دو سال پیش زمانی که چند کلامی از خانم پروین در وبلاگم نوشتم و ترانه ی غوغای ستارگان را به دوستی هدیه کردم بلاگری از امریکا برایم نوشت که می دانی پروین خاله ی دوست من است؟من از این بلاگر خواستم چنانچه می تواند آدرس یا تلفن خانم پروین را از دوستش برایم بگیرد اما او گفت دوستم می گوید سالهاست که ما به امریکا آمدیم و هیچ تماسی با خاله ام نداریم.این گذشت...تا اینکه از مدتی قبل به فکر افتادم ردّ و نشانی از خانم پروین پیدا کنم. همیشه دوست داشتم ایشان را از نزدیک ببینم آخرخانم پروین یکی از خواننده های مورد علاقه ی من است.خانم پروین یکی از مفاخر هنر موسیقی ایران به شمار می آید.
یادم می آید از همان اوایل نوجوانی با صدای خانم پروین آشنا شدم اما فقط با صدای ایشان. نه هیچگاه تصویری از ایشان دیدیم و نه مصاحبه ای خواندیم و نه ار بیوگرافی شان چیزی می دانیم.
چند روز قبل بعد از مدتی تحقیق و از این و از آن پرس و جو کردن بالاخره محل زندگی ایشان را پیدا کردم. به من گفتند خانم پروین در آسایشگاه... زندگی می کند.
نام این آسایشگاه هرگز به گوشم نخورده بود به همین دلیل در اینترنت به دنبال آدرس این آسایشگاه گشتم هر مطلبی در باره ی این آسایشگاه خواندم نوشته بود آسایشگاه ... محل نگهداری زنان خیابانی ست.
از طرفی ناراحت بودم که چرا خانم پروین در چنین جایی باید زندگی کند از سویی دیگر خوشحال بودم که پیداشان کردم و همچنین با خود گفتم مصاحبه ای با ایشان انجام می دهم و می فرستم برای " رادیو زمانه " و سورپرایزشان می کنم!
فردای آن شب به طرف آسایشگاه حرکت کردم بعد از طی مسافت طولانی به آسایشگاه رسیدم جایی خارج از شهر،برّ بیابان.
به من گفته بودند اگر به آسایشگاه رفتی نگو با پروین خواننده کار داری مانع از ملاقاتت می شوند بگو همسایه بودیم بگو دوست مادرم بوده و یا ... من هم رفتم و در ابتدا دروغ از پیش تعیین شده ای گفتم اما برای مراحل بعدی گیر افتادم و در مقابل سین جیم های آنان کم آوردم.
القصه... برای ملاقات با ایشان باید از هفت خوان رستم می گذشتم و وقتی دلیل این همه سوال وجواب را پرسیدم مدد کار گفت که چون پروین ملاقات کننده زیاد دارد و همین امر باعث شده که مدد جویانِ دیگر با چشم حسرت به او نگاه کنند و او هم نسبت به مدد جویان دیگر احساس برتری می کند برای همین ملاقات کردن پروین، با دیگر مدد جویان فرق میکند ما سعی می کنیم کسانی که به قصد کنجکاوی می آیند پروین را ملاقات نکنند.
خوب که سین جیم شدم تازه نوبت به سین جیم شدن خانم پروین رسید . مددکار تلفنی با بخش تماس گرفت و از وی در باره ی من سوال کرد تا مشخص شود خانم پروین چه نسبت و یا ارتباطی با من دارند.
بعد از دقایقی خانمی وارد دفتر کار مدد کاران شد و یکی از مددکاران گفت: این پروین.
خانمی نه چندان مسّن ،با اندام متوسط ،نه زیاد کوتاه و نه بلند قامت،نسبتا" لاغر اندام با موهای سفید یک روسری ارزان قیمت بر سر و مانتوی سفید نامرغوبی بر تن.جلو رفتم و سلام کردم با خوشرویی جواب دادند همدیگر را در آغوش گرفتیم اما دیگر آن ذوق و شوقی که برای دیدن خانم پروین داشتم به حس دیگری تبدیل شده بود. دوست نداشتم آن صحنه را می دیدم.
بغض در گلو سعی می کردم جلوی اشک هام را بگیرم.با هم شروع به صحبت کردیم البته نه زیاد راحت چون چند چشم مراقب ما بود و لحظه ای از ما غافل نمی شدند.
گفتم خانم پروین خیلی خوشحالم که شما را می بینم اما دوست داشتم در شرایط دیگری می دیدمتان.
گفت الآن پنج ساله که اینجا هستم.
گفتم چه شد که سر از آسایشگاه درآوردید؟
گفت پدرم از دنیا رفت بعد از آن هم برادرم و یک خواهر هم در امریکا دارم من تک و تنها شدم و از نظر مالی هم نمی توانستم زندگی ام را اداره کنم .
گفتم همسر و بچه ها تان کجا هستند؟
گفت من هیچوقت ازدواج نکرده ام.
گفتم خانم پروین من دیوانه ی صدای شما هستم.
لبخند زد و گفت حتما" امشب در سر شوری دارم را دوست داری؟
گفتم این ترانه تان خیلی مشهور شد و خیلی ها فقط با این ترانه شما را می شناسند اما من بین آثارتان نمی توانم بهترین را انتخاب کنم مثلا" ترانه ی لیلا، بت،انتظار ، زمستان...
گفت:من هیچکدام از ترانه هایم را یادم نمی آید، من بعد از فوت برادرم خیلی چیزها را فراموش کردم. داغ برادر سخت است، خیلی سخت.
گفتم با دردتان آشنام.
اشک در چشمان هر دو مان حلقه زد بلافاصله حرف را عوض کردم.
گفتم شما چند کاست دارید؟
گفت دو کاست.
گفتم اما خانم پروین من چهار کاست از شما دارم! سکوت کرد.
گفتم شما متولد چه سالی هستید؟
گفت بیست و پنج.
با تعجب گفتم بیست و پنج!؟ اما من تصور می کردم شما با خانم مرضیه هم سن و سال باشید.
گفت نه! دیدی مرضیه چقدر پیر شده؟ الهه هم که مرد.
گفتم اما آن صدای جا افتاده ی شماچیز دیگری می گوید!باز سکوت کرد.
گفتم شما از چه سالی فعالیت هنری تان را آغاز کردید؟
گفت از سال چهل و هشت.
گفتم چه سالی دست از فعالیت کشیدید؟
گفت سال پنجاه و یک، فقط سه سال خواندم.
گفتم چرا هیچوقت ما تصویر شما را ندیدیم؟
گفت پدر من یک نظامی خشن بود که اجازه نمی داد.
خندیدم گفتم امان از دست این نظامی ها.
گفت پدرت نظامی بوده؟
گفتم نه، پدر دخترم نظامی ست.
گفت پدرم با من شرط کرده بود که فقط بخوانم بی آنکه کسی من را ببیند اضافه کرد یک بار مامور های درباری آمدند و من را بردند برای اشرف پهلوی بخوانم، رفتم ، مجبور بودم. وقتی رفتم و خواندم اشرف یک اشرفی طلا به من هدیه داد وقتی به خانه آمدم پدرم سیلی محکمی به صورتم زد و گفت تو باید فقط برای مردم میهن ات بخوانی.
گفتم چه کسی شما را کشف کرد و به عالم موسیقی کشاند؟
گفت زنده یاد عبدالله الفت.
گفتم خانم پروین دوست دارید از آسایشگاه بروید و یک زندگی مستقل داشته باشید؟
گفت معلوم است که دلم می خواهد اما چاره ندارم باید اینجا بمانم تا بپوسم.
گفتم شاید بشود کاری کرد.
گفت چه کاری؟
گفتم مثلا" من بروم از دوستان و آشنایان درخواست کنم تا راهکاری پیشنهاد بدهند.
چشمانش از شادی برقی زد و گفت ممنون!
گفتم شما هوادارن زیادی دارید که قطعا" اگر بشنوند شما چنین شرایطی دارید هرکاری که ممکن است برایتان انجام خواهند داد.
با تاکید گفت نه! نکنی! این کار را نکنی! اسمی از من نبر! نمی خواهم کسی بداند من اینجا هستم. گفتم اما خانم مدد کار می گوید افراد زیادی به ملاقات شما آمده اند و می دانند که اینجا هستید.
گفت بله اما موضوع کمک مالی فرق می کند.
گفتم اگر علاقمندان شما بخواهند کمکی کنند با کمال میل انجام می دهند و این چیزی از شخصیت شما کم نمی کند.
باز تاکید کرد که نه!
گفتم چه کسانی تا کنون به ملاقاتتان آمدند؟
اسامی چندین هنرپیشه و خواننده ی قدیمی را گفت.
گفتم هیچکدام پیشنهاد کمک ندادند؟
گفت نه! پروینی که ترانه هایش یادش نمی آید دیگر به درد کسی نمی خورد.
در همین لحظه مدد کار صدا زد پروین بخوان.
گفت نه! حاج آقا ... اینجاست.
گفت اشکال نداره بخوان.
شروع کرد و ترانه ای از سوسن را خواند اما از حنجره نخواند که آدم بفهمد صدایی برایش مانده یا نه تقریبا" زمزمه کرد.
گفتم خانم پروین می خواهم یک مصاحبه با شما داشته باشم.
گفت این ها نمی گذارند.
گفتم اجازه تان را می گیرم به خانه می برم چند روزی آنجا هستید هم حال و هوایتان عوض می شود و هم ترانه هاتان را می گذارم بشنوید شاید همه چیز را به خاطر بیاورید.
ذوق کرد و من بغض کردم.
تمام این صحبت ها که بین ما رد و بدل شد منقطع بود و حدود دو ساعت طول کشید. مرتب یا تحت نظر بودیم یا او را صدا می زدند و رشته ی سخن پاره می شد.در آخر صحبت ها پرسیدم اجازه می دهید از شما عکس بگیرم؟
گفت اگر این ها اجازه دادند بنداز اما به کسی نشان نده.
گفتم چشم و رو کردم به مدد کار و اجازه ی عکس انداختن گرفتم او هم گفت مانعی ندارد.
چند عکس از او گرفتم و به طرف مدد کار رفتم و از او خواستم اجازه بدهد خانم پروین را برای چند روزی به خانه ببرم اما مدد کار به شدت مخالفت کرد وقتی اصرار من را دید گفت باید با آقای... صحبت کنی اما تصور نمی کنم اجازه دهد. دقایقی که من برای بردن خانم پروین به خانه بحث می کردم او مانند بچه ای که منتظر است تا مادرش برایش هدیه ای بخرد هم ذوق می کرد هم منتظر و نگران به نظر می رسید.
وقتی با آقای... صحبت کردم اظهارکرد نمی توانم به شما نه بگویم اما قوانین ما این است و آن است... قول همکاری داد و گفت بعد از اینکه درخواست شما مراحل اداری را گذراند اجازه می دهیم دو ساعت ایشان به همراه یک مدد کار به خانه ی شما بیایند.
در آخر با همه خداحافظی کردم او را در آغوش گرفتم و گفتم نگران نباشید توکل به خدا.
گفت من را رها نکن ارتباطت را قطع نکن می دانم که راه دور است و آمدن به اینجا سخت است اما به ملاقات من بیا. شماره تلفن خواست من هم برایش نوشتم و خداحافظی کردم.
به طرف خانه راه افتادم تمام مسیر اشک ریختم در دلم بد و بیراه به روزگار می گفتم به حکومت به خودم، خود خودم که ادعا می کنم به هنر موسیقی وهنرمندان این عرصه علاقمندم بدون آن که بدانم چه بر سر این هنرمندان می آید هنرمندانی که با خلق آثارشان زندگی مان را زیبایی می بخشند به عرش اعلا می برندمان آنوقت آخر و عاقبت شان...
به خانه که آمدم چنان آشفته بودم که حال خودم را نمی دانستم و آخر شب پست " سر به دیوار کوفتنم آرزوست " ، ( + ) را نوشتم تا سپیده صبح بیدار بودم و بعد بیهوش شدم.
فرادی آنروز عکس ها را از دوربین به کامپیوتر منتقل کردم و نشستم عکس ها را با دقت نگاه کردم عکسی هم از جوانی خانم پروین داشتم کنار هم گذاشتم وجه تشابهی بین عکس ها نمی دیدم دخترم را صدا زدم او هم می گفت شبیه هم نیستند. خانمی که من از او عکس انداخته بودم یک خال بزرگ روی پیشانی داشت اما عکس دوران جوانی او اینچنین نبود. کمی گیج شده بودم اما گفتم احتمالا" خال او با روتوش از بین رفته و گذر عمر و رنج زیاد باعث شده تا این حد تغییر قیافه داده و شکسته بنظر بیایند. به اطلاعاتی که از او شنیده بودم دقت می کردم زیادجای شک باقی نمی گذاشت. اما با مقایسه ی عکس ها ذهنم بیشتر رو به این می رفت که شک کنم و برای احتمالات جا بگذارم سن او کمی غیر معقول بنظر می آمد و اینکه ترانه ی سوسن را به یاد می آورد اما ترانه های خودش را نه....باید تحقیق می کردم .

با چند تن از هنرمندان پیشکسوت موسیقی تماس گرفتم و ماجرا را توضیح دادم.
همه بر یک نکته تاکید داشتند و آن هم سن خانم پروین بود اما وقتی حرف ها و اطلاعات این خانم را بازگو می کردم آنها هم چون من شک می کردند. دست آخر دوست قدیمی ام میلاد کیایی ( متولد 1323 ) گفت من بچه بودم که خانم پروین ترانه ی لیلا را خواند و خیلی هم این ترانه با استقبال روبرو شد شاید ده دوازده ساله بودم اما خوب است بیشتر تحقیق کنی عبدالله الفت که از دنیا رفته اما می دانم که مهندس همایون خرّم برای خانم پروین آهنگ می ساخت از مهندس خرّم سوال نکردی؟ گفتم شماره تماس ایشان را ندارم. با کمک میلاد کیایی شماره تماس مهندس همایون خرم را پیدا کردم.
با ایشان تماس گرفتم وماجرا را گفتم نیمه های صحبتم بود که مهندس خرم گفت نـه خانم ! این پروین آن" پروین "نیست من هم در جریان این موضوع هستم چندی قبل افرادی تحقیق کردند و بالاخره فهمیدند این زن خانم پروین نیست ،همین یکی دو روز قبل این را فهمیدیم.
پرسیدم جناب خرم اگر خانم پروین در قید حیات باشند الآن چند سال دارند؟ گفت حدود هفتاد و چهار هفتاد و پنج سال. پرسیدم شما هیچ ردّی از خانم پروین ندارید؟ گفت نه ،اصلا".
از ایشان تشکر و خداحافظی کردم .
بعد از صحبت با مهندس خرّم گوشی را که گذاشتم برای لحظاتی از دست این خانم عصبانی شدم که چگونه این همه افراد را سر کار گذاشته اما باز به خودم نهیب زدم که اگر من هم پنج سال در آن آسایشگاه در برّ بیابان زندگی کنم بدون هیچ امیدی، شاید ادعا کنم من آدری هپبورن هستم!
با هم بشنویم
ترانه ی زمستان با صدای خانم پروین
ترانه های دیگری از ایشان در بایگانی ترانه ها
پ.ن
پست های وبلاگ اصلی ام یکی یکی حذف می شود و هیچ کاری از من ساخته نیست! موقتا" در همین وبلاگ می نویسم تا تکلیفم معلوم شود.دلیلش را توضیح دادم.






