تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - عاقبت بچه های کشور خانم

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

ورود به وبلاگ جدیدم

کشور خانم و بچه هایش که یادتان هست؟
امشب می خواهم از این پنج بچه گربه ی ناز و ملوس برایتان بگویم. آخر اگر نگویم که دلم از غصه می ترکد.
خرداد ماه بود که کشور خانم پنج بچه اش را آورد گذاشت توی تراس ما و نخوانده مهمان شدند.

ابتدا اجازه دهید کمی از محل زندگی خودمان و کشور خانم و بچه هاش برایتان بگویم.
ما درشهرکی زندگی می کنیم که هم خانه های ویلایی در آن هست و هم آپارتمانی. اصطلاحا" شهرک می گوییم خیلی بزرگ و وسیع است. پر است از دار و درخت و شمشاد و گل و گیاه. علاوه بر ما که ساکنین این شهرک هستیم ساکنین دیگری هم دارد از جمله گربه های ملوس و رنگ و وارنگ و روباه های خوشگل که نیمه شب ها گاه تا پشت بلوک ها هم می آیند بلکه لقمه غذایی پیدا کنند.
تعدادی از این روباه ها فدایی خودخواهی برخی آدمها شدند و تعدادی منتظرند تا کی و چگونه صید شوند.
گربه ها هم تا دلتان بخواهد زخمی و کور و دست و پا شکسته و همیشه در حال فرار از دست پسر بچه ها.

ما در طبقه ی دوم یک بلوک چهار طبقه زندگی می کنیم. طبقه ی پایین همه ی بلوک ها فضای بزرگ حیاط مانندی دارد که در اختیار کسانی ست که در طبقه ی همکف زندگی می کنند.هر کسی یک جور از این فضا استفاده می کند. یکی گل و بته می کارد یکی سبزی کاری می کند یکی چهار تا میله و یک سقف علم می کند و برای ماشینش پارکینگ درست می کند و یکی هم هیچ استفاده ای نمی کند و از درب داخل راهرو رفت و آمد می کند و آن فضا تبدیل به محیط متروکه ای می شود که وقتی در آن راه می روی تا مچ پا در برگ های خشک شده فرو می روی.
همسایه ای که در طبقه زیرین ما زندگی می کند فضای جلوی خانه اش به نوعی متروکه است و همسایه ی دیوار به دیوار آنها سبزی کاری می کند که البته گاه گداری پدرش و پدر زنش از محل زندگی شان انواع پشگل جات را برایشان سوغات می آورند که سبزی های معطر وخوشبو عمل بیاورند و سر سفره بگذارند.
داشتم از بچه های کشور خانم می گفتم.
بچه ها تا نزدیک به پنج ماهگی در تراس ما بودند و رشد می کردند و روز به روز دوست داشتنی تر می شدند و هم امورات آنها خوب می گذشت و هم ما خیالمان از آنها راحت بود اما همه ی دنیای آنها در تراس ما خلاصه می شد و از آنجا پا بیرون نگذاشته بودند تا اینکه نزدیک به یک ماه پیش نشستم با دخترم صحبت کردم که باید پا روی دلمان بگذاریم و این بچه ها را با زندگی در محیط آزاد آشنا کنیم، سخت بود و نگرانشان بودیم اما باید این اتفاق می افتاد.
رفتم و از همسایه طبقه اول خواهش کردم اجازه بدهد تا این بچه ها را در به اصطلاح حیاط آنها ببریم. حیاط که نیست حد و مرزش با شمشاد و درخت مشخص شده.
اتفاقا" آن خانم خیلی هم استقبال کرد و گفت ما اصلا" از آن در رفت و آمد نداریم و این گربه ها کاری به ما ندارند بیاورشان .
کلی خوشحال شدم و گفتم ما خودمان مرتب غذای اینها را می آوریم تا بزرگتر شوند اگر روزی روزگاری هم دیدید مزاحمت برایتان ایجاد می کند به خود ما بگویید گفت باشه حتما"
روز سختی بود هم برای من و دخترم هم برای این پنج بچه گربه ی بی زبان.
همه را داخل سبد گذاشتیم و مقداری غذا برداشتیم و بردیم شان.
وقتی بچه گربه ها از سبد بیرون آمدند برای دقایقی از ترس هیچ حرکت نمی کردند و به پاهای ما چسبیده بودند اما کمی که گذشت شروع کردند با کنجکاوی بو کشیدن و گشتن.
غذا را گذاشتیم و سریع طوری که ما را نبینند برگشتیم.
اما دل توی دلمان نبود و هر چند دقیقه یک بار از تراس نگاهشان می کردیم البته آن موقع هنوز کشور خانم بچه ها را رها نکرده بود و ازشان مواظبت می کرد.
آنروز گذشت فردا وقتی دخترم غذا برای بچه ها برد همسایه ای که سبزی هایی با عطر پشگل عمل می آورد شروع کرد به اعتراض که اینها را ببر خانه ی خودتان... همینجور با دخترم بگو مگو می کرد من صدا زدم گفتم آقا اگر تراس ما برایشان تنگ نبود می گذاشتم همینجا زندگی کنند ...هر چه ما خواستیم به این آقا تفهیم کنیم که فقط تو نیستی که حق زندگی داری این ها را هم خدا خلق کرده توی گوش این آقا نرفت که نرفت.آخرش هم گفت خودم می دانم چکارشان کنم و همان موقع یک سنگ بزرگ برداشت پرتاب کرد که درست خورد تو کمر یکی از این بچه ها. سرتان را در نیاورم بحث و جدل ما بالا کشید.
فردا صبح که باز دخترم رفت غذا برایشان ببرد از پایین صدا زد مامان بیا که پای پسره را شکستند.
پای راست یکی از بچه گربه ها شکسته بود و تا چند روز تحت مداوا. شما تصور کنید پای کوچولوی یک بچه گربه توی گچ چقدر دلخراش و آزار دهنده ست.
پای او خوب شد چند روز بعد وقتی غذا بردم باز دیدم یکی از بچه گربه ها از ناحیه ی کشاله ران آسیب دیده ... او هم چند روز مداوا و تزریق و این حرفها تا خوب شد.
در این مدت واکسن ها و داروی ضد انگل شان هم سر وقت تزریق و خورانده شد و خیالمان از برخی جهات راحت بود الاّ حیوان آزاری همسایه.
این را یادم رفت بگویم که از بردن گربه ها دو سه روز نگذشته بود که یاد گرفتند از درخت های مجاور تراس ما بالا بیایند و خودشان را به تراس برسانند. از آن موقع به بعد ییلاق قشلاق می کردند خورد و خوراک و بازیشان پایین و خوابیدنشان بالا.
در این مدت یک بچه گربه ی بی مادر هم که در حوالی بلوک ما بود آمد و در کنار اینها زندگی مسالمت آمیزی را با هم شروع کردند و شدند شش تا.
هر بار که غذا برایشان می بردیم در ظروف یکبار مصرف می ریختیم و بار بعد که وعده غذای بعدی را می بردیم ظروف قبلی را داخل سطل زباله می ریختیم تا هم محیط تمیز بماند و هم بهانه دست کسی نیافتد.
دو روز قبل وقتی غذا بردم و برگشتم از تراس نگاه کردم دیدم همان همسایه ظروف غذای اینها را برداشت و ریخت توی سطل زباله بچه گربه ها به دنبال غذا شان دویدند و او هم یک لگد حواله ی گربه ها کرد. صدا زدم خانم چکار می کنی چرا غذای این حیوان ها را دور می ریزی؟ گفت خانم بیا اینها را ببر خانه ی خودتان از وقتی اینها را آوردی جلوی خانه شده پر از موش!
گفتم خانم جان من که هیچی ، از این حرف شما مرغ پخته توی دیس هم خنده اش می گیرد حضور گربه ها باعث شده موش جمع شود؟ تازه کدام موش؟ من که تا به حال اینجا موش ندیدم... باز بحث مان شد.
امروز چند همسایه را جمع کرده آورده جلوی در خانه مان که باید و باید فکری به حال این گربه ها کنید آسایش ما را گرفتند اگر سم خورشان کردیم خودت مقصری!

یکی از بچه گربه ها حالش خوب نبود و بی اشتها شده بود قرار بود امروز او را به کلینیک ببرم تا معاینه شود، بردمش. از در که وارد شدم آقای دکتر رفیعی حال و احوال کرد و حال بچه گربه ها را پرسید من بی اختیار زدم زیر گریه پرسید چی شده ؟گفتم همسایه ها همه اعتراض می کنند و می گویند از دستت شکایت می کنیم. دکتر گفت بگذار شکایت کنند کسی نمی تواند به تو اعتراض کند که چرا به گربه ی خیابانی غذا می دهی. گفتم آقای دکتر از شکایت آنها هراس ندارم اما می دانم که روزی سر این بچه گربه ها را زیر آب می کنند می برند و جایی رهاشان می کنند که معلوم نیست زنده بمانند یا نه. تهدید کردند سم به خوردشان می دهند که می دانم ازشان بعید نیست.
همینجور که حرف می زدم اشک هام مثل باران سرازیر بود.

دکتر گفت به نظرت چکار کنیم؟ می توانی دل ازشان بکنی واگذارشان کنیم به افراد دیگر؟ گفتم آقای دکتر اگر خیالم ازشان راحت باشد آره چرا که نه؟ اینجا امنیت ندارند اما از جهتی هم نگرانم .هر کدام از ما دو نفر وقتی غذا برای اینها می بریم حتی اگر خیلی گرسنه هم باشند اول دور و بر ما می پلکند و به ما حالی می کنند نوازششان کنیم تا دست روی سر و صورتشان نکشیم محال است لب به غذا بزنند... این حیوانات فقط غذا نمی خواهند محبت می خواهند...
دکتر گفت از این بابت نگران نباش و بلافاصله با شخصی تماس گرفت و موضوع را در میان گذاشت و قرار شد فردا بچه گربه ها را ببرم و تحویل ایشان بدهم تا واگذارشان کنند
اما به این آقا گفتم برای این بچه گربه ها خیلی سخت است که از هم جداشان کنیم چنان به هم وابسته اند و برای هم مادری می کنند که آدم متحیر می ماند وقتی می خوابند همه توی آغوش هم مچاله می شوند وقتی یکی بیمار است بقیه مرتب لیسش می زنند... آن آقا هم گفت پس صبر کن پنج شنبه بیاورشان تا شش تا را با هم یکجا واگذار کنیم.
دلم برایشان شور می زند. بنظر شما واگذاری شش بچه گربه به یک جا کمی مشکوک نیست؟ شما راهی به نظرتان می رسد؟ می گویید چکار کنم؟
امیدوارم منع ام نکنید که چرا این موضوع برایم اهمیت دارد!
خدا نکند آدم با دنیای این موجودات آشنا شود که به خداوندی خدا صفات پسندیده شان به مراتب بیشتر از برخی آدم هاست.
از ضرب المثل هایی که برای گربه ها ساختند حالم به هم می خورد و مطمئن هستم تراوشات مغزی افرادی چون همسایه ی ماست همان همسایه که بوی پشگل مست اش می کند.


خبر مرگم بعد از دو ماه ننوشتن حالا هم چی نوشتم؟ ببخشید اگر ناراحت تان کردم. دنبال راه چاره ام، شاید شما بتوانید راهی جلوی پام بگذارید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط راوی