تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - یک پست پر از ترانه

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

گاهی اوقات که خودم پست هایم را مرور می کنم می بینم با جملاتی از این قبیل شروع می کنم:
« میخواهم کمی در باره ی... چند کلامی خدمتتان عرض کنم ... یک توضیح کوتاه در باره ی ... » اما این "کمی " ها و این" چند کلام " ها و این " توضیح کوتاه "ها می شود یک پست عریض وطویل!
اما امروز رکّ و راست و مردانه بگویم می خواهم یک گپ مفصل بزنم،قول شرف می دهم تا چند روزی ننویسم که تلافی شود، اما اگر دیدید وبلاگم روزی چند بار ، پینگ شد بدلیل اضافه کردن لینک های روزانه ست که خود به خود پینگ می شود حواله تان به حضرت عباس اگر لینک های روزانه را سرسری بگیرید و نگاه نکنیددر این پست چند ترانه خواهید شنید اما همیشه از این خبرها نیست ها! جیره ی چند روز آینده را یکباره می فرستم.
ابتدا خاطره ای برایتان بگویم.

این خاطره مربوط به زمانی ست که دخترم چهارده ساله بود و به کلاس نقاشی می رفت، طی چند جلسه یک تابلو را در کلاس، نقاشی، تمام می کرد و آخر کار به خانه می آورد.
روزی از این روزها که دخترم رفته بود کلاس ، ما خانوادگی دور هم جمع بودیم. برادر زاده ای دارم که آن زمان حدودا" سه ساله بود دختری شیرین زبان و دوست داشتنی.
آنروز داشت روی یک صفحه کاغذ نقاشی می کرد. حتما"دیده اید که بچه ها خطوطی می کشند تا چه از آب در آید آنموقع می گویند که چه تصویری کشیده اند. این دختر بچه ی شیرین زبان آن روز یک بیضی کوچک کشیده بود یک بیضی کوچکتر هم به آن چسبانده بود و یک خط راست در طرف دیگر بیضی . با ذوق زدگی داد زد عمــــــــــــه جـــــــــــــون عمـــــــــــــــــــــــه جـــــــــــــــــــــــــــــــون! ببیـــــــــــــــــن "قورغابی" کشیدم !
گفتم فدای تو و قورغابیت ، بذار ببینم.
نقاشی اش را نگاه کردم و دیدم الحق طرحی از یک مرغابی ست.
همه مان شروع کردیم به تشویق و بوسه و آفرین آفرین و... نقاشی اش دست به دست می گشت و خودش هم ذوق کنان به دنبال نقاشی اش... بازارش حسابی گرم شده بود ، درست در اوج تشویق ها بود که دخترم از راه رسید و تابلویی از رنگ روغن باخودش آورد اتفاقا" تابلو نقاشی ،برکه ای بود با چند مرغابی و...
دایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و همه شروع کردند به تشویق کردن دخترم که به! به! چقدر زیبا چقدر ...
بعد از دقایقی ناگهان نگاهم به برادر زاده ام افتاد که با چهره ای غمگین به زمین خیره شده ! بلافاصله بغلش کردم ،بوسیدمش گفتم عمه جان ؟چی شده!؟ زد زیر گریه و گفت :
عـــــــــــمـــــــــــــــــــــــه کاشکی منم بلدمی تونستم! همه ی" قورغابی " رو بکشم!

حالا حکایت من است و نوشتن هایم، وقتی دوستان اهل قلم را می بینم که حرفهایی که من دوست دارم بنویسم را خیلی شیوا می نویسند با خودم می گویم کاشکی منم بلدمی تونستم همه ی قورغابی رو بکشم!
یکی از این عزیزان اهل قلم که بلدمی تونه« همه ی قورغابی را بکشه » و با بسیاری از نوشته هایش هم عقیده ام ف.م.سخن است.
این ترانه ی خاطره انگیز را هدیه می کنم به« ف.م.سخن »عزیز.
یاقوت مذاب با صدای الهه


حالا نکته ای را خدمت خوانندگان خوبم می خواهم عرض کنم که در باره ی ایمیل های فراوانی ست که در رابطه با چند پست قبلی ام دریافت کردم و تمام این ایمیل ها متعلق به دوستانی بود که در خارج از کشور زندگی می کنند.
همه شان جدا" نگران بودند که چرا خودم و دخترم را معرفی کردم ...
خدمتتان عرض کنم که
عزیزان من، مطمئن باشید که هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.
انتقادهایی که من گاها" در وبلاگم می نویسم حرفهایی ست که در همه جا ، اکثریت مردم در باره ی آن صحبت می کنند، انتقاد می کنند، از بحث بین استاد و شاگرد در دانشگاه ها بگیرید تا صف نان.
من نه فعالیت سیاسی دارم ،نه به حزب و گروهی وابسته ام و مطمئن باشید اگر بخواهند افرادی چون من را احضار کنند برایشان کاری ندارد، خیلی راحت می توانند بلاگر ها را پیدا کنند. مخصوصا" افرادی چون من که همیشه از یک کامپیوتر و یک سرور استفاده می کنم.
همان پست ها این آتیشپاره ی وبلاگشهر که دوستش هم دارم را وسوسه کرده خودش را معرفی کند ( به گفته ی خودش ) شما باور می کنید!؟
مریم مهتدی عزیز هم نوشته بود هم دانشگاهی دخترم است، چند فامیل و همشهری هم برایم نوشتند که ما خیلی وقت است تو را شناخته بودیم اما هیچ نمی گفتیم! ( اراکی هستیم و نخاله و دیگه )

بدلیل سوالات دوستان این را هم اضافه کنم که دختر من هیچ نسبتی با آقای " بهزاد فراهانی " ندارد. خودم هم با حاج آقا صابر اراکی نسبت ندارم فکر می کنم آنها " صابری انصاری " هستند.
خیلی وقتها هم خارج از دنیای اینترنت از من می پرسند با خانم " پری صابری " ( کارگردان تئاتر ) نسبت داری می گویم نه همچنین با مرحوم " کیومرث صابری " ( روحشان شاد ) نسبتی ندارم ، مسلما" با " پوپک صابری " هم نسبتی ندارم اما مثل فرزندم دوستش دارم.
این ترانه را هم تقدیم می کنم به نازنین " پوپک صابری "یا همان " گلنسا " فرزند خلف " گل آقا ".
قد سروم کمون شد از فراغت دل مو ناتوون شد از فراغت

و اما سوالاتی که دوستان در باره ی مهمان کوچولوی من داشتند.
خدا را شکر مهمانها رسیدند و تا چند روز پیش خانه ی ما بودند و رفتند اراک و بزودی برمی گردند و باز اینجا منم و" دنی "و کلی مهمان از این طرف و آنطرف که برای دیدن دنی و مادرش می آیند. به همین دلیل شاید فرصت پست نوشتن نداشته باشم اما خبر های مربوط به کمیته نجات پاسارگاد را منتشر خواهم کرد. همچنین لینک های روزانه فعال است.

روزی کاپیتان عزیز در وبلاگش نوشت وقتی نوشته های راوی را می خوانم احساس می کنم خواهرم روبرویم نشسته و سر و دستش را تکان می دهد و برایم تعریف می کند.
علاوه بر اینکه خدمت کاپیتان عزیز ارادت دارم و وبلاگش را می خوانم این جمله اش عجیب به دلم نشست. قصه ی عشق زیبای او را در لینک های روزانه لینک داده بودم و تعداد زیادی از دوستان هم رفتند و خواندند و لذت بردند و من این ترانه را هدیه می کنم به همسر گرامی کاپیتان.
تو خدای منی ناخدا به امید توام به خدا

عزیزان آدرس ایمیل من عوض شده در سمت چپ وبلاگم هست. خسته شدم از دست ایمیل های بی ناموسی زننده و با ناموسی بی مزه ی! افراد ناشناس.

چند ماه قبل یکی از خوانندگان خوب و قدیمی وبلاگم از من ترانه ای درخواست کرد و برایم نوشت که من خودم این ترانه را نشنیدم اما گاه می شنوم قدیمی تر ها این ترانه را زمزمه می کنند. یک خط از شعر این ترانه را برایم نوشته بود...خلاصه که خیلی مشتاق بود این ترانه را بشنود.
برایش نوشتم عزیزم من مطمئنم این ترانه را دارم اما سالهاست که آن را نشنیدم باید بگردم تا ببینم می توانم خوشحالت کنم یا نه!
شاید پنجاه شصت تا از کاست های من بی نام و نشانند و بی برچسب و جلد! بالاخره امروز بعد از چند ماه پیدایش کردم. نوار کاست بریده بود درست سر همان ترانه! وصله پینه اش کردم و آماده کردم برای نازنین ناهید که خیلی دوستش دارم ،چون با وفا و مهربان است.
حالا زوده نا امید بشم من ، تا دنیا دنیاست عاشقم من

این ترانه را دو خواننده ی کوچه بازاری اجرا کرده بودند که یکی از اجراهایش را هم تقدیم می کنم به " نازنین رها " که مثل دخترم دوستش دارم.
روبروی خونه مون پنجره ای رو به خدا بود یه روزی
رها می گوید که دوست دارم " راوی " صدایت کنم ... عزیزانم راحت باشید با هر اسمی که دوست دارید صدایم کنید برایم این مهم است که صدایم می کنید!

نوبتی هم باشد نوبت "عمو اروند " عزیز است که ترانه ای خاطره انگیز به ایشان هدیه کنم ، خاطراتشان را می خوانید؟
عمو اروند عزیز این ترانه را دوست دارید؟
رفتم به سوی دریا به سوی موج ساحل ،اونجایی که دو تا دل عشق خدایی داشتن از غم رهایی داشتن.
خدا من را بکشد برای این "علی با صفا " که وبلاگ من را به امامزاده تشبیه کرده و نذر می کند تا بتواند وارد وبلاگ جدیدم شود . دیشب که توانسته بود وبلاگم را ببیند نوشت شمع نذر کردم! این مشکل را تعدادی از دوستان دارند که امیدوارم بزودی مشکل برطرف شود اما اگر نشد سر فرصت در بلاگفا هم پست هایم را منتشر می کنم .
من هم شمع نذر می کنم " علی با صفا " امشب بتواند بیاید و هدیه ای که برایش در نظر گرفتم را بشنود:
دل اگه بهونه بگیره از تو هی نشونه بگیره وای وای بر دل من ترک دل و جون می کنم

چند وبلاگ را معرفی کنم و از خدمت مرخص شوم. پست کمر شکنی بود! خسته نباشم!
راستی این را هم بارها عرض کرده ام باز هم معذرت خواهی می کنم که در پاسخ کامنت هاتان کامنت نمی نویسم بگذارید به حساب وقت کمی که دارم . ممنونم از لطف همه تان.
_____________
سورئالیست
گیسو
باران زیبا
فرنگیس
سعید از برلین
ادیت هم نمی کنم شما ببخشیداگر ایرادی در نوشته هایم بود


نظرات

خانم خوشا به حالت که نوارهایت را داری. هرچه نوار و صفحه داشتم رفت و بخش بسیاری از کتاب‌هایم. ولی خوب حالا ترانه‌هائی که تو به این و آن هدیه می‌کنی، در جائی از هارد دیسکم به یاد ایام جوانی که هرسه صفحه‌ئی به ۳۵ ریال می‌خریدم، ذخیره می‌کنم. ۳۵ ریال پول کمی نبود برای معلمی که حقوق ماهانه‌اش ۴۰۰ تومان بود.
نهایت ممنون از این که مرا هم معرفی کرده‌ئی.
و آخر اینکه نگران مباش که نوشتن زیر نام خویش اگر امکان زودتر شناخته‌شدن نویسنده‌اش هست، اما مگر تا به کی باید گمنام حرف زد؟

عمو اروند | شنبه، ۲۵ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۰۴ بعدازظهر

داره بد جوری دیروز و امروز حاجت میده..کاشکی طلب یک دوماد پولداری برای دختر اقدس خانم که دم بخته کرده بودم. یا یک پولی چیزی... این دیگه امام زاده نیست...درخت مراده...میترسم آدرسشو پیدا کنند بیان دورش دیوار بکشن و پولیش بکنن...شده عین آب چشمه سعدی که میرفتن توش خودشونو میشسن خواهر...دل اگه بهونه بگیره از تو نشونه بگیره....

Ali | شنبه، ۲۵ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۰۷ بعدازظهر

پست قوي يي بود / اينهمه لينك ؟ / اينهمه ترانه ؟ / خب وقت ميخواد به علي / ما هم عين خودت وقت كم مياريم /

اهري | شنبه، ۲۵ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۳۷ بعدازظهر

سلام
راوی عزیز ممنون هزارتا. خیلی دوستش داشتم.یک جورهایی مثل خودم بود یکجا غمگین، یکجا شاد. درست خردادی اصیل بود!
قربانت

گلنسا | شنبه، ۲۵ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۵۸ بعدازظهر

راوی جان سلام. هر قورغابی لطف و زیبایی خاص خودش رو داره :). قورغابی ها یا به عبارتی نوشته های شما اون قدر صمیمانه و دوست داشتنیه که آدم حس می کنه سالهاست که شما رو می شناسه و باهاتون همراه بوده. سخن کز دل برآبد لاجرم بر دل نشیند...

گردو | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۰۸ صبح

درود راوي عزيز ...شما براي ما هميشه راوي خواهيد ماند ...شما ونوشته هايتان را دوست دارم ..چون مثل بعضيها درد بيدردي نداريد...هميشه توي نوشته هايتان درد ايراني وايراني را رواي هستيد...برايت آرزوي موفقيت دارم ...شجاعت شما هم ستودني است

ساغند | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۳۳ صبح

درود راوي عزيز ...شما براي ما هميشه راوي خواهيد ماند ...شما ونوشته هايتان را دوست دارم ..چون مثل بعضيها درد بيدردي نداريد...هميشه توي نوشته هايتان درد ايراني وايراني را رواي هستيد...برايت آرزوي موفقيت دارم ...شجاعت شما هم ستودني است

ساغند | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۳۴ صبح

راوی عزیز سلام
من خیلی وقت است که خواننده’ شما هستم. دیروز داشتم همینجوری در وبلاگ قدیمی تان میچرخیدم که به وبلاگ سرزمین آفتاب رفتم. آنجا ترانه ای بود که کمی اش را برایتان میگویم:
به گمونم دل تو جای دیگه است..... دل تو پیش یه رسوای دیگه است
.......(یادم نیست).... دستات هم تو فکر دستای دیگه است
چون میبینم شما اطلاع خیلی زیادی از شعر و ترانه دارید، میشود خواهش کنم لینک این شعر را بگذارید؟
یه خواهش دیگر. من ایران که بودم، آن اواخر رادیو آهنگی میگذاشت که اسم خواننده اش را اصلا نمیدانم، اما ترانه اش زبان حال دل گرفته’ این روزهای من است:
شبانگاهان... چون زبانه کشد... تا حریم فلک... سوز آوازم
شرر ریزد... بی امان به دل... ساکنان فلک... ناله’ سازم
.....
چون آن ابر بی بهارم من
به دل شور گریه دارم من
میتوانم آیا نبارم من؟
این را چه؟ میدانید کجای وب امکان پیدا کردنش را دارم؟

Sara | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۸:۰۴ صبح

سارای عزیزم
ترانه اولی که گفتی را هایده خونده
دومی را مختاباد
مختاباد را تصمیم دارم در وبلاگ بگذارم
اما هایده را از اینجا خودت پیدا کن چون فرصت ندارم بگردم
http://www.iransong.com/person/81.htm

آونگ خاطره های ما | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۱۱:۴۶ صبح

سلام نازنين راوي جان ...

خوبي عزيزم ؟

چي به پاي تو بريزم لايق پاي تو باشه
چي بخوونم كه بتوونه جاي حرفاي تو باشه

رها | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۱۲ بعدازظهر

سلام خانم صابري گرامي
خوشحالم كه نام تان را اعلام فرموديد ... حالا مي توانم به مينو صابري در قسمت دوستان لينك دهم!
از داستان سايپا هم خيلي خوشحال شدم ... كاش تعداد اين رخدادها بيشتر شود.

محمد درويش - مهار بيابان زايي | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۲۲ بعدازظهر

مینو جان سلام.
سلام به آن آتش عشقی که در قلبت نهان میداری و خاموش ناشدنیست.
سلام به مهربانیت که هر بار به دیدارت میآیم مرا سهمی از آن نصیب میگردد.
دیدن "سعید از برلین" در قسمت معرفی وبلاگها در سایت وزینت هم مایهُ خشنودیم شد و هم خجالت زده ام کرد که مبادا لیاقت چنین ابراز لطفی از تو نازنین را نداشته و با ندانم کاریهای و بیجا گوئیهایم تو را از این کارت پشیمان سازم.
متشکرم از تو که روز یکشنبه ام را غرق سرور ساختی.
من بیصبرانه در انتظار آمدن ماه ژانویه هستم تا که شاید بخت همراهیم کند و چشمم به صدف هنرمند و زیبایت روشن گردد و بتوانم تو را هم اگر نتوانستی به همراهش به برلین بیایی، لااقل همانطور که خاطرنشان کرده بودی در کار هنری او زیارتت کنم.
تاریخ دقیق آن روز را حتماً از بچه محل ادیب و شاعر محبوبم عباس معروفی خواهم پرسید و این دلیلی خواهد شد که مزاحم وقت کم و گرانبهایش بشوم بدون آنکه برای زیارتش مجبور شوم به دنبال بهانه بگردم.
برایت روزهایی شاد و پر از خاطره های زیبا و فراموش نشدنی به همراه خواهر گرامیت و "دنی" نور چشمشان و دیگر عزیزانت خواهانم.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.

سعید | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۱۸ بعدازظهر

مینو جان
سپاس از من
مرسی از شاتسی

Anonymous | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۳۵ بعدازظهر

مینو جان
به این می‌گویند پیری و حواس‌پرتی!
کامنت می نویسم، ولی یادم میره اسمم را بنویسم.
آن نلشناس بالایی من بودم

حمید / میداف | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۳:۴۰ بعدازظهر

سلام راوي مهربون
ترانه هاي قشنگي گذاشتي

ماني | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۷:۳۹ بعدازظهر

بابا شما که با این مطلب پر و پیمون حسابی مارو شرمنده کردین. حالا همین فردا هم دوباره بنویسید به خدا می‌خونیم!

مریم مهتدی | یکشنبه، ۲۶ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۴۰ بعدازظهر

راوی عزیز (مینو جان) دررابطه بانصب برنامه یوتیوب راهنماییم میکنی قربان لطفتون

مهری | دوشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۲۴ صبح

درود به تو راوی عزیزم اونقدر این پست عالی بود که میتونه اون مدت کمی که ما باید دوری تو نازنین رو تحمل کنیم کمی تا قسمتی جبران کنه خیلی تبریک واسه دنی کوچولو و خواهر خوبت حسابی کنارشون باش راوی خوبم که بعد حسرت نخوری اخه خودت خوب میدونی که مهمان هستن البته اینا رو خودت هزار بار بهتر از من میدونی خوشبحال تمام کسانی که به دیدنشون میری و نوشته هاشونو میخونی و بعد این طور صمیمانه ومهربون ازشون حرف میزنی راوی خوبم خاطره ت عالی بود و من باید بگم کاش من جای اون برادر زاده نازت بودم و میتونستم حداقل یه کم قورغابی بکشم اما من همون بیضی هم یاد ندارم و نوشته هام بیشتر برای اینه که آیدین زبون مادریش رو از یاد نبره بگذریم مینویسم که بدونم دل خوشی دارم و دوستانی که دلم بهشون خوشه خیلی حرف زدم ببخشید اگر زیاده از حد گفتم آخه این پست دلمو باز کرد شاد باشی و سربلند تا درودی دوباره بدرود

راحله | دوشنبه، ۲۷ آذرماه ۱۳۸۵، ۲:۵۴ بعدازظهر

سلام ...من هم این ترانه رو که اسحق احمدی برای ناصر عدباللهی خونده به شما تقدیم می کنم ...
http://mp3-upload.net/get/17339.mp3

سیاورشن | سه شنبه، ۲۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۹:۴۰ صبح

مینوی عزیز اومدم سلامی کنم و بگم تو چه خوبی که وقتی هم نیستی به فکر همه هستی....همیشه دلشاد باشی و در کنار مهمونهات حسابی خوش بگذرونی....به اونها هم سلام برسون ....خدا هم ترو برای وبلاگستان حفظ کنه که این همه آدم از وجودت شاد میشن.....با بوس فراوون

دختر همسايه | سه شنبه، ۲۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۴:۵۵ بعدازظهر

سلام راوی جان
ممنون از این همه آهنگها و نوشته های زیبا
یک ترانه از شجریان چند سال پیش از رادیو شنیدم که بعدا هرچی گشتم پیدا نکردم. شعرش یک همچین چیزی بود (تقریبا):
می نویسم امشب از صفای دل نامه ای برای تو ....
و آواز با ارکستر همراهی می شد
امیدوارم تو آرشیوت پیدا بشه :)

سلامت و تندرست باشی

امید | سه شنبه، ۲۸ آذرماه ۱۳۸۵، ۶:۱۸ بعدازظهر

Khanoomam man anchenan negaran shodam ke hazer naboodam nazari bedaham.Be dalayeli modatha behet sar nazadeh boodam khoob bashid

minoo | چهارشنبه، ۲۹ آذرماه ۱۳۸۵، ۰:۱۰ صبح

سلام
اولین دیکشنری فارسی به انگلیسی و انگلیسی به فارسی،
این وب سایت کاملترین مجموعه دیکشنری آنلاین همراه با تلفظ کلمات می باشد که در نوع خود منحصر به فرد و بی نظیر می باشد. طراحی و برنامه نویسی آن توسط شرکت ورق سبز انجام یافته است.
یکی از کاملترین و کاربردی ترین دیکشنری آنلاین را می توانید با ما تجربه کنید
فقط کافیه روی لینک زیر کلیک کنید و امتحان کنید. طراحی و برنامه نویسی آن توسط شرکت ورق سبز انجام یافته است.
http://www.ariadic.com
با تشکر

الینا | سه شنبه، ۵ دیماه ۱۳۸۵، ۰:۵۵ بعدازظهر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط راوی