تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - مومیایی مان کنید!

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 

آقا چطوره ما مردم ساکن ایران را مومیایی کنید؟ آقا که می گم خانمها هم بخوانند ، من وقتی عصبانی می شم همه را آقا صدا می کنم !

امروز با خواندن مطلبی در یک وبلاگ تصمیم گرفتم این بار که خواهرم خواست از اروپا به ایران بیاد پیشنهاد بدم  سر راه بره مکّه و مقدار قابل توجهی مومیایی با خودش بیاره تا همه ی ایل و تبارمان  را مومیایی کنه تا  وقتی دوباره به ایران برگشت بوی خوش گذشته را استشمام کنه ! آنوقت ما از  زیر یک  لایه مومیایی برایش بخوانیم " فقط به خاطر تو "!

به خاطر تو که اروپا گردی برایت مانند "درکه" رفتن ماست ، شاید هم به "درک " رفتنمان ! برای تو که هر وقت اراده می کنی از رفتن به یک کنسرت مست می شوی ، برای تو که " خانم مرضیه " برایت مناجات می خواند ، با کنسرت "ابی " انرژی می گیری ، با دیدن برنامه های زیبا و مفّرح" پرویز صیاد " تا یک ماه خنده از روی لبانت محو نمی شود ، که "منصور " به رقص ات وامی دارد و مرتب برایت می خواند " فقط به خاطر تو" ... ما هم سرمان را می گذاریم زمین و کپّه ی مرگمان را می گذاریم و می گوییم " فقط به خاطر تو " !  به خاطر تو که دانسینگ و دیسکو ات قضا نمی شود به تو که بارها به موزه ای رفتی که ما  خوابش  را  هم ندیده ایم  ! برای تو که به خاطر یک قرص برای  بیماریت مجبور نیستی به هر کس و ناکسی رو بزنی ، به تو که از حق و حقوق یک انسان برخورداری ... به تو که انتظار داری وقتی به ایران می آیی همه ی مردم آنچه باشند که تو شصتاد سال پیش دیده ای و دوست داری ایران را با همان حال و هوا در یابی ! و اگر باب میلت نبود بروی و صفحه بگذاری که چنین و چنان ...

بارها دیده ام که هموطنی بعد از چند سال به ایران آمده و  زمانی که برگشته تا توانسته از نوع لباس و مدل مو و فلان و بهمان جوانها ایراد گرفته !

جوان بدبخت ایرانی چکار کنه که اینقدر صفحه پشت سرش نگذارن ؟
شما که لم داده ای و در وبلاگت  داری علیه جوان ایرانی می نویسی و  احتمالا" لبی هم تر می کنی ، تر کن، نوش ! ما که بخیل نیستیم اما می دانی جوان ایرانی داره به مرحله ی انفجار می رسه ؟ می دانی نه در خانه احساس امنیت خاطر داره و نه در محیط بیرون از خانه ؟!

 صبح زود با غرو لند پدر از توی رختخواب بیرون میاد به طرف آشپزخانه می ره تا یک استکان چای بریزه ، اینجاست که نصیحت های صد من یه غاز ما مادرها شروع می شه و خودمان که  هیچ غلطی نتوانستیم بکنیم می خواهیم او همه ی خطاهای ما را جبران کنه و به مدارج عالی برسه ! از خانه که می خواهد بیرون برود خاله سکینه از راه می رسه و حالا به یمن پول باد آورده ی شوهر مفت خورش سکینه شده " سی سی جون " رو به جوان می کنه  که : خوبی عزیزم ؟ ببینم تو هنوز دانشگاه قبول نشدی ؟ آخــــــــــــــی بمیــــــــــــــــرم الهی حیف شد تو همسال" فی فی جون "من بودی اون توی هفت دانشگاه قبول شد اتفاقا" رییس سازمان  سنجش خودش با پای خودش اومد در خونه که به فی فی جونم  تبریک بگه !  جوان  بعد از این همه تحقیر و ناسزا شنیدن به طرف خانه ی دوستش راه می افته . به اتفاق راه می افتند به طرف (مثلا"  حالا ایران زمین ، شهرک غرب ) پولهایشان را روی هم می ریزند تا ببینند کافی شاپی جایی راهشان می دهند یا نه ، اینجاست که ماشین گشت می رسد و همه ی آنها را مشکوک می پندارد و خیلی که شانس بیاورند با تحقیر و توهین و هل دادن رهایشان می کنند . ..

...به دانشگاه می روند ، انواع واقسام مامورها را با اسامی خاص بالای سرشان می بینند که به هیچوجه در آن محیط احساس امنیت نمی کنند . رئیس دانشگاه هم که معلوم الحال است  که از کدام ارگان و از کجا آمده و رئیس شده . اینجاست که دانشگاه هم می شود شکنجه خانه !

خب معلومه این جوان راهش را گم می کنه ! معلومه که به مدل های عجیب غریب لباس و مو رو میاره تا داد بزنه ، هـــــــــــــــــــــــــوار کنه که بابا من هم هستم ! من هم آدمم !

من نمی گویم باید از این رویه لباس و مدل های عجیب غریب حمایت کرد بلکه می گویم باید ریشه را پیدا کرد آنوقت به قضاوت نشست !

این چندمین بار است که دارم این مطالب را می خوانم و سکوت می کنم تا مبادا دوستانم تصور کنند من که خودم بارها درخواست کردم خط بین خودمان نکشیم ، مرتب  ایران نشین و خارج نشین نکنیم ، قصدم جدا کردن باشه ! نه ! من کوچک و مخلص آدم های منطقی هستم . حرف بی منطق را نمی توانم بپذیرم !

حالا یک سوال ؟! آیا همه ی جوانهایی که دیدی به این شکل بودند ؟ همه؟!  خیلی عجیبه!

یاد چند سال پیش و یک مهمانی افتادم .

... پسری را دیدم که بعد از ۷ سال به ایران برگشته بود . در خانه شان مهمان بودیم . یک مهمانی بزرگ اما سنتی .سر سفره نشسته بودیم آقای تازه از فرنگ برگشته قاشق چنگال را برداشت گرفت بالا و با صدای بلند رو به مادرش  گفت: مامی مامی به اینا چی می گفتیم؟ اسم فارسی اش رو یادم رفته ! مادرش در حالیکه از خجالت سرخ شده بود گفت : قاشق چنگال ! خب ! حالا من بیام و این مطلب را به همه ی هموطنانم که در خارج زندگی می کنند نسبت بدم که آره ...

ما خودمان در این دیر خراب آنقدر داریم افرادی که جوانان را سرکوب کنند ! شما دیگر با عشرت شایق همنوا نشو لطفا"! که عشرت خانم  خودش نوچه ها و محققانی دارد :

محققانی را که عمرشان را صرف دید زدن بعضی از کارهای خروس ها می کنند !

********

بعد از این منبری که رفتم ،که اگر نمی رفتم خفه می شدم ! عرض کنم که فردا  قراره اینجا بزن و بکوب  راه بندازیم ، رسما" دعوت شدید . تشریف بیاورید ! آقایان با عبا تشریف بیارن ممکنه عشرت خانم هم اینجا باشه :))

 راستی ! اینها که  روی منبر گفتم به خواهرم نبودم ها :)) به دره گفتم دیواره گوش کنه !  من فدای خواهرم بشم که خیلی دوستش دارم .

یک قالب خوب به درد بخور هم به ما معرفی نکردید مجبوریم خودمان یا خط بکشیم یا ستاره نقاشی کنیم تا مطالب از هم جدا باشه !

********

کوشش بزای پاسداری از پاسارگاد ، به عنوان کوششی فراگیر برای نگاهبانی از هویت ملی و تاریخی ایران و نیز نام کوشندگان آن همراه با نام کسانی که به هویت یک ملت بی توجهی یا حتی بی تفاوتی نشان دادند ،برای همیشه در تاریخ میهن ثبت خواهد شد ...ادامه ...

********

همیشه انتظار نداشته باشید که ترانه ای که اینجا می شنوید از موسیقی اصیل باشه . امروز یک ترانه ی کوچه بازاری برایتان در نظر گرفتم . خودم که عاشق این ترانه ام :

تو بیا فانوس شبهایم که رسیده جان به لبهایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط راوی