تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - یک سال است که می نویسم

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

وبلاگ نداشتم اما یک دنیا حرف برای گفتن داشتم  . هم، دوران انتخابات پارسال و هم زمانی که خبر اعتصاب غذای " گنجی "  خبر اول سایت ها و وبلاگ ها بود . یادم می آید روزهای انتخابات وبلاگ خواندن من به اوج خودش رسیده بود شاید روزی 10 ساعت وبلاگ می خواندم شاید هم بیشتر. دخترم آن روزها ایران نبود و من هم بیشتر اوقاتم را اینگونه می گذراندم . مطالب دیگران را می خواندم و دنیایی حرف داشتم و گاه بصورت کامنت و گاه بصورت ایمیل برای بلاگرهایی که با نوشته هاشان اختلاف نظر داشتم می فرستادم اما باز احساس می کردم حرفم را نزده ام جایی را می خواستم که از آن خودم باشد و بنویسم اما بلد نبودم وبلاگی برای خودم راه بیندازم . روزهای آخر انتخابات ثانیه به ثانیه خبر ها را دنبال می کردم  می توانم بگویم از خود کاندیدا های ریاست جمهوری هم بیشتر پی گیر خبرها بودم! طوری که "کروبی" شب آخر یک ساعتی خوایبد و وقتی بیدار شد دید از قافله ی چاپیدن عقب مانده ... اما من نخوابیده بودم و زودتر  از او با خبر شدم که از بین آنهمه داوطلب ویرانگری، چه کسی انتخاب شد... یادم می آید بعد از اعلام نتیجه چنان سکوت و رخوتی بر وبلاگشهر حکمفرما شده بود که بی سابقه بود. کم کم بلاگر ها شروع کردند و نوشتند. داغ ترین خبر و نگران کننده ترین خبر همان اعتصاب غذای گنجی بود. همان زمان بود که کتاب« فریدون سه پسر داشت» نوشته ی آقای عباس معروفی را پیدا کرده بودم و آنلاین می خواندمش و باز همان زمان بود که نامه ای نوشته شد  و من چقدر به این نامه امید بسته بودم و با خود می گفتم کفشهایم را وَر می کشم و تا آخر راه می روم ، اما باز موش دواندن ها و اختلاف نظرهای جزیی و  شخصی باعث شد که نویسندگان و امضا کنندگان این نامه پی اش را نگیرند . من هم امضا کرده بودم اما وقتی می دیدم امضا ی من فقط یک اسم است و بس احساس می کردم که بدون هیچ هویتی در میان بلاگر ها نشسته ام . 

دیدن عکس تکیده ی گنجی همه را تکان داده بود و مسلما" من هم مستثنی نبودم . کتاب« فریدون سه پسر داشت »هم که داغ دلم را تازه کرده بود. اصلا" انگار همان شخصیت های کتاب کسانی بودند که سالها پیش از نزدیک می شناختمشان  و همچنین انتشاراین نامه  باعث شده بود از این وبلاگ به آن وبلاگ از این سایت به آن سایت بروم ، می توانم بگویم بد جور بیقرار بودم با یک عالمه حرف ناگفته ... دخترم پیشنهاد داد وبلاگ نویسی را آغاز کنم . از پیشنهادش خیلی خوشحال شدم  ولی می ترسیدم شروع کنم ! نمی دانم چرا ؟! اما قبول کردم . دخترم شروع کرد برایم وبلاگی راه اندازی کند و  گفت اسم وبلاگت را انتخاب کن. چقدر سخت بود این مرحله ! چندین اسم پیشنهاد دادم امادخترم گفت هیچکدامشان جالب نیست . گفتم عیب نداره مامان به اسمش چکار داری ؟! خندید و گفت الآن این را می گویی پس فردا که نام وبلاگت شد هویت خودت می گویی کاش نام بهتری انتخاب می کردم ! گفتم پس صبر کن با دوستم مشورت کنم . برایش نوشتم : عباس جان می خواهم یک وبلاگکی بزنم خیلی دوست دارم نامش را شما انتخاب کنید و او با گشاده دستی یلافاصله برایم نوشت « آونگ خاطره های ما ». از همان لحظه ی اول این اسم به دلم نشست و در یک نامه ی تشکر آمیز برایشان نوشتم باور کنید هر اسمی که خودم انتخاب می کردم کلمه ی « خاطره » هم در آن اسم بود اما این چیز دیگری ست! روزهای اول خوشحال بودم که نام وبلاگم توسط یکی از نویسندگان بزرگ و مورد علاقه ام انتخاب شده اما کمی که گذشت فهمیدم « آونگ خاطره های ما » نام یکی از آثار وی می باشد! و چقدر خجالت کشیدم که هنوز این کتاب را نخوانده ام . روزی به آقای معروفی گفتم شما با چه جراتی نام یکی از آثارت را به کسی دادی که نمی دانی چه می خواهد بنویسد؟! و او در پاسخ گفت :

 « این یک هدیه بود به دوست ».

برای همین است که به نام وبلاگم خیلی علاقه دارم و روی آن حساسیت دارم! علاوه بر هویت خودم در این دنیای مجازی ، هدیه ای ست از یک دوست!

دخترم وبلاگ را ساخت و گفت بیا بنویس! نمی دانستم چگونه شروع کنم! اما شروع کردم ... بماند که یک پست در میان خرابکاری می کردم و پست را حذف می کردم ! ناشی بودم و نمی دانستم می شود همان پست را ترمیم کرد.

تحت تاثیر کتاب « فریدون سه پسر داشت » پستی نوشتم و دخترم خندید و گفت مامان از تو گنده تر کسی نبود بره سراغ این کتاب و در باره اش بنویسه ؟! او سر به سرم گذاشته بود اما من کلی ترسیده بودم و بلافاصله برای آقای معروفی نوشتم که دخترم چنین گفته ! عباس جان؟! کار بدی کردم ؟! ترا خدا اگر نباید این کار را می کردم بگو ... و او برایم نوشت به دخترت بگو « این رفیق ما برای دلش کار می کنه چکارش داری ؟ » با خواندن این جمله نفس راحتی کشیدم و  زمانی که آقای معروفی برایم نوشت : چه خوب در باره ی کتاب « فریدون سه پسر داشت »  نوشتی ، داشتم از خوشحالی بال در می آوردم.  مشوق اصلی من برای وبلاگ نویسی آقای معروفی بود و شاید خودشان ندانند روزی از یک جمله ی  ایشان بزرگترین قوّت قلب را گرفتم ، تا به حال هم به خودشان نگفتم که آن روزی که به من گفتند « بنویس و مایوس نشو ، کار نداشته باش اگر یک روز پستی ضعیف می نویسی ، اگر حتی مطلبت خواندنی نبود باز ادامه بده » و این  جمله شد بهترین دلگرمی برای من.

 آقای علیمحمدی در ابتدای کار خیلی به من کمک کرد تا از نظر فنی و کارهای وبلاگی چیز هایی آموختم مثل پینگ کردن وبلاگ و اینجور چیزها .اولین بار ایشان به وبلاگ من لینک دادند هم در  بلاگ رولینگ وبلاگ خودشان و هم در سایت « خبر چین » اولین کامنت را هم  آقای علیمحمدی برایم نوشت. لینکی که ایشان در خبر چین به وبلاگم دادند باعث شد خوانندگان زیادی به وبلاگم بیایند و وفاداری همان خوانندگان روزهای اول شد مایه ی پا گرفتن وبلاگم . جدا" وقتی فکر می کنم می بینم این دو عزیز وبلاگشهر عجب طاقتی داشتند و کارهای من را تحمل می کردند و هیچ نمی گفتند! مثلا" یکی از کارهایم این بود که روزهای اول وبلاگ نویسی ام می رفتم در وبلاگ هاشان و بخش کوتاهی از پست جدیدم را در بخش کامنت وبلاگ هاشان می نوشتم و آنها هم بدون کوچکترین تذکری به من کامنتم را منتشر می کردند! نمی دانستم کار صحیحی نیست تا زمانی که کم کم وبلاگم جا افتاد و برخی از بلاگر ها کامنت های اینچنینی برایم می نوشتند و من احساس می کردم این کار زیبا نیست! و من چندین بار در وبلاگ این دو عزیز چنین کامنت هایی نوشته بودم! هنوز که هنوز است به روی من نیاوردند، خب! بخشش از بزرگان است، ناشی بودم !
ــــــــــــــــــــ

 نیمه شبان تنها ، در دل این صحرا ، گم شده ی خود را می جویم  

این هم فایل تصویری ترانه ی گمشده ی خانم مرضیه  با تشکر از علی عزیز که این آدرس را برایم فرستاد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط راوی