تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - برای دُر دانه ام

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

برای تو می نویسم یگانه ی من.           

  برای تو که از روزی که چشم باز کردی و  خودت را شناختی دانستی باید با موجودی کنار بیایی که نام سنگین" مادر "را به دوش می کشد.     

آه که چه زود خودت را شناختی کودک من !خیلی زود !

برای تو که تنها مونس تنهایی ام بودی !

 وه که چه  مونس و همدمی بودی کودک ناز من .

برای تو که خنده ها و گریه هایت هستی ام را متلاطم می کرد ،می کند.

برای تو که حتی گریستن هایت را ثبت می کردم آنگاه در آغوشت می کشیدم اشکهایت را با گونه هایم پاک می کردم غافل از آنکه اشکهایمان در هم آمیخته و تو زود بغضت را در گلو حبس می کردی و به چشمانم خیره می شدی.

برای تو که گرمی نگاه معشوق را در نگاه تو خلاصه کردم .

وه که چه سوزنده بود !

به قمار بازی می مانم که از شوق بردن سر از پا نمی شناسد .

برای تو که خیلی زود رفیقم شدی خیلی زود .

دوست دارم زیباترین را برایت بنویسم .

که درخور تو یگانه ام باشد اما،

می دانم که می فهمی ام می پذیری ام آنگونه که تا به حال پذیرفته ای .

برای تو می نویسم که از داشتنت به خود می بالم.

برای تو می نویسم که از کودکی ات تشنه ی دانستن بودی و افسوس می خورم چرا تو در دامان من ؟!

چرا؟!

اکنون که چون جوانه ای در کنار یک شاخه ی خشک و بی بر ، به بار نشسته ای .

می خواستم موفقیت این روزهایت را تبریک بگویم اما ، اندیشه ی والایت را مبارک باد می گویم چرا که اندیشه ات متعلق به امروز و دیروز نیست . که پی به ارزش خود بردی و تفکر و اندیشه ات را به فروش نگذاشتی . تنها به هدفت نگریستی و از مرزها عبور کردی .

اکنون روزهایی را به یاد می آورم که از من قول می گرفتی ، با شیرین زبانی هایت به من می گفتی غذا می خورم به شرطی  که برایم کتاب بخوانی .

و زمانی که در آغوشت می کشیدم و کتاب را صفحه به صفحه ورق می زدم و برایت می خواندم و اگر صفحه ای را جا می انداختم با شتاب کتاب را می گرفتی و ورق می زدی و می گفتی :

اوناشو نخوندی اوناشو  نخوندی !

تمام کتاب هایت را از حفظ بودی پیش از آنکه خواندن و نوشتن بیاموزی .

به یاد می آورم نوجوان بودی و  گفتی الگوی من ، " دایی ناصر " بود . و او  لبخند زنان در آغوشت گرفت و گفت : جوجه م از من آدم تر پیدا نکردی  الگو ت بشه !

 افسوس که او نیست این روزهایت را  ببیند، افسوس !

نتوانستم آنگونه که باید برایت بنویسم  ، وام می گیرم :

وام ،از دو عزیزی که دوستشان داری که دوستشان دارم .    
 
به راه پر ستاره می کشانی ام ، فــــراتر از ستاره می نشانی ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط راوی