از بلاد کفر ندا همی آمد که یا ایهالبلاگرو حوصله مان سر آمد، هر جا می رویم صحبت از جنگ است و هر بار هم به وبلاگ تو آمدیم دیدیم هنوز از منبر ِ پراید پایین نیامده ای!
ندا در همی دادیم یا" همی در دادیم" که ای خواهر چه بنویسیم وقتی حرفمان نمی آید.
باز ندا همی آمد که :
یه چیزی بگو بخندیم!
گفتم" یه چیزی" می گویم که حالت جا بیاید و حظ کنی،تو ازهمان اوان طفولیت رسمت چنین بوده!
ندا همی آمد که چه رسمی!؟
ندا در همی دادیم که:تو عادت داری بدون اسباب پذیرایی...
خواهرم " افسانه " سه، چهار ساله بود که شبی دوستان پدرم و خانواده هاشان برای شب نشینی به خانه ی ما آمدند. همه نشستند و با چای از آنها پذیرایی کردیم ناگهان دیدیم خواهرم هن و هن کنان چند بشقاب را روی شکمش گرفته و به سختی وارد اطاق شد. شروع کرد بشقاب ها را جلوی مهمان ها چیدن. دیدم مادرم ضمن اینکه بی صدا می خندد و سعی می کند جلوی خنده اش را بگیرد نگاهی از سر التماس به من می اندازد. با اشاره از او پرسیدم " چی شده " و او با اشاره به من فهماند که هیچ میوه یا خوراکی برای پذیرایی نداریم! حالا در همین گیر و دار مرتب خواهرم می گفت: د ِ پاشین بیارین بخوریم!
خلاصه آنشب قضیه لو رفت و این کار باعث خنده ی مهمان ها شد.
همین سن و سال بود که روزی آقای یعقوبی روضه خوان مان که برای خواندن روضه به خانه مان آمده بود رو به افسانه کرد و گفت به به چه دختر خانم خوشگلی! عروس من می شی؟ افسانه لحظه ای مکث کرد و گفت والله چی بگم!؟ آقای سادگی هم همینو گفته! تا ببینم چی می شه!
آقای سادگی تزریقاتچی محله مان بود.
همان زمانها بود که با اقوام، سفری رفته بودیم و در آن سفر ترانه ی " زوّار : قادری " را زیاد گوش می کردیم. از آن به بعد من هر وقت می رفتم بخوابم این خواهر ِ مامی آمد و با چرب زبانی می گفت : مینو مینو ،پارسال بهارو بخون.
من هم برایش می خواندم، وقتی حوصله داشتم بین اشعار با دهان ساز و ضربش را هم می زدم اما وقتی می خواستم زیاد مایه نگذارم شعرش را پشت سر هم می خواندم. معترض می شد که: اینجوری که نمی خونن! دیم دیمِشَم بگو! منظور از دیم دیم آهنگ بود.
گفتم شاید بد نباشد خاطره ی سالهای دور را برایش زنده کنم.
پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت دیــــــــــم دیــــــــــــــــــــم
او عاشق وتشنه ی شعر و موسیقی ست و خواننده ی برگزیده اش
شــــــــــــــهرام ناظـــــــــــــــــــری ست.
هدیه به نازنین افسانه:
درس سحــــــــــــر : شـــــــــــــــــــــــهرام ناظـــــــــــــــــــــــری
وحالا چند لینک :
« سازمان میراث فرهنگی یا سازمان آب!؟ »
وقتی می گوییم هیچ کسی سر جای خود ننشسته، همین است!
این دوست جدیدمان که کارهای بسیار زیبایی دارد در زمینه ی گرافیک و کاریکاتور و...فعالیت می کند اگر این بار نمایشگاه بزند و خبرم کند حتما" برای دیدن کارهایش خواهم رفت. از همینجا هم برایش موفقیت بیش از پیش آرزو می کنم.
من اینکارش را خیلی دوست دارم.
قبلا" در لینک های روزانه هم گفته بودم که وبلاگ " بیلی و من " فیلتر شده . جناب علیمحمدی بسیار از این موضوع ناراحت است اما، ما خودمان را به وبلاگشان می رسانیم از در نشد از پنجره.
و اما" خبر چین." تازه وبلاگ نویس شده بودم فکر می کنم پست دومم بود که آقای علیمحمدی برایم کامنت نوشتند که در خبر چین لینک داده شد. من آنروز متوجه نبودم که این کار چه تاثیری در شناخته شدن بلاگری با نام " راوی " دارد اما بعد که سیل خوانندگان به وبلاگم سرازیر شد و بسیاری از آنها هم با وفا هنوز که هنوز است مانده اند از همان لینک داده شده به وبلاگم بود. قرار است خبرچین مجددا" فعال شود.منتظریم.
کاش قدر این زنجیر هایی که با هم پیوندمان می دهد را بدانیم. راستی چه کسی بود گفت بازی یلدایی کار جمهوری اسلامی ست برای سرگرم کردنمان! من می گویم اگر می تواند به این خوبی دور هم جمع مان کند ناز شستش! بله
اگر این شعر ها را که لینک می دهم نخوانید خیلی چیزها از دست داده اید! با آرزوی کامیابی برای " نازنین شادی بیضایی " من این دو شعرش را خیـــــــــــلـــــــــــــــی دوست دارم!
قـــــــــــــــــــــــرار
چـــــــراغ قـــــرمز





