تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - زدم به سیم آخر / بازی یلدایی

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

وبلاگ جدید من

دوستانی من را به این بازی زیبای یلدا دعوت کردند
در پست قبل نوشتم که فعلا" فرصت ندارم سورئالیست عزیز برایم نوشت که :
اما خوب ما منتظر می مونیم شما رازهای نهانتون رو بر ملا کنید.
خیلی به رگ غیرت من برخورد که علی با صفا آمد و بلافاصله با لهجه ی شیرین شیرازی نوشت :
وووی خواهر روم سیاه مگه چیز دیگم از شمو مونده که کسی ندونه
آره علی جان خیلی چیزا مونده! دهه! فکر کردی!؟
هنوز نگفتم نخود لوبیاهای خونمون چندتاست
در آینده خواهم گفت

اولین اعتراف من اینکه :
مسعود نوین فرح بخش که سایت رادیو گلها را راه انداخته شوهر خواهر من هست که این روزها میزبانشان هستم.

اعتراف دوم اینکه بی گواهینامه نشستن پشت ماشین در خانواده ی ما موروثی هست. آن زمان که جریمه ی بدون گواهینامه رانندگی کردن شلاق خوردن بود من بیش از دو سال بدون گواهینامه رانندگی کردم و هیچوقت گیر نیافتادم و الآن حدود سیزده سال است که گواهینامه ی من اعتبار ندارد و تنبلی می کنم بروم و گواهینامه ی جدید را بگیرم هنوز هم گیر نیافتادم اما فکر کنم فردا پس فردا پلیس خبر شود و کار ما تمام
اعتراف سومم اینکه زمانی که قرار بود شناسنامه ام عکس دار شود اوایل انقلاب رفتم عکس مثلا" با حجاب انداختم و به خیال خودم خواستم کلاه سرشان بگذارم اما گفتند خانم برو روسریتو درست کن این چیه!؟
اعتراف می کنم که گاه نا خواسته بدون آنکه بفهمم پشت فرمان روسری از سرم می افتد اما هیچ تذکری نمی شنوم چون این موهای سفید را کسی دید نمی زند
اعتراف می کنم این عکسم را خیلی دوست دارم نه بخاطر خود عکس بلکه به این خاطر که خانم شکوه میرزادگی تحت تاثیر دیدن این عکس این شعر زیبا را برایم سرود. خانم میرزادگی تنها کسی بود که برای من شعر گفت. آخ که چقدر دوست دارم پز این شعر را بدهم

اعتراف می کنم که حدود یک سال است در وبلاگ خودم منتظر کسی هستم که با نام یک دوست می شناسمش. منتظرم شاید روزی برایم نامه ای بدهد... شاید روزی خودم در وبلاگم نامه ای خصوصی برای او بنویسم چون آدرسی از او ندارم.
من خیلی دیر به بازی رسیدم و اگر از اول کار بودم چندین نفر را دعوت می کردم و کار به قاعده و قانون این کار زیبا نداشتم اما از قافله عقب مانده ام و بسیاری از دوستان نوشتند.
از اولین کسی که دعوت می کنم در این بازی با ما همراه شود عباس معروفی ست.
عباس جان روزی برایت نوشتم با عصا می کوبم به در خانه تان اما اگر تا چند روز دیگر دعوتم را نپذیری با چماق میام گفته باشم
از شهلا شرف دعوت می کنم که برایمان بنویسد. راستی یادم رفت بگویم چند ماه قبل شهلا که به ایران آمده بود با هم دیداری داشتیم که به من خیلی خوش گذشت.
از نویسنده ی وبلاگ جلوه ی صبح دعوت می کنم برایمان بنویسد.
از نویسنده ی وبلاگ به سادگی دعوت می کنم . خوب نشستی کنار و بی سر و صدا کار خودت را می کنی پاشو بیا در این بازی همراه شو
از روشینای عزیزم دعوت می کنم که می دانم این روزها داغ رفتن ناصر عبداللهی ویرانش کرده. روشینا جان وقتی خبر را خواندیم من و خواهرم بعد از لحظاتی که بهت زده شده بودیم دیوانه وار اشک ریختیم
ناصر خیلی زود رفت افسوس
از فروغ نازنین دعوت می کنم که زیبا می نویسد و مهربان است.
این ترانه را هم به همه ی دوستان عزیزم هدیه می کنم .
اعتراف می کنم که خیط شدن و کنفتی بد دردیه چون همزمان که داشتم این پست را می نوشتم عباس معروفی اعترافاتش را نوشت
دوستانی که من را به این بازی دعوت کرده بودند
نازنین شهلا ،الهه مهر
نازنین مریم مهتدی ،صفحه ی سیزده
نازنین پوپک صابری ،گلنسا
نازنین بی تا،خانم حنا
اروند درویش عزیز و دوست داشتنی
کاپیتان عزیز ، میداف
دختر همسایه ی نازنین
شبگرد عزیز
صدف فراهانی نازنین دختر ماه خودم
کریسمس بر همه ی شما مبارک
و این هم اعترافات همه ی بلاگر ها


نظرات

موی سپید را ، فلکم رایگان نداد/ این رشته را به نقد جوانی خریده ام

عمو اروند | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۰۱ صبح

راوی جان همونطور که فکر می کردم چهره مادرانه و مهربان و دوست داشتنی داری. بوس بوس
البته قبل از اینکه بازی شروع بشه اولین اعتراف راکردی و اسم واقعی ات را گفتی:)
شاد باشی عزیزم.

گيسو | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۱۲ صبح

راوی عزیز اعترافات جالبی بود ... مخصوصا گواهینامه....
می ترسم رییس راهنمایی رانندگی تهران بزرگ خواننده وبلاگ باشه و دستور بده بگیرنت !! زود برو درستش کن
خوش باشی عزیزم

لیلا | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۱۷ صبح

سلام
و لیتک
مستقل / اتوماتیک / بدون سانسور.........
..................
فهرست وب ایرانی : نمابه ها

فهرست وب ایرانی : نمابه ها | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۲۲ صبح

مینو جان سپاس که گفتی من هم دعوتت کردم.
ببینم راستی خانم "شهلا شرف" نیز ایران بودند؟
یئنی تو ایشون رو هم دیدی!
پس شهلا بارون شده بودی;)

شهــــلا | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۲۲ صبح

راوی عزیزم سلام
اول خانه نو مبارک و بعد اعتراف می کنم که همیشه دلم می خواست ببینمت با انچه در تصور من بودی تفاوت کمی داری
شاد باش و در پناه مهر همچنان پاکیزه بمان

باران | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۲۶ صبح

خوب حالا که فرموديد ما هم يک فضولي بکنيم. نوين فرح بخش‌ها را من يکي از تمبر فروشي شان مي‌شناختم در خيابان پهلوي، که شعبه‌اي هم در شاه آباد داشتند انگار.
ايشان هم از همان شاخه هستند؟

آشپزباشي | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۲۹ صبح

مینوی عزیزم... شاید باورت نشه. اما من درست مثل عکس توی شناسنامه‌ت مجسمت می‌کردم. خوشگل و مهربون...
کیف کردم از این پستت. از شادی اشک توی چشمام حلقه زد...

نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم اسمت مرضیه‌ست!
شاید به‌خاطر ....

من هم دعوتت کرده بودم. منتها اینقدر اسم نوشته بودم که به چشم کسی نیومد...
دلم نیومد فقط 5 نفرو دعوت کنم..

زيتون | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۳:۰۵ صبح

اینو اگه نگم می‌میرم...
مینو جان چهره‌ات یک مادر تمام عیاره:×
بسیار فتوژنیک و قشنگ و مادرانه...
بی‌خود نبود باهات تو فیلمشون مصاحبه کردن!

زیتون | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۳:۱۶ صبح

مینو جان
صدایت را شنیده بودم و حال تصویر زیبایت را نیز دیدم
پاینده باشی نازنینم
ممنونم از دعوتت راوی خودم/ بزودی خواهم نوشت
سبز سبز باشی

فروغ | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۳:۵۷ صبح

ممنونم كه دعوتم را زمين نيانداختيد و ديگه اينكه با نظر عمو اروند هم كاملا موافقم.

اروند | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۴:۱۳ صبح

راوی نازنینم ... چه صورت ناز و ماهی دارید .. تصورم با عکس شما صد و هشتاد درجه متفاوت بود و حالا میبینم چقدر شبیه مادرم هستید ... اگر اجازه بدهید دستان عزیز و روی ماهتان را می بوسم ...

میگما فردا صبح برید گواهینامه را تمدید کنید چون دیگه همه فهمیدند ...

خواهر را سلام برسانید و پرنسس دنی را بچلانید .. شاد باشید

پروانه هیچستان | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۴:۱۶ صبح

بدون اغراق این بهترین اعتراف بود که خوندم چون توش پر از عکسهای خوشگلت بود. من همه عکسهاتو دوست داشتم.

بی تا | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۴:۴۹ صبح

مینو جون دلم واسه اون عکسی که برای شناسنامه ات برده بودی ضعف رفت.

دی ناز | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۸:۳۷ صبح

با سلام از دیدن عکسهات ودیدن چهره مهربونت حسی خوب گرفتم چه صادقانه وقشنگ اعتراف کردید از خوندن مطالبتون لذت میبرم

مهری | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۸:۴۰ صبح

che ghadar ziba,ghashang va mehrban nevestid minoo jan, tasavori ke az oon zane kenare panjare dashtam dagighan ba oon che ke didam yeki bood. cheghadar delam baraye madaram tang shod ravi jan. doostetoon daram .ba mehre faravan , magnolia

magnolia | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۸:۵۶ صبح

راوی عزیز و مهربون از خوندن اعترافاتت واقعا لذت بردم فقط شعر خانم میرزادگی فیلتر بود برام{گریه}

ساتین | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۱۰:۰۷ صبح

واااااااااای راوی جونم به همون مهربونی که تصورت کرده بودم هستی.یه دنیا دوست داشتنی.
بوس بوس

رزسفيد | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۱۰:۵۰ صبح

چهره‌تان سمبل يک مادر مهربان ايرانی است و من چقدر دوست دارم اسم وبلاگتان باشد مادر .

rita | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۱۱:۵۳ صبح

سلام نازنين راوي جان ...

سر بوم اومدي رخ تازه كردي ....

حالا احساس ميكنم كه بيشتر از هميشه دوستت دارم ...

رها | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۴۶ بعدازظهر

خوشحالم عکست رو دیدم منم شهلا رو دیدم بهترین خاطره این چندماهم دیدن شهلا بود ..........امیدوارم یک روز شما رو هم ببینم قربانت

بی بی باران | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۴۷ بعدازظهر

خوشحالم عکست رو دیدم منم شهلا رو دیدم بهترین خاطره این چندماهم دیدن شهلا بود ..........امیدوارم یک روز شما رو هم ببینم قربانت

بی بی باران | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۴۷ بعدازظهر

بزنیم به تخته ماشاااله.... هزار ماشالله.... بعضی‌ها خیلی خوب موندن ها !!! :ي

سورئالیست | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۲:۵۵ بعدازظهر

راوی جان حسابی زدی رو دست همه :-)))) دست مریزاد .....از دیدن دوبارت خوشحال شدم هر چند که یکی از عکسهات رو دیده بودم.....اما هنوز هم زیبا و بانمکی به همون اندازه که در عکس اولی.....
دلت همیشه شاد و لبت همیشه پر خنده

دختر همسايه | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۴:۰۳ بعدازظهر

مینو-راوی عزیز مهربان،بی نهایت خوشحال شدم از دیدن چهره مهربانت.مرسی از این اعترافات :)

نسرین | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۵:۳۸ بعدازظهر

اوه... راستش من اصلا شما رو اين طور تصور نمي كردم. جووني هاتون به نوشته هاتون بيشتر مياد (:
واي يه كشف بزرگ... اين يلدا بازي به من فهموند كه چقدر فوضولم !!! ديگه چشمام همه چيو 5 تا مي بينه از بس 5 تاي شب يلدا خوندم :D

مت | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۵:۴۱ بعدازظهر

] چقدر زود پیر شده اید از مقایسه دو عکستون بسیار ناراحت شدم امان از درد پیری !!

محسن | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۶:۰۶ بعدازظهر

Minoo jaan, zibaaie aksaye in post, delchasbie anra 2 chandan kard :)

farzaneh | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۶:۲۴ بعدازظهر

سلام راوي عزيز
خيلي خوشحال شدم از ديدن چهره مهربون و ماه شما
راوي جان اگه اجازه بدي از اين به بعد خاله راوي صدات کنم

ماني | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۷:۴۱ بعدازظهر

سلام مینو جان بالاخره تونستم این سایتت رو باز کنم و عکست رو ببینم . موی سیاه یا سپید در هر دو صورت زیبا هستی و دوست داشتنی . آرزو دارم روزی از نزدیک ببینمت .
اما من هم به بازی یلدا دعوتت کرده بودم که سعی کردم اینجا برات پیام بگذارم که دیر شد .
اما مینو جان
موی سپید خندد بر هر کسی که گوید
بالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد

شهربانو | چهارشنبه، ۶ دیماه ۱۳۸۵، ۱۰:۳۶ بعدازظهر

سلام به راوی خوب و همیشگی خودم اونقدر به گفتن راوی عادت کردم که دیگه اسمتون رو نمیتونم بگم هر چند که اسم واقعا زیبائی دارین خیلی پست این بار هیجان برانگیز بود طوری که تا آخرش رو با اشک خوندم راوی خوبم باید بگم که اصلا قیافه تون عوض نشده و به همون جذابی جونی هستین و تازه موهای سفیدتونم خیلی بهتون میاد و به صدف تبریک میگم بابت داشتن مادر مهربونی مثل شما مینو عزیز همون طوری که از توی نوشته هاتون تصور میکردم قیافه جذاب و مهربونی دارین و خیلی خوشحالم که میبینم اینقدر به تصور من شبیه هستین دنی جون رو ببوسین و به خوار و شوهر خواهر عزیز سلام زیاد برسونین و روزهای خوب و خوشی داشته باشین تا درودی دوباره بدرود

raheleh | پنجشنبه، ۷ دیماه ۱۳۸۵، ۴:۵۱ صبح

با درود فقط بايد گفت : تبارك الله احسن الخالقين
چند روزي كه باز شدن وبلاگتان مشكل داشت
براي استفاده از اينتر نت با كمبود زمان روبرو نبودم اما از امروز دو باره مائيم و روزي دست كم
ده ساعت كمبود زمان . به عبارتي : رشته ه اي
بر گردنم افكنده دوست مي برد هر جا كه
خاطر خواه اوست . پايدار باشيد بدرود تا درودي
ديگر .

احمذ | پنجشنبه، ۷ دیماه ۱۳۸۵، ۷:۳۸ صبح

سلام مینو. سیگارهایی که تو برام خریدی، از همه بیشتر بهم ساخت. بقیه ش رو اینجا کشیدم.

شهلا | پنجشنبه، ۷ دیماه ۱۳۸۵، ۱۱:۱۶ صبح

راوي جون سلام
تموم فيلتر شكنهات باطل شدند!
لطفن آپديت كن.

يك آشنا | پنجشنبه، ۷ دیماه ۱۳۸۵، ۵:۱۶ بعدازظهر

خانم تمام پست ها یک طرف...موزیک هایی که اینجا هست یک طرف.جدن ممنونم از زحماتتون و وقتی که میگذارین.روی ماه شما را هم دیدم.ارزوی سلامتی برای شما دارم.

بنفشه | پنجشنبه، ۷ دیماه ۱۳۸۵، ۱۰:۰۰ بعدازظهر

سلام راوی جان،
وای خداجون راوی جان چقدر قیافه تون زیبا و پرمحبته... دقیقاً همون شکلی که تصور می کردم. بی خود نیست که در مورد این عکستون شکوه خانم شعر گفته اند. شما خیلی خیلی خوشکل هستین.
در مورد اعترافاتتون هم باید بگم که بعد از اون اعترافات چند پست قبلیتون این یکی خیلی قوی و کوبنده نبود! فکر کنم علی باصفا درست گفته بوده! در ضمن این عادت بدون تصدیق پشت ماشین نشستنتون دقیقاً عین مادر بنده است!! اون هم تا حالا گیر نیفتاده!

قصه گو | پنجشنبه، ۷ دیماه ۱۳۸۵، ۱۰:۵۰ بعدازظهر

Salam beh rooyat, beh ashena rooyat, salam beh khandehat, ziba khandehat, bashad keh hamisheh bekhandi.
Salam beh MINOOye RAAVI, oo keh baraye man raavi-e eshgh bood va hast.

minoo | پنجشنبه، ۷ دیماه ۱۳۸۵، ۱۱:۴۳ بعدازظهر

واو ، اين چهره چقدر با اون چيزي که من تصور ميکردم فرق داره !!

MED | جمعه، ۸ دیماه ۱۳۸۵، ۶:۴۷ بعدازظهر

چقدر چهره شما بامحبته راوی عزیز.

مثل طرز نوشتنت که بی پیرایه و روان و مهربانه.

:)

kati | جمعه، ۸ دیماه ۱۳۸۵، ۱۱:۵۳ بعدازظهر

salam.raavi jan halet khoobeh. man emrooz kheili khoshhalam chon toonestam varede site et besham . man ta emrooz nemitoonestam varede sitet besham. omidvaram harkoja hasti va ba harki hasti khioob o salamat bashi.va har kari ke mikoni toosh movafagh beshi.

tamo0 | شنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۵، ۱۱:۰۸ صبح

سلام نازنين راوي جان ...

عيدت مبارك ... شاد و سرافراز و پايدار باشي

رها | شنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۵، ۷:۲۸ بعدازظهر

شاید اگه الان اون موقع ها بود مخت رو میزدم...خیلی خوشگل بودی و سکسی...الان هم خدا وکیلی به چشم مادری خیلی نازی...تصورم اصلا این نبود...!:)

شراگیم | شنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۵، ۸:۴۰ بعدازظهر

مينوي عزي و راوي مهربونم سلام. تبريک تولد مسيح و سال جديد رو هم هر چند با تاخير اما از خواهرت بپذير.چقدر شيفته اين بودم که روزي عکستو ببينم و حالا ميبينم با اونچه تصور کردم مو نميزني...عجيبه... اين بستر با تمام بي اعتمادي که بهش دارم ولي حس عجيبي هم همراهشه که به من ميفهمونه حس پاک و علاقه و يکرنگي حتي توي محيط مجازي و با دوست مهربون و خانمي مثل راوي عزيزم ميتونه وجود داشته باشه .طوريکه نديده و نشناخته وقتي عکستو ميبيتم انگار سالهاست من اين خانم رو ديدم.ميبوسمت مامان خوب و مهربون و خواهر عزيز خودم...

Anonymous | سه شنبه، ۱۲ دیماه ۱۳۸۵، ۹:۵۵ صبح

ای من به فدای گیسوانت چه در جوانی و چه در... باز هم جوانی

چه زیبا بود کلامت مثل همیشه... و من می دانم چه پست های قشنگی رو از دست دادم در این مدت که دور بودم از وبلاگستان.

راستی، چه خانه جدیدت باصفا است مثل خودت. رنگ هایش به دل آدم می نشیند.

مسافر هندوستان | سه شنبه، ۱۲ دیماه ۱۳۸۵، ۱:۰۷ بعدازظهر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط راوی