امروز رفتم و فیلمی که توسط " صدف " کارگردانی شده بود را روی پرده ی سینما دیدم.
دوستی در برلین زودتر از من این فیلم را دیده بود و من لحظه شماری می کردم خودم شاهد اکران فیلم در ایران باشم.
چه لذتی دارد وقتی می بینی پاره ی تنت گامی به سوی هدفش برداشته. اول راه است اما امروز برای من یکی از بهترین خاطرات عمرم به حساب می آید.
سعی کردم نه به عنوان مادر صدف ، به عنوان یک تماشاچی فیلم را ببینم و نقدش کنم، این مرحله از کار سخت است اما تلاش کردم ضعف های کارش را و همچنین قوّت های کارش را در کفه ی ترازو بگذارم. کفه ی دوم سنگینی می کرد و از این بابت خیلی خوشحالم.
زمانی که فیلم و جلسه ی نقد و بررسی تمام شد او به همراه دوستان ایرانی و آلمانی اش رفت به ضیافتی که دعوت داشتند و من در مسیری که می آمدم مرور می کردم گذشته مان را گذشته ی خودم و صدف عزیزم را.
یاد زمانی افتادم که حدودآ چهارده سالش بود و روزی به من گفت می خواهم فیلمساز شوم، این آخرین شغلی بود که برای خودش در نظر گرفته بود. پیش از آن زیاد شغل عوض کرده بود اما از آن به بعد فقط و فقط به این هنر فکر کرد و راهش را آغاز کرد.
از همان زمان بود که جشنواره ی سینما در ایام بهمن برای ما رنگ و بوی دیگر گرفت.
از روز آغاز جشنواره هردو مان صبح از خانه بیرون می رفتیم با یک جدول جشنواره در دست و انتخاب می کرد و ... می رفتیم از این سینما به آن سینما ، گاه دوان دوان گاه ساعتها در صف یک فیلم می ماندیم و آخر شب هر دو به خانه می آمدیم و باز فردا به همین منوال تا ایام جشنواره تمام می شد.
زمانی که وارد دانشگاه شد و در رشته ی کارگردانی سینما تحصیل را آغاز کرد دیگر کم کم جشنواره رفتن را من کنار گذاشتم ، دیگر دوستانی را داشت که همپای او به جشنواره بروند و از این بابت استعفای خودم را اعلام کردم.
باید آنزمان پا به پایش می رفتم و رفتم.
امروز برای من نقطه ی عطفی بود در زندگی ام. امروز پاسخ یک سوالم را روشن و واضح گرفتم. گاه پیش می آمد که فقط به مادر بودنم دلخوش بودم و گاه ناراضی و از خود سوال می کردم " پس سهم من از لذات زندگی چه بود!؟
امروز به واقع حس پرواز داشتم .
لذتی بالاتر از این سراغ دارید!؟
نخورم در این شب رویایی
غم مهجوری غم تنهایی
که پر از می باشد جامم
که بود دنیا بر کامم.
راستی ! نازنین مریم مهتدی هم برای دیدن فیلم آمده بود و چقدر خوش اخلاق و خونگرم است این نازنین.





