما عزیزان باشم.
یلاگ رولینگ هم که در حق من لطف را تمام کرده برای همین Rss وبلاگم را خدمت دوستانی که می خواهند از به روز شدن
وبلاگم مطلع شوند اینجا می نویسم ( نمی دانم چگونه باید آنرا در قالب وبلاگم فعال کنم ).
www.aavang.ir/weblog/atom.xml

این را هم بگویم بخندید
وقتی برای مصاحبه با خانم پوری بنایی خدمتشان رسیدم ایشان اراکی و من اراکی نشستیم و از اراک قدیم و اراکی های قدیم حرف زدیم و ... کلی با هم خوش و بش کردیم یکی از دوستان خانم بنایی آنجا بود وبی خبر عکسی از من و خانم بنایی انداخت.
مادرم آمده بود خانه مان، داشتم عکس ها را نشانش می دادم تا نگاهش به این عکس من و پوری افتاد گفت:
خدا رحمتش کنه این مادر خدا بیامرزشه؟گفتم نه مامان جان این دختر خدا نیامرز شماست!



این هم یک ترانه قدیمی خاطره انگیز از حسین موفق

چرا همه درها به روی من بسته
بهار امیدم خزان پیوسته

ورود به وبلاگ جدیدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط راوی