تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - خبرهای خوبی ندارم

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 

فقط در همین  حد بگویم خبرهای خوبی ندارم . 

برای کسانی که دلشان با ما بود و نمی توانستند با ما باشند این چند کلام را می نویسم .اصلا" به تجمع تشکیل دادن نرسید ! پیش از آن هجوم آوردند .

امروز چهره های جدیدی وارد میدان شده بودند !

خواهران زینب با مانتو شلوار باتوم به دست ! آی می زدند....بسیاری را گرفتند...زدند ...بردند

من تا ساعت ۶:۴۵ ماندم دیگر همه از هم پاشیدند ..

می روم و یر میگردم و ادامه می دهم .

ــــــــــــــــــــــــ

ساعت ۴:۲۰ رسیدم میدان هفت تیر . تعدادی کنار دیوار ایستاده بودند ومشخص بود منتظرند . برای اینکه زود دوربین را به باد ندم با خودم گفتم صبر می کنم ساعت ۵ وارد فضای سبز می شوم اما دقایقی  نکشید که دلم طاقت نیاورد . وارد فضای سبز شدم . تعدادی حدود ۴۰ /۵۰ نفر به صورت پراکنده نشسته بودند و تعدادی هم قدم می زدند . گوشه ای نشستم . بعد از دقایقی پیش از ساعت ۵ تعداد زیادی پلیس با همان شگرد همیشگی که می خواهند رعب و وحشت ایجاد کنند دوان دوان دست به باتوم ( ما آخر نفهمیدم باتوم یا باتون ....  حالا هر زهر ماری ....) وارد  فضای سبز شدند و تند و تند می گفتند اینجا را خالی کنید ! سریع ... زود ...  و هر کسی هم که مقاومت می کرد سریع به او می توپیدند . این اول ماجرا بود . همه را به طرف خیابان هدایت کردند البته با زور . خودم را به ندانستن زدم و از یکی شان پرسیدم : چرا؟! گفت می خواهیم اینجا  یک طرح  پیاده کنیم!( یا اجرا کنیم ؟  یادم نیست )

همینطور که همه مان را به آنسوی خیابان می فرستادند در یک لحظه توانستم  عکس بگیرم و بلافاصله   عکس بعدی . اما پس از آن دوربین قفل کرد و دیگر نتوانستم عکس بگیرم . و از آن لحظه به بعد هم درگیری شروع شد  و من هم داشتن دوربین را فراموش کردم . صحنه های کتک خوردن زنان و دختران  همه چیز را از یاد من برده بود .

اینقدر ذهنم آشفته شده که به سختی دارم می نویسم .

من دختران گلی را دیدم که موهاشان در چنگ پلیس بود. من زنانی را دیدم که محکم و استوار در جلوی پلیس می ایستادند و کتک می خوردند! هر چه  بیشتر متفرق مان می کردند بر تعداد پلیس ها بیشتر افزوده می شد .یک جور اسپری می زدند که تا به حال ندیده بودم . نه رنگ داشت و نه پاشیدنش معلوم بود فقط بوی رننده ای می داد که نفس کشیدن را سخت می کرد .  خیلی ها دستگیر شدند و هیچ شرکت کننده ای نبود که باتومی بر سر و بدنش فرود نیاید . لاکردار انگار شوک الکتریکی می داد !

دقایق آخر " موسوی خوئینی " را دیدم که سه نفر کشان کشان می بردندش .  همان یار غار " گنجی " .  همان دوست " علی افشاری "این سومین بار است که خودم از نزدیک شاهد دستگیری او بوده ام . اگر بگویم با دیدن این صحنه گریستم ، مدعیان نمی آیند بگویند : قوی باش؟!

این تصویر  موسوی خوئینی متعلق به تجمع در بیمارستان میلاد است. امروز که می بردنش دوربینم قفل کرده بود . حقیقتش را بخواهید دیگر دوربین و عکس از یادم رفته بود از بس که صحنه ها ... 

ممکن است باز این پست ادامه داشته باشد ... سرم گیج می رود . حال خوبی ندارم .

*******

گفته بودم من شیرترم و رفتم اما  با سرافکندگی برگشتم ! با یک دنیا درد !  درد باتوم به جهنم ، پیه اش را  به تنم مالیده بودم !

... دردی از همان دردهایی که صادق هدایت می گفت ...
درد تازه ای نبود ، کهنه بود  خیلی کهنه!

الآن مبصری می آید و می گوید صادق هدایت می گفت زخمهایی ... دوست دارم اینجوری بنویسم و تو هم از کنار بگویی لنگش کن!

...

   از همان روزی که غیرت از این مرز و بوم رخت بر بست . از همان روزی که تکه تکه شدیم .

هر کلمه ای که می نویسم باید چشمهایم را بمالم ،اشکهام را پاک کنم تا بتوانم  بنویسم !
چی دارم می نویسم؟ خودم هم نمی فهمم !

به خدای لاشریک که هیچکدام مان نتوانستیم آنچه را که دیدیم بنویسیم . هیچکدام !
 از غروب که برگشتم چندین بار آمدم و  خواستم نوشتن را ادامه دهم اما!

 فردا ادامه می دهم ... نمی توانم ... نمی توانم ...

فقط این را بگویم هر کسی میخواد بدش بیاد ، بدش بیاد ! بیجا کرد آن کسی که گفت ۵/ ۶ هزار نفر بودیم ! آره با تماشاچی ها و با خیل عظیم وحشیان پلیس و لباس شخصی  و کاسبان بی انصاف که زنان بی پناه را از مغازه هاشان به بیرون از مغازه هُل می دادند و با توجه به اینکه آنجا یک محل تجاری ست، شاید!

 خنجراز پشت میزنه اون که همراه منه !

 کسانی که در اینگونه تجمعات شرکت می کنند، می دانند که  او از جان می گذرد !

فیلمی از فاجعه ی دیروز !  از وبلاگ مهشید البته این فیلم با موبایل گرفته شده و کیفیت چندانی ندارد اما گویا تر از حرفهای ماست!

در صورتی که تمایل دارید امضا کنید .

اسامی امضا کنند گان : سیمین بهبهانی -  شیرین عبادی - فاطمه حقیقت جو- هنگامه شهیدی - شادی صدر-دکتررویا طلوعی - فرح کریمی - نیره توحیدی - سحرنمازی خواه - فریبا داوودی مهاجر- پوران فرخزادـاکبر گنجی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط راوی  |