تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - گاه يك سنجاقك همه ی معني يك زندگي است!

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

هفته ی گذشته برای مراسم تجلیل از استاد " نصرت کریمی " به "خانه ی هنرمندان "رفته بودم ، البته خود ایشان دقایقی قبل از شروع برنامه راهی ِ بیمارستان شدند که احتمالا" از هیجان زیاد بود اما مراسم توسط مدعوین به نحو خوبی برگزار شد. مدعوین چه کسانی بودند و چه سخنرانی هایی کردند را می توانید در وبلاگ " احمد باطبی "به طور مفصل بخوانید اما من می خواهم به نکات ظریفی که  از زبان خود آقای کریمی در فیلم مستندی که از ایشان پخش شد بپردازم.
هر چه از مراسم آنروز و گفته های خود آقای کریمی و سخنرانان دیگر شنیدم حاوی ِ یک نکته بود:
آقای نصرت کریمی در مقابل دشواری های زندگی سخت مقاومند!

چند نکته از گفته های ایشان در فیلمی که ساخته ، مهردادشيخان بود:
آقای کریمی می گفتند بخاطر فیلم " محلّل " چهار سال زندان رفتم اما در زندان هم نتوانستم بیکار بنشینم تعدادی از افراد آنجا را گرد هم می آوردم و کلاس فیلمسازی راه انداخته بودم.
می گفتند با شخصی در زندان آشنا شدم که از وقتی شنیده بود حکم اعدام برایش بریده اند چهره اش دچار تیک عصبی شده بود و یک طرف صورتش می پرید ( حرکاتش را هم خود ایشان نشان می دادند ). با هر کلام یک بار یک طرف صورتش کاملا" کج و معوج می شد...
روزی به او گفتم من اصلا" کار ندارم که تو به چه جرمی به اعدام محکوم شدی فقط از خودت می پرسم اگر به جای آن قاضی بودی چه حکمی برای خودت می بریدی؟
با همان تیک گفت ۲ سال حبس.گفتم چند وقت است که زندانی ؟ گفت شش ماه. گفتم پس با قضاوت خودت و حکمی که خودت برای خودت بریدی یک سال و نیم دیگر جا داری که ...
آقای کریمی می گفتند از همان فردای آنروز این تیک عصبی دست از سر این آقا برداشت.

ایشان می گفتند من عمری ساعت شش صبح از خانه بیرون می زدم و ده شب برمی گشتم اما با شرایطی که پیش آمد و نتوانستم به کارم ادامه دهم نمی توانستم بیکار بنشینم که! روزها در باغچه ی خانه سرگرم می شدم و از گل های کاکتوس قلمه می زدم تا بعد از مدتی دیدم حیاط خانه پر شده از گلدان های کاکتوس. روزی رفتم سراغ چند گل فروش که آقا بیاین ببینین اگر این کاکتوس ها به دردتان می خورد ببرید ، آمدند و بردند و از آن به بعد شدند مشتری دائمی و از این راه منیع در آمدی هم برایم درست شد .
اما بیشتر وقتشان به ساختن مجسمه می گذرد و در ایم مورد می گفتند:
من از وقتي كه فيلم نساختم با مجسمه سازي نقش آدمهايي كه نتوانستم ، بازي كنم را ساختم . ... مردم گاهي روي صورتشان ماسك ميزنند . من در مجسمه هايم اين ماسك را برميدارم..

لازم است اضافه کنم خانم " ماندانا کریمی " فرزند ایشان پس از ایراد سخنرانی و سخنانی در باب توصیف شخصیت پدرشان اضافه کردند که هم اکنون از بیمارستان تماس گرفتند و گفتند حال آقای کریمی رو به بهبودی ست.
در میان مدعوین دو تن از هنرمندان محبوبم سخنان قشنگی ایراد کردند.
۱ـ خانم " مرضیه برومند " ( شما بخوان " شیر زن " ) که علاوه بر هنری که دارند ارزش ویژه ای برای شخصیتشان قائل هستم.
۲ ـ آقای " خسرو سینایی " بهترین مستند ساز میهنمان که بعد از گفتارشان شعری لطبف و زیبا سرودند و می گفتند امروز " نصرت کریمی " برایم مصداق همین شعر است:


گاه يك سنجاقك
به تو دل مي بندد
و تو هر روز سحر
مي نشيني لب حوض
تا بيايد از راه
از خم پيچك نيلوفرها
روي موهاي سرت بنشيند
يا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه يك سنجاقك
همه معني يك زندگي است .     



شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده ی ناکامی در هجــــر تو پیمودم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط راوی