در باره ی چه کسی حرف می زنم ؟ آخر اجازه ندارم اسمش را ببرم ! مرتب با تاکید می گوید: راوی جان اینقدر توی وبلاگت شهاب ، شهاب نکن! گفتم شهاب جان ! من کی شهاب ، شهاب کردم ؟ دو سه بار گفتم که شهاب این فضا را در اختیار من گذاشته تا بتوانم ترانه آپلود کنم ، همین! باشه از این به بعد شهاب ، شهاب نمی کنم اما به شرطی که به من قول بدهی از این به بعد با من حساب و کتاب کنی. گفت حالا از این فضا استفاده کن ، گفتم شهاب جان ! فضا پر شده ! کجای کاری ؟! من با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت از این فضا استفاده کردم و امروز هم برای این آمدم با تو رو در رو حرفهام را بزنم. به او گفتم می توانستم همه ی ترانه های آپلود شده را پاک کنم و ترانه های جدید بگذارم اما به هیچوجه دوست ندارم کسانی که از راه سرچ کردن به وبلاگم می آیند و دنبال ترانه ای می گردند با در بسته روبرو شوند ، که هر کسی ترانه ای را سرچ می کند به نظر من سراپا نیاز می آید تا بتواند ترانه ی مورد علاقه اش را بشنود .بعد از این حرف من دستش رفت طرف کامپیوتر و چند کلیک کرد و گفت فضا اضافه کردم گفتم دستت درد نکنه من هم همین را می خواستم حالا حساب و کتاب کن . اما شهاب قبول نکرد که نکرد. گفت : من خودم با علاقه و با میل این کار را انجام می دهم . گفتم حالا که اینطور شد اینقدر شهاب ، شهاب می کنم تا وبلاگم شهاب بارون بشه !
خب. بعد از این سر به سر گذاشتن شهاب ،کمی از دیروز و دیدارم با مدیر شرکت ایران ترانه بنویسم . مدتها بود که می خواستم سری به شهاب و محیط کارش بزنم . هم برایم جالب بود بدانم یک شرکتی که در این راستا کار می کند چگونه جایی ست و افرادش به چه شکل مشغول به کارند و هم این که شهاب را از نزدیک ببینم و از شهر و دیار و احتمالا" آشنایان مشترکمان در اراک صحبت کنیم . خیلی وقت بود تصمیم داشتم اما یا ماشین نداشتم یا حوصله ی از خانه بیرون رفتن و یا هر دو . با شهاب قرار ۵ شنبه را گذاشتم غافل از اینکه ۵ شنبه تعطیل رسمی بود! اما شهاب روز تعطیلش را به خاطر این ملاقات به شرکت آمد . وقتی رفتم و برگشتم دیدم تنها چیزی که یادم نمانده بود این بود که ببینم در این شرکت چه می گذرد ؟! اینقدر من و شهاب با هم حرف داشتیم که حدود دو سه ساعت زمان گذشت و من اصلا" گذر زمان را احساس نکردم . در باره ی همه چیز صحبت کردیم ، از هر دری سخنی تا صحبت به " ایران ترانه " رسید . برای او گفتم که حدود سه سال پیش اولین بار خواهرم از طریق ایمیل من را با این سایت آشنا کرد و برایم یک ترانه فرستاد که بسیار لذت بردم چنانچه بعد از سه سال هنوز آن ترانه در ذهنم مانده . هر چه می گفتم احساس می کردم شهاب بیشتر مایل است که نقاط ضعف این سایت را بداند و اینکه به عنوان یک کاربر( پیش شهاب اومدم بگم کاربر گفتم کارگر شهاب هم کلی خندید ، بد جنس ) چه پیشنهاداتی دارم تا در صورت امکان بتواند سایت را طبق سلیقه ی کاربران تغییر دهد .
چند نکته ای که به نظرم می رسید را گفتم و او هم یادداشت کرد اما به شهاب گفتم این نظر من هست و ممکن است جوانان که مخاطب اصلی شماست نظرات دیگری داشته باشند که با نظریات من جور در نیاید و شهاب هم تاکید داشت که من می خواهم طبق سلیقه های متفاوت سایت را متحول کنم . او می گفت من به دنبال نقاط ضعف این سایت هستم تا برطرف کنم . من به او گفتم اگر مایل باشی در وبلاگم از دوستانی که از سایت تو استفاده می کنند این سوال را داشته باشم ، شهاب به خودم واگذار کرد و برایش این اهمیت داشت که کسانی که واقعا" روی این سایت نظر دارند ، نظرشان را بازگو کنند ، نه اینکه حالا من چند کلامی بنویسم که نوشته باشم .
این چند ساله استقبال از این سایت بسیار خوب بوده و بار ترافیکی اش به شدت بالاست و هیچ نیازی به این ندارد که من از این سایت حرفی بزنم یا نه . اما خودم دوست داشتم نظرات دوستانم را که از این سایت دیدن می کنند را بدانم . هر کدام از شما پیشنهاد و یا انتقادی دارید خواهش می کنم در همین بخش نظرخواهی و یا ایمیل من یا ایمیل شهاب نظراتتان را بفرمایید . متشکرم .ایمیل شهاب :
*********
رویای نازنین ، این بزرگ بانوی کوچک وبلاگشهر ،گاه در چند جمله ی کوتاه حرفهایی می زند که من قادر نیستم آن حرفها را که همانا عقیده ی خودم نیز هست را در چند پست طولانی بیان کنم . روی پست خاصی از او انگشت نمی گذارم ، کافی ست چند دقیقه در وبلاگش بمانید و از موضوعات مختلفی که می نویسد نتیجه گیری کنید . مفید مختصر در باره ی مسائلی مهم که گریبانگیر جامعه ی ماست .
بارها به خودم می گویم تو بنشین اینجا ماست خودت را بخور و کار به کسی نداشته باش ! اما باز نمی توانم . یک انتقاد دوستانه از آقای " مجید زُهری " داشتم که می دانم ایشان جنبه ی انتقاد پذیریشان بالاست . انتقاد من به هیچوجه مربوط به بحت این یکی دو روزه ی وبلاگشهر نیست و با اینکه می دانم ایشان به شدت مورد حمله قرار گرفتند ( به حق یا نا حقش را به هیچوجه کار ندارم چون ابدا" در این موارد صحبتی ندارم ) و اما انتقاد من : آقای مجید زُهری که گویا خود از پیشکسوتان بلاگر ها می باشند ، این مدتی که من وبلاگ می نویسم تعداد معدودی نوشته داشته اند و از شانس من این ده یازده ماه که می نویسم کمتر نوشته ای از ایشان دیده ام ( اینجای قضیه هم به خودشان مربوط است ) اما ! بعد از اینهمه مدت که کم نوشته اند ، چند روز پیش مطلبی داشتند با عنوان " نترسید ، وبلاگ همدیگر را معرفی کنید !" و سپس آمده اند اولین وبلاگی که خود معرفی ! کرده اند ، به قول خودشان یکی از قدیمی ترین وبلاگ ها بوده! این که نامش معرفی نیست ! می توان گفت : من این وبلاگ را می خوانم ... و من خواننده هم هیچ ایرادی در این کار نمی بینم اما معرفی آن است که نویسنده ی وبلاگی بسیار خوب می نویسد اما مهجور مانده را به دوستان معرفی کنیم که کماکان در دوره ی مرخصی وبلاگی آقای زُهری این کار از طرف بسیاری از دوستان انجام می شده و نیز ادامه دارد!
یادم می آید اولین بار وبلاگ من از طرف آقای علیمحمدی در سایت خبرچین ، معرفی شد و ایشان بدون پذیرفتن هیچگونه مسئولیتی وبلاگم را معرفی کردند با چنین جمله ای : یک وبلاگ کاملا" جدید . ایشان هم باعث شدند که وبلاگ من معرفی شود و مخاطبین خوبی از همان روز اول پیدا کردم و هم بار مسئولیتی روی دوش خود نگذاشتند ، که به نظر من کار بسیار معقولی بود ، اتفاقا" اولین کامنت را هم از ایشان داشتم که باعث شد کلی ذوق مرگ شوم ! در اینجا به خاطر سپاس از آقای علیمحمدی ترانه ای را تقدیم ایشان می کنم و عذر خواهی می کنم از اینکه باید زودتر از اینها حق نان و نمک به جای می آوردم . ایشان راهنمای بسیار خوبی هم برای من بودند در روزهای اوایل وبلاگ نویسی ام که تصمیم دارم در اولین سالگرد وبلاگم بدان بپردازم . اگر عمری باقی بود البته!
فالی زدم از حافظ دیشب من سودایی ( فال حافظ: کورس سرهنگ زاده )
پ.ن . قول می دهم دو سه روزی پستی ننویسم و ایمیل های دوستان را پاسخ دهم . شرمنده که دیر شد پاسخ برخی از شما عزیزان .






