خبر مرگم قراره مثلا" اولین پست سال نو را بنویسم، دست و دلم به نوشتن نمی ره، به هیچ کاری نمی ره،این روزا شدم آبلیموی حال بُر، اینقدر تلخ و گند شدم که خودمم از دست خودم خسته ام، از ناله و زاری کردن بدم میاد، همه بدشون میاد، برای همین نمی خواستم چیزی بنویسم اما نگرانی ِ بعضی از دوستان باعث شد بیام و چند خطی بنویسم و بگم من زنده ام من نمردم! مثل سگ هفت تا جون دارم هر چی سرم میاد می سازم و پر رو پر رو می رم جلو، کجا میخوام برم خودم هم نمی دونم !
نه لای پر قو بزرگ شدم و نه این اولین باره که لب پرتگاهم اما هر چه میگذره انگار طاقتم کمتر میشه. مثل بچه های لوس و ننر شدم تا می گن بکش اونورتر اشکام مثه بارون سرازیر میشه. چه مرگم شده!؟ چرا یادم رفته من همون مینویی ام که روز اول خمیره ش رو با مصیبت و درد درست کردن!؟
اولین پستی که نوشتم اینجور شروع کردم:
*به نام نوری که در دلم سوسو می زند.* ...
این نور همیشه حضور داره همیشه! گاه شعله وره و گاه سو سو میزنه و خیلی وقتها به پت پت می افته و اونوقته که می بینم باید برای خودم کاری کنم نباید بذارم خاموش بشه! اگه خاموش بشه همه چی تموم میشه همه چی...
آخ که چقدر با این نور خودم رو فریب دادم و سینه خیز رفتم جلو!
صدها بار تلاش کردم که این نور رو از دست ندم اما انگار وقتی قراره بره باید بره و کاریش نمیشه کرد.
روزای سختی پیش رو دارم. من آدمی نیستم که نتونم با سختی کنار بیام اتفاقا" پوستم عین پوست کرگدنه اما عالم برزخ رو نمی تونم تحمل کنم میون زمین و آسمون بودن رو نمی تونم تاب بیارم الآن هم توی همین شرایطم.
گاه می گم کاش ما آدما هم مثل خرس های قطبی می تونستیم دوره ای از عمرمون رو توی خواب بگذرونیم تا روزی چشم وا کنیم و ببینیم ...
این روزا منتظر یه اتفاقم .
چقدر این عالم برزخ طولانی بشه نمی دونم یک ماه ؟دو ماه ؟ چندین ماه؟... نمی دونم اما برام دعا کنید بتونم دوام بیارم.
آخر پست قبلی هم براتون نوشتم که سالی که میاد سخت به دعای شما نیازمندم، هنوز هم ازتون میخوام.
حتما" دوستانی هم که نامه و پیغام و لینک دادن من رو خواهند بخشید که پاسخ ندادم شرایط روحی مناسبی ندارم و این چند خط رو نوشتم در پاسخ مهر شما مهربانان.
ای خاک بر سرم با این نوشتنم...
بیا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی
به داد دل ای قـــرار دلم نــو بهــار دلم می رسی پس کی؟





