چقدر تنها بودن سخته. دو روزه که تنهای تنهام .بدون او دست و دلم به هیچ کاری نمی ره . حتی نوشتن .بارها پستی آماده کردم اما پشیمان شدم و پاکش کردم چون همه اش از روی دلتنگی بوده .
هرچند که این روزها به اینترنت دسترسی نداره و نمی تونه این دلتنگی هام را بخونه و زنگ بزنه که : مامان ؟! تو خوبی؟! بگم آره مامان خوبم خوب خوب . بگه پس اینا چی بود نوشتی!؟ مامان مگه قول ندادی توی خونه تنها نمونی و بزنی بیرون ؟!
و من از خودم بپرسم کجا برم ؟! هر جا میرم تنهایی هام را هم با خودم می برم ... تنها کجا برم !؟...
می دونم با این همه دلبستگی هایی که به او دارم دست و بال اونو می بندم و اذیتش می کنم اما دست خودم نیست ... دلم تنگه ...
با نبودن او احساس می کنم دنیا برام تموم شده ... شب و روزم را گم می کنم وقتی نیست ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط راوی






