یادتان هست پارسال زمانی که خواهرم در بیمارستان بستری شده بود؟ یادتان هست که چطور عاجزانه از همه تان می خواستم برای سلامتی اش دعا کنید؟ یادتان هست که صدها کامنت و ایمیل برایم نوشتید و برخی هم برای خواهرم نذر کردید؟ من که تا عمر دارم از یاد نمی برم محبت تان را دلگرمی دادن هایتان را و دعا هایتان را. خواهرم را خدا از نو به ما داد.
همه دعا کردند، مسلمان، مسیحی ، یهودی ، بهایی، زرتشتی و تعدادی هم نوشتند به هیچ دین و دعایی اعتقاد ندارم اما برای سلامتی اش آرزو می کنم. هر کسی با زبان خودش و با اعتقاد خودش.
باز هم التماس دعا دارم، عاجزانه از همه تان می خواهم که برای سام عزیز این پسر کوچولوی وبلاگشهر که دور از وطن است دعا کنید، آرزو کنید. سام پسر بی تا را می گویم، همان نازنین بی تا که یکی از دوست داشتنی ترین های وبلاگشهر است.
این شب ها بی تا یر سر بالین پسرش اشک می ریزد دعا کنیم تا هر چه زودتر دلش از سلامتی تنها فرزندش شاد شود.
همه دعا کردند، مسلمان، مسیحی ، یهودی ، بهایی، زرتشتی و تعدادی هم نوشتند به هیچ دین و دعایی اعتقاد ندارم اما برای سلامتی اش آرزو می کنم. هر کسی با زبان خودش و با اعتقاد خودش.
باز هم التماس دعا دارم، عاجزانه از همه تان می خواهم که برای سام عزیز این پسر کوچولوی وبلاگشهر که دور از وطن است دعا کنید، آرزو کنید. سام پسر بی تا را می گویم، همان نازنین بی تا که یکی از دوست داشتنی ترین های وبلاگشهر است.
این شب ها بی تا یر سر بالین پسرش اشک می ریزد دعا کنیم تا هر چه زودتر دلش از سلامتی تنها فرزندش شاد شود.
خداوندا خودت به غریبی و تنهایی بی تا رحم کن
ورود به وبلاگ جدیدم
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 2:14 قبل از ظهر  توسط راوی






