تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - به شماسلامی دوباره خواهم داد

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 

 به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد . 

بهمن ماه که بر سر تربت " فروغ " رفته بودم ،عکسی از روی  یک تصویر " فروغ "انداختم که بر شاخه ی درختی آویخته بودند ،این عکس را خیلی دوست دارم ، نمی دانم چرا !

Forough Frarokhzad

******

پریشان بودم ،پریشان که نه!  به دیوانه ای می مانستم ، دیوانه ای که زنجیر پاره کرده و به هر سو که نگاه می کند حمله می کند ، به پلنگ زخمی ای که می غرّد و می درد.

نشستم یکی یکی پست های وبلاگم را از اول تا آخر پنهان کردم به جز پست آخری که مربوط می شد به سرنوشت پولها.

خودم هم نمی دانستم چه مرگم شده . یعنی نه اینکه ندانم ! خوب هم می دانم اما ، من که به شکستن عادت کردم ، من که عمریست با دست و پای بسته، سینه خیز می روم تا نپوسم تا فسیل نشوم ،پس چرا یکباره اینچنین شده بودم ؟! چرا تنها روزنه ای که برای نفس کشیدن دارم را خودم با دستهای خودم گِل می گرفتم؟! چرا همه چیز را با هم قاطی می کنم؟! گیرم که آن سقف پوسیده را از من بگیرد خب! بگیرد ! این وبلاگ آسمان من است! آسمان را که نمی تواند! می تواند؟!

ادامه ی این حرف ها باشد یرای بعد ... شاید وقتی دیگر ...

اصلا" می دانید چیه؟ " فروغ  فرخزاد " هیچ بلد نبوده شعر بگه ! من می گم :

گور پدر هر چی آدم عوضیه صلوات ...

خوب بود؟!

 مدتی ست که ترانه ای برای این نازنین  آماده کردم تا در یک پست هدیه اش کنم ، دنبال فرصت می گشتم که آن آهنگ با پستم همخوانی داشته باشد اما هنوز فرصتش پیش نیامده . امشب ترانه ی دیگری برایش در نظر گرفتم .

مهر همه تان را در دل دارم ، همه ی کسانی که این چند روز با نامه های پر مهرشان جانی دوباره به من بخشیدند.به نوبت ترانه ای تقدیمتان خواهم کرد .اما  اولین نامه ای که  بعد از آن " بدرود " از  هاله گرفتم باعث شد بغضم را خالی کنم ،از راه دور سرم روی شانه هایش بود و هق هق می کردم و او نوازش کنان آرامم می کرد . برای اینکه دیگر دلتنگ نبینمش بشکن زنان برایش زمزمه می کنم :

لنگان لنگان راه وصالت پیمودم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط راوی