تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - جبران مافات!

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

ابتدا این چند لینک را ببینید تا بعد برم منبر :))

تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است ، ای به فدای چشم تو! این چه نگاه کردن است؟!

ترمه و اطلس بیارید تا بپوشونم تنش!، سینه ریزی از جواهر بندازم به گردنش! آقا شب پنج شنبه تا نیمه شب پای کنسرت " دولتمند  خالف " بود! آی خدا ، آی خــــــــــــــــــــــــدا !آی...

 میان ماه من تا ماه گردون ! تفاوت از زمین تا آسمان است!

از دست کی چنین عصبانی شده ؟

چند عکس جالب هم اینجاست!

از دوستان و آشنایانی که در مراسم ختم و شب هفت اینجانب شرکت کردند و با نامه و تلگراف و پیغام روح این پریشان احوال را شاد کردند کمال تشکر را دارم انشاالله در عروسی هایتان تلافی کنم :)) جایی نرفته بودم ، چرا نگران بودید؟ «بی خبری خوش خبری » همینجا بودم چرا نمی نوشتم اش بماند... زیاد مهم نبود...

چندی قبل نوشته بودم که از قمار بازی به وبلاگ خواندن هدایت شدم آنهم توسط دخترم ، چه دختر خوبی دارم! مامانش را خوب تربیت کرد الحق :)) وقتی نوشتم قمار بازی می کردم تعدادی از دوستان مشتاق بودند ببینند چگونه؟! الآن برایتان می گویم :

ابتدای آشنایی من با اینترنت با چت کردن شروع شد و یاهو مسنجر که دیگر سالهاست حوصله اش را ندارم حتی با خواهرم ترجیح می دهم تلفنی صحبت کنم تا چت اما خب گاهی گیرم می آورد و چت می کنیم . همان زمان که  گفته بودم برایتان چت کردن شده بود خوراک هر روز من (یک بار هم دسته گل آب دادم ). یکی از دوستان چتی من پسری بود ۲۴/۲۵ ساله که خیلی هم ماه بود و هم خوش مشرب ، روزی به من گفت تخته بازی بلدی ؟ گفتم دِهه! من خدای تخته نردم، اینو باش! گفت پس بزن بریم بازی و یک لینک برایم فرستاد . من روی لینک کلیک کردم و تا صفحه لود بشه برایم توضیح داد در این بخش از یاهو  چند جور بازی های آنلاین هست من و تو هم برویم تخته بزنیم . من که گیج شده بودم و نمی دانستم او در باره ی چه چیزی حرف می زند صبر کردم تا دعوت او آمد کلیک کردم یک صفحه باز شد که همان تخته نرد خودمان بود ، او هم مرحله به مرحله برایم توضیح داد و بازی کردیم ، دست اول من باختم و انداختم گردن ناشی بودنم ، دست دوم را هم باختم ... دردسرتان ندهم خدای تخته نرد که من باشم  هی می باخت و هی از رو نمی رفت! من که تازه گرم شده بودم و دوست داشتم چند دست  دیگر بازی کنم ، این دوست چتی ما وقت اداری اش تمام شد و می خواست برود ( چنین است وضع در ادارات ، به جای کار کردن بازی! ) او رفت اما راهنمایی ام کرد که تو می توانی در این " روم " با دیگران بازی کنی . شروع کردم به بازی کردن و یا باختم و یا بردم تا دیدم دخترم از راه آمد و من هنوز ناهار درست نکردم !آمد بالای سرم گفت این چیه مامان ! گفتم اگر بدونی چه حالی می ده تخته بازی آنلاین! گفت: بارک الله ! پیشرفت کردی :)) ناهار چی داریم ؟ گفتم الآن نیمرو درست می کنم چند وقتی هست که نیمرو نخوردیم ...

سرتان را در نیاورم چنان به این بازی معتاد شده بودم که یا ناهار نداشتیم و یا اگر هم داشتیم نیمه سوخته بود . بد لاکرداری بود، چنان معتاد این بازی شده بودم که دیگر اواخر بازی برایم نه تنها هیچ لذتی نداشت بلکه با عذاب وجدان و دلخوری از خودم می نشستم و بازی می کردم میلیون ها تومان هم بردم و باختم خوشبختانه برد و باخت مجازی بود. اما باور کنید با همه جور آدمی از همه جای دنیا بازی کردم دو گروه بودند که اذیت می کردند و تقلب می کردند ، یکی ایرانی ها بودند و دیگری  ترک های ترکیه  اعصاب برای آدم نمی گذاشتند و از همه ی اینها که با من همبازی شدند یونانی ها از همه آدم تر بودند ، بی تقلب و بی اذیت بازی شان را می کردند و می رفتند ، یک دیکشنری هم اینجا داشتم حرفها شان را ترجمه می کردم و با  Yes /No جوابشان را می دادم :))

چند ماه بدین شکل بازی کردم  وقت و فرصت ها را در این قمار باختم تا اینکه با پدیده ای به نام وبلاگ آشنا شدم ...

********

تعداد بسیاری از دوستان هنوز هدیه شان را از من نگرفته اند ، شاید ۴۰/۵۰ نفری خودم در نظر دارم و تعدادی از عزیزان هم ترانه درخواست کردند  امابا اجازه ترانه ی امشب را به فرهاد عزیز هدیه می کنم ،او که الآن در شرایط جنگی به سر می برد با این حال برایم نامه می نویسد که : راوی؟ تو خوبی ؟ نگرانت هستم کجایی ؟ ...آدم می ماند با این نامه چه پاسخی به او بدهد ، او که دغدغه اش ایران است ، جوانان ایران است ، شهرش اراک را با چشم خیس یادمی کند ، آنوقت در وبلاگش رگبار فحش است که برایش می فرستند ! چرا؟! چون در اسرائیل زندگی می کند! فرهاد که بارها شاهد بوده به خاطر اینکه نامی از او می برم به من می گویند تو جاسوس اسرائیل هستی مرتب از من می خواهد که از او چیزی ننویسم  و برای خودم دردسر درست نکنم و من با خودم فکر می کنم  چقدر " خلخالی " داریم ! با این اوضاع و احوال روزی خواهد آمد که پشت سر هم بگوییم " نور به قبرت بباره خلخالی !

جنگ جنگ است و نفس منفورش را با نام خودش به همراه دارد ، انسان انسان است ، چه عرب چه اسرائیلی ،چه کودک و چه بزرگسال ، چرا باید نفس کسی که می گوید شهروندان ما هم کشته شدند را در سینه حبس کنیم؟! ... نور به قبرت بباره خلخالی ...
فرهاد جان امیدوارم که این روزهای سخت هر چه زودتر سپری شود و این آتش خانمان سوز بخوابد ، امیدوارم بزودی به بزرگترین آرزویت برسی که همان دیدن وطن خودت هست ، به روزی فکر کن که به ایران آمده ای ، به اراک ، تو و همسر نازنینت را در خیابان های اراک می چرخانم و می گویم این خیابان محسنی ست ، زادگاه تو! ببین چقدر عوض شده . فرهاد عزیز امید داشته باش ، زیاد طول نمی کشد ، اگر آمدید که می آیید با این ترانه به استقبالتان می آیم ، ز سفر آمدی چشم دل من روشن  هر وقت آمدید  " نازنین پروانه "را هم با خودت بیاور .

********

ببینید و بشنوید و بخوانید و امضا کنید :

سخنرانی اکبر گنجی در شهر کلن آلمان

آقایان این اثر با ارزش هخامنشی را چه کرده اید؟!

 آقای شکراللهی چه کار زیبایی را به اتمام رساندند البته با کمک دوستان

محيط‌بانان را دريابيم ( امضا )

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط راوی