ناچارم این چند جمله را در ابتدای پستم اضافه کنم
خطاب به مدیریت محترم بلاگفا آقای علیرضا شیرازی
جناب شیرازی نمی دانم بستن وبلاگ شهرزاد کار شما بوده یا نه اما لازم است عرض کنم که وبلاگ شهرزاد را همسرش می خواند خانواده اش و دختر نازنینش. ما تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که پیغام های تسلیت مان را در وبلاگ زنده یاد شهرزاد بنویسیم
خواهش می کنم مشکل ورود به وبلاگ شهرزاد را برطرف کنید "گلک " به دلداری های دوستان مادرش نیاز دارد
با تشکر
زمانی که تازه وبلاگ نویسی را آغاز کرده بودم فقط چشمم به این بود ببینم دیگران در باره ی نوشته هام چه نظری دارند و چه می نویسنداین شده بود دلخوشی من که پیغام های پر مهر دوستان را بخوانم. یکی از کسانی که پیغام هاش زیبا و دلنشین بود " شهرزاد " بود. وقتی پیغامش را می خواندی می فهمیدی که چقدر نوشته ات را با دقت خوانده و چه زیبا هم کامنت می نوشت.
مدتی وبلاگش آپدیت نشد و همه نگران... تا اینکه روزی برایم ایمیل داد که بیمارستان بودم وتا یک قدمی به مرگ نزدیک شده بودم.
شهرزاد بیمار بود و خودش منتظر بود و می دانست بزودی به آخر خط خواهد رسید. این را در کلام کلام ایمیل هاش می شد احساس کرد.
چند ماه پیش برایم ایمیل داد که من آلمان هستم. همراه نامه عکسی هم از خودش و دخترش فرستاده بود. زیبا بود شهرزاد...
برایش نوشتم که شهرزاد جان رفتی آلمان مقیم شوی؟ گفت نه سفری چند ماهه آمدم و برمی گردم. این آخرین خبری بود که از شهرزاد داشتم و حالا ...
شهرزاد برای همیشه آرام گرفت.نمی دانم " گلک اش " تنها دخترش،دردانه اش الآن چه حالی دارد؟ گلک همیشه کنار مادرش می نشست و شهرزاد نوشته های دوستان را برایش می خواند. هر بار که برایش پیغام می نوشتم آخرش می گفتم " گلک " را از طرف من ببوس. یک بار سهوا" این جمله را ننوشتم و شهرزاد برایم نوشت گلک می گوید راوی دیگه من رو دوست نداره...
گلک من نازنین من دوستت دارم چون همیشه. روح مادرت شاد و دل تو آرام.
خطاب به مدیریت محترم بلاگفا آقای علیرضا شیرازی
جناب شیرازی نمی دانم بستن وبلاگ شهرزاد کار شما بوده یا نه اما لازم است عرض کنم که وبلاگ شهرزاد را همسرش می خواند خانواده اش و دختر نازنینش. ما تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که پیغام های تسلیت مان را در وبلاگ زنده یاد شهرزاد بنویسیم
خواهش می کنم مشکل ورود به وبلاگ شهرزاد را برطرف کنید "گلک " به دلداری های دوستان مادرش نیاز دارد
با تشکر
زمانی که تازه وبلاگ نویسی را آغاز کرده بودم فقط چشمم به این بود ببینم دیگران در باره ی نوشته هام چه نظری دارند و چه می نویسنداین شده بود دلخوشی من که پیغام های پر مهر دوستان را بخوانم. یکی از کسانی که پیغام هاش زیبا و دلنشین بود " شهرزاد " بود. وقتی پیغامش را می خواندی می فهمیدی که چقدر نوشته ات را با دقت خوانده و چه زیبا هم کامنت می نوشت.
مدتی وبلاگش آپدیت نشد و همه نگران... تا اینکه روزی برایم ایمیل داد که بیمارستان بودم وتا یک قدمی به مرگ نزدیک شده بودم.
شهرزاد بیمار بود و خودش منتظر بود و می دانست بزودی به آخر خط خواهد رسید. این را در کلام کلام ایمیل هاش می شد احساس کرد.
چند ماه پیش برایم ایمیل داد که من آلمان هستم. همراه نامه عکسی هم از خودش و دخترش فرستاده بود. زیبا بود شهرزاد...
برایش نوشتم که شهرزاد جان رفتی آلمان مقیم شوی؟ گفت نه سفری چند ماهه آمدم و برمی گردم. این آخرین خبری بود که از شهرزاد داشتم و حالا ...
شهرزاد برای همیشه آرام گرفت.نمی دانم " گلک اش " تنها دخترش،دردانه اش الآن چه حالی دارد؟ گلک همیشه کنار مادرش می نشست و شهرزاد نوشته های دوستان را برایش می خواند. هر بار که برایش پیغام می نوشتم آخرش می گفتم " گلک " را از طرف من ببوس. یک بار سهوا" این جمله را ننوشتم و شهرزاد برایم نوشت گلک می گوید راوی دیگه من رو دوست نداره...
گلک من نازنین من دوستت دارم چون همیشه. روح مادرت شاد و دل تو آرام.
+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط راوی





