توجه!توجه!
نواهایی که در این پست می شنوید ترانه های شاد یا همان بشکن و بالا بنداز خودمان است و معنی و مفهوم آن این است که برای دقایقی از این دنیای دیوانه دورشویم و کمی به قر کمر بپردازیم.
لازم می دانم فقط برای چند دقیقه خودم و خوانندگان وبلاگم از بمباران خبری ( آنهم چه اخباری ) دور باشیم!
امشب این پستم رو لفظ قلم نمی نویسم . میخوام راحت باشم مبصرهای وبلاگشهر هم خوبه این دفعه رو زیر سیبیلی رد کنند اینجور لفظ قلم حرف زدن ،در شرایطی مثل ِ نوشتن اینجور پست ها ، مثل این می مونه که عصا قورت داده برقصی! سیخ! سیخ! نمی شه که! می شه!؟
خوب، برای شروع خوبه با این آهنگ شروع کنیم تا بعد براتون سخنرانی کنم.
همه حاضرید؟
بریم
دســــــــــــــــــــــــت دســـــــــــــــــــــــــــــت
لباتو غنچه نکن غنچه خجـــــالت می کشه
حیفه اون غنچه ی لب وا نشده بسته بشه
از قدیم و ندیم گفتن هر کسی سر و کارش با بچه جماعت افتاد رازش بر ملا میشه، راست هم می گن بخدا.
نمونه اش همین که عالم و آدم فهمیدن من رفتم تو سن چهل و هفت سالگی! یکی نبود به این پسر بگه آخه بچه تو چکار داری با مامانت دست به یکی می کنی و برا من جشن تولد راه میندازی؟ من نمی خواستم کسی بدونه یه سال پیرتر شدم.
اما به جان خودم نباشه به مرگ این همسایه بالایی مون که از دستش آسایش نداریم اصلا" و ابدا" فکر نمی کنم ۴۶ سال از عمرم گذشته. انگار همین دیروز بود که سیزده چهارده ساله بودم. گاه احساس می کنم از دخترم هم جوونترم. موهام سفیده؟ فدای سرم، اصل دله که سیاهه!
چهل و شش سال قبل در چنین روزی، نه! ببخشید در چنان روزی!( اول اسفند ) چشم به دنیا گشودم، که ای کاش نمی گشودم تا اهالی وبلاگشهر از شرّ من یکی راحت بودن.
اول اسفند ،صبح که اومدم دیدم از طرف دوستان یا کامنت دارم یا ایمیل که تولدم رو تبریک گفتن بعد از دقایقی فهمیدم کار این عمو سیبیلوئه! راستی چرا این از حالا اینقدر سیبیل داره؟ کسی می دونه چرا!؟
یه ترانه به این عمو سیبیلو هدیه کنم اما خب! دست از سر خودش و مامانش بر نمی دارم و آخر پست براشون دارم. چنان سورپرایزشون کنم!
شیطنت از چشم سیات می ریزه
عشوه از اون قــد و بالات می ریزه
دارم نزدیک میشم به مرز پنجاه یا همون " نیم قرن ". این جمله ای که می نویسم رو با لحن تیزرهای تبلیغاتی با صدایی خشن و لب و لوچه ی کج و معوج بخونین لطفا":
« نــــــــــیــم قـــــــــــــرن تـــــــــــجـــــــــربــــــــــــــــه! »
طی این چهل و شش سال عمری که داشتم خیلی چیزا یاد گرفتم که به لعنت خدا هم نمی ارزه، بنابر این تصمیم گرفتم یک چرخش اساسی در رفتارم داشته باشم تا بلکه آدم حسابی بشم. مثلا"یکی از این چرخش ها:
از این به بعد تصمیم دارم که هی مرتب زنگ نزنم به دخترم که مامان!؟ غذا خوردی؟ چی خوردی؟ خوب بود غذاش؟ تا دخترم مجبور نشه پیش دوست و همکار هی بگه الو...، آره... ، حالا...، اوکی...، میام بعدا" ...
گیریم که سعی کنم و موفق نشم اما قول می دم تلاش کنم حداقل زیادی گیر ندم و پشت سر هم نگم وا ! صدف! دارم ازت می پرسم غذا خوردی یا نه تو هی پرت وپلا جواب آدمو می دی!؟
و اما چرخش بعدی:
تصمیم دارم از این به بعد وقتی دخترم به یک سفر چند روزه میره کاری نکنم که به من بگه :
أه! مــــــــــــــامــــــــــــــــان! تو هم شدی بی بی ِمجید!؟ ( قصه های مجید )
آخه وقتی قراره بره یک سفر مثلا" یک هفته ای، از چند روز قبل شروع می کنم به جمع آوری وسایلی که ممکنه لازمش بشه و تقریبا" نصف اطاقش پر می شه از انواع و اقسام لوازم ضروری از جمله :
یک کیلو نبات، مقدار قابل توجهی پسته و مغز گردو، لواشک آلو برگه ی هلو، نعناع خشک برای دل درد احتمالی گل گاوزبان و سنب الطیب برای نوشیدن قبل از خواب، تشک برقی، سوزن نخ، تا دلتون بخواد کیسه نایلونی در ابعاد مختلف، سنجاق قفلی برای احتمال در رفتن زیپ شلوار، آهن ربا که اگر سوزنش گم شد راحت بتونه پیداش کنه و به دوخت و دوز شکافتن های احتمالی بپردازه. دیگه... قرص سردرد و دل درد و شل کن و سفت کن و ...
وقتی می ره سفر تا چند روز وسایلی که نام بردم رو داخل این کمدو اون کمد پیدا می کنم و با خودم می گم :
إ إ إ پـــــــــــــــــــس بـــــــــــــــگــــــــــــــــــو ! من گفتم اونهمه وسایل چه جوری تو یه چمدون جا شد؟
این ترانه رو گوش کنین تا ادامه ی برنامه رو با هم پی می گیریم.
قر دادن یادتون نره، هر کی با نفر بغلدستی برقصه، غریبه هم بود عیب نداره من فتوا میدم حلاله.
غنچه ی نو شکفته را مانَد
نــــرگس نیم خفته را مانَد
إ إ إ چه زدم به غنچه! باور کنید همین الآن متوجه شدم هر دو ترانه غنچه دارن! مهم نیست، حالا خوبه که غنچه دارن، مورچه ندارن.
بعد از این غنچه و مورچه و این حرفها بریم سراغ ترانه ی
بوشو بوشو تِه ره نخوام
سیــــــاهی تِه ره نخوام
من بچه بودم که یک خواننده ی محلی این ترانه رو خونده بود و صفحه اش هم همه جا پر شده بود وقتی می خوند دل من برا هر چی گریه ی سیاه بود می سوخت آخه فکر می کردم میگه پیشی پیشی تو رو نخوام سیاهی تو رو نخوام!
راستی حرف پیشی شد، دوست دارید یک فیلم کوتاه از پیشی ِ من رو ببینید؟ نمی دونین نمی دونین نمی دونین این پیشی شده مونس شب و روز من اسمش را دخترم گذاشت « بلوط ». خیلی دلم میخواد یه پست در باره ش بنویسم اما می ترسم بگن این زنه با این سن و سالش حالش خوش نیست!
این پیشی ِماحدودا" بیست روزش بود که یکی از دوستان دخترم که در انجمن حمایت از حیوانات فعاله گفته بود این بچه گربه بی مادره و ... دخترم رفت آوردش ... بعدا" براتون میگم یه عالمه حرف دارم از بلوط بگم.
بلوط رو آوردیم که ما کمک اون کنیم اما این بلوطه که به کمک ما اومده 5 ماهه شادی آورده توی خونه ی ما!
حالا میخوام به خاطر خواهی بپردازم! خاطر خواهی ِ کی!؟ خُب معلومه گروه کُر دختران دیگه! شماها چرا اینقدر کج خیالین!؟
همین گروه کُر دختران که من رو بیچاره کرده از بس که نامه دارم از خوانندگان وبلاگم که:
زود باش از کُر دختران بذار تو وبلاگت. ترا خدا هی زود باش زود باش نکنین همه شونو براتون آپلود می کنم قول میدم.
این دیگه خیلی قر داره والله بلند شین
تو خــــــــوبی تو ماهـــــــــی فدات شم الـهــــــــــــــی
خــــــاطـــــــر خوای قـــــــــــــــــــــــــــــــــند لباتــــــــــم
طاقت نمیارم از" بلوط "براتون نگم.
آقای طالبی رو که معرف حضورتون هست؟ این بلوط ِ ما اصلا" از آقای طالبی خوشش نمیاد. اصولا" دوست نداره وسایل خونه جابجا بشه و هر بار دست به هر چیزی می زنیم شاکی میشه. ما هم بیشتر اوقات طبق میلش رفتار می کنیم اما آقای طالبی وقتی میاد باید تند تند کارها رو انجام بده و بره برای همین بلوط زورش به آقای طالبی نمیرسه و کوتاه میاد اما بعضی وقتها هم طاقت نمیاره و چنگ میندازه و از آقای طالبی می گیره و میره بالا اونهم با حالت عصبانی.
آقای طالبی هر وقت میاد یک شلوار کردی داره که به جای لباس کار می پوشه و البته کش شلوارش هم کمی شله! تا حالا دوبار بلوط جلوی چشم من شلوار آقای طالبی رو کشیده پایین!
خوب، یک ترانه هم محض خنده گوش کنید:
خوشگله آی خوشگله حوصله کن حوصله
کار عشق و عاشقی نمیشه با عجلـــــــه
چیه چرا می خندین!؟ حالا ما یه چیزی گفتیم شما دیگه چرا می خندین؟
این ترانه زمانی برای خودش برو بیایی داشت و سی سال پیش فروش نوارش رکورد شکست.
اما!
اما برم سراغ " دنی " و مامانش! گفتم سورپرایزشون می کنم! حالا راز من رو بر ملا می کنن!؟
منم افشاگری ِ مصور می کنم!
" دنی " کم سیبیل داره خودش،دختر خاله مامانش و هم براش سیبیل میگذارن!
وقتی که " دنی " می ره وبلاگش را آپدیت کنه در حالی که آب دهانش رو یکی دیگه باید جمع کنه!
وقتی که چشمهای دنی لوچ میشه چون به یک عروسک دختر نگاه می کنه
وقتی که بلـــوط به پای مامان " دنی " حمله می کنه!
وقتی که بلوط به پای مامان " دنی " حمله نمی کنه!
ترانه های این پست هدیه به این عزیزان بود:
نازنین نسرین ، نازنین شهربانوی ، باران نازنین ، نازنین پویه و همشهری نازنینم " آوا ".
من چکنم با اینهمه نازنین که هنوز ترانه هاشون رو هدیه نکردم؟ خدا زیادترشون کنه.
راستی خوب شد یادم اومد. در پست قبلی سه فایل تصویری از " فریدون فرخزاد " آپلود کردم که حجمشون خیلی کم بود و تصاویر در ابعاد کوچک اما موقتا" تا دو سه روز فایل های بزرگشون رو در اینجا می گذارم تا عزیزانی که می خواهند آنها را سیو کنند. البته خود من در این ابعاد قادر نیستم ببینمشون و فقط دوستان خارج از کشور می تونن از اونا استفاده کنن. زود سیو کنید چون حجم زیادی رو اشغال کردن برشون میدارم.
فریدون فرخزاد و شهره ۱
فریدون فرخزاد و شهره ۲
فریدون فرخزاد و مرجان
و لازمه باز توضیح بدم که هر لینکی که به لینک های روزانه و هر ترانه ای که در بخش ترانه ها اضافه می کنم وبلاگم خود بخود پینگ میشه این را عرض کردم که فحش نخورم!
و در آخر از دوستانی که تولدم را تبریک گفتند چه در وبلاگ " دنی " و چه در وبلاگ خودم و یا با ایمیل تشکر می کنم نمی دونید چقدر آدم روحیه می گیره مخصوصا" سن و سال که بالا می ره آدم بیشتر نیاز به این توجه ها داره
از همه تون ممنونم
از " افسانه ی عزیزم " هم ممنونم که هیچوقت روز تولد من رو فراموش نمی کنه از " دنی " گلم هم ممنونم
یک پی نوشت گنده!
بابا جون اشتباهی صورت گرفته ترا خدا نذارین به حساب سن بالا بذارین به حساب سن پایین
ترانه ی عارف رو اشتباهی آپلود کردم بی خیال مگه نه؟
بعد درستش می کنم کمرم داغون شد از بس قر دادم






