حدود یک هفته به عید مانده ،گفتم که تا مدتی نامعلوم نمی نویسم اما نشد ، به اینجا خو گرفتم کجا برم؟!
اما دراین مدت کمتر توانستم سر به وبلاگ بعضی از دوستان بزنم یا نامه ها را پاسخ دهم امیدوارم آن را به حساب بی توجهی نگذارید که خود خوب می دانم پاسخ نامه را ندادن مانند پاسخ سلام ندادن است ، تا حدودی عذرم موجه بود ، چند روز به عید مانده ، بعد از یک سال ، خواهر عزیزم به ایران آمد و دیروز رفت . با رفتنش غم دنیا توی دلم خانه کرده . به اندازه ی دخترم دوستش دارم ، نه برای این که همخون من است ، نه ! برای این که می فهمد ، درک می کند ، حرفهایی در دل دارم که گاه فکر می کنم باید با خودم به گور ببرم ،اما او حتی حرفهای نگفته را هم می داند !
این مدت که اینجا بود با هم حرف زدیم ، گریه کردیم گاه میان گریه ها هر دو با هم زدیم زیر خنده ،سفر رفتیم ، اینطرف و آنطرف رفتیم ، بی خوابی کشیدیم ، خوب بود اما کاش همیشه بود !
**************
گاه فکر می کنم وبلاگ نویسی حکم همان فریاد زدن در چاه را می ماند اما وقتی که فریاد می زنی سرت را بالا می گیری می بینی ،چقدر آدم دور و برت بوده و فریادهایت را شنیده ، از این پس محتاط تر حرف می زنی ، فریاد می زنی ، اما گاه احساس می کنی که فریادت انعکاس صدای افراد دور و برت بوده نه خودت!
روزی سرم را در چاه سرازیر کردم و فریاد زدم می خواهم خودم باشم هرچه بادا باد ! اما همان وقت هم خود خودم نبودم ،چون می دانستم دیگران صدایم را می شنوند .
دوستانی از سر لطف نظراتی نوشتند و تسکین دادند از همه شان ممنونم . زیتون عزیزم از سر مهربانی و دلسوزی برایم نوشت ...
و البته غیر مستقیم به من گفت که هنوز هم دیر نشده ، تو ازدواج کن تا دخترت هم کمتر احساس مسئولیت کند! در پاسخ به این عزیز باید بگویم : زیتون جان ، من متاهلم. متاهلی که سالهای سال است تنهاست ! متاهل بودن خواست خودم نیست اما تنها بودن را خودم انتخاب کرده ام .
************
وعده کرده بودم مژده ای به صاحبدلان بدهم گفته بودم شاید فردا شب ! به وعده ی خود عمل خواهم کرد اما با کمی تاخیر . دلیل تاخیر، کاری ست که برای آن عزیزی که می خواهم آدرسش را به شما بدهم پیش آمده . دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد . به همین زودی خواهم نوشت .
*************
اولین نوه ی وبلاگی من به دنیا آمده ، دومی هم توی راه است مامان بزرگ شدم ! میترای گلم که از اولین خوانندگان وبلاگم بوده از آن سوی دنیا برایم نوشت که فرزندش به دنیا آمده و نامش را " کورش " گذاشته . تبریک می گویم دختر گلم امیدوارم " کورش " با آرامش در کنار تو و همسرت بزرگ شود و روزی برای دیگران بنویسی که کورش ، مایه ی فخر تو شده و به داشتن فرزندی چون او افتخار می کنی .قدمش مبارک باد .
اما در جایی میترای گلم نوشته که از دوستش " هادی آفریده " حمایت کنیم ! میترا جان عزیز دلم ، تا " هادی" حمایت کننده ای چون " محمد آفریده " دارد نیازی به حمایت هیچکس ندارد که " محمد آفریده " همیشه پستهای مهم و کلیدی در اختیار داشته و دارد و " هادی " هم خوب توانسته از این حمایت استفاده کند !
برای او آرزوی موفقیت می کنم و همچنین آرزو می کنم که جوانانی که پدر و عمو و عمه شان حامی آنان نیست و سرشار از استعدادند جایی در گوشه و کنار بیابند برای درخشیدن ! برای درخشیدن، نه ! برای آنکه جامعه از فکر خلاقشان استفاده کند .
*************
و اما در مورد وبلاگ راهیان سپیده . باید اعتراف کنم که نحوه ی در خواست من از دوستان برای نوشتن مطلب برای این این وبلاگ صحیح نبود ، نوشته بودم هر کسی که مشکلی دارد ...
جمله ی من جمله ی خوبی نبود خودم بعدا" فهمیدم ! خب مشخص است ،مهمانت را در اطاق دیگری بگذاری و بیایی پستی با عجله بنویسی از این بهتر از آب در نمی آید ! بزودی مطلبی در همان وبلاگ می نویسم و همانجا در خواست می کنم .
*************
فرُ ایزدی عزیزم برایم نوشت که بعد از خواندن مطلبی که از داریوش نوشتم و لینک دادم تصمیم گرفته به کنسرت داریوش برود و رفته . باید ایمیلی برای داریوش عزیز بفرستم و بگویم پول بلیط این نازنین و همسرش را با من نصف کند :))
************
قصه گو گفته تو چطور خاطرات زمان کودکی را به این شکل به خاطر می آوری ؟! در پاسخ به این عزیز می گویم : من هم تعجب می کنم چطور دیگران خاطراتشان را خوب به یاد ندارند ! در بین افراد خانواده مان ،من و برادر دومی حافظه ی عجیبی داشتیم و قبلا" گفته بودم در بین فامیل و آشنایان به این نام معروف بودم : آرشیو خاطرات !
کاش آرشیو خاطرات نبودم ! کاش !
***************
شهرزاد گلم برایم نوشته : راوی ؟! من را به یاد می آوری ؟
عزیزم مگر می شود مهربانی های تو را از یاد برد؟! ببخش کوتاهی هایم را عزیزم . گلکت را ببوس از جانب من .
فروغ را می خوانم و نوشته هایش را هم دوست دارم ، راستی فروغ جان ،شهرزاد همشهری تو ست ، به همدیگر سر بزنید .
این را هم بگویم نمی دانم چرا شخصیت " فروغ " را به شخصیت باران خیلی نزدیک می بینم و هر دوشان را دوست دارم .
گاه رویا نوشته هایی برایم می فرستد که لذت می برم ، همانموقع که گفتم هر چه بادا باد ... کامنتش مرا به وجد آورد و در دل تحسینش کردم ، و با خود فکر کردم چرا اینجا نگویم؟ وقتی که می بینم بعضی از جوانان اینقدر عمیق فکر می کنند حظَ می کنم، حظَ!
به مرور دوستانی که کامنت هاشان بی پاسخ مانده در پست هایم پاسخ و یا لینک می دهم .
مد عزیزم برایم مطلبی نوشته بود که یاد خاطره ای افتادم ...
مد نوشته که گسستی هست بین نسل ما و شما برای شنیدن موسیقی ...
یادم می آید دخترم ده دوازده ساله بود که روزی با خنده به من گفت : کاش یک بلایی سر این نوارهای تو می آمد تا من مجبور نباشم هر روز صدای اینها را بشنوم ! در پاسخ به او گفتم : روزی خواهد رسید که بیایی و التماس کنی که مامان فلان نوار قدیمی ات را بده تا من گوش کنم . خندید و گفت : مطمئن باش اونروز نمی رسه !
گذشت ...
چندین سال است که از دست او آسایش ندارم از بس که نوارها را زیر و رو می کند و دنبال آهنگهای قدیمی این و آن می گردد .
پس من فکر می کنم نوع شنیدن موسیقی بر می گردد باز به همان محیط خانه و آنچه که گوش با آن عادت می کند و روح با آن خو می گیرد . ضمن این که دخترم به موسیقی هایی هم گوش می کند که کم کم من هم به شنیدنشان عادت کرده ام و خو گرفته ام .
دوست دیگری هم نوشته بود که موسیقی ایرانی ، غمگین است و آدم را افسرده می کند ... در پاسخ به این عزیز هم می گویم ،موسیقی خوب ایرانی یا هر موسیقی اصیل از هر کجا ،انسان را به تفکر وا می دارد ، من یک زخمه از تاری که غمگین می نوازد را با یک دنیا بشکن و بالا بنداز عوض نمی کنم گر چه شادی آور باشد
گاه در کنتور وبلاگم که نگاهی می اندازم به سرچ ها نگاه می کنم ، خوشحالم وقتی که می بینم کسی که آمده دست خالی برنگشته ، مثلا" تقریبا" هر روز از فرخزاد ، دولتمند خالف ، عبدالحلیم حافظ ... اما یکی دست خالی برگشت . چقدر خندیدم به این جستجو ! به جمله ی سرچ شده نگاه کنید :))
در گذشت پوپک گلدره را به خانواده و دوستدارانش تسلیت می گویم
تصاویری از پوپک عزیز که رفت و آرام گرفت . روحش شاد .
به نازنین غزل تسلیت می گویم که همیشه نگران پوپک بود !
مرضیه :
من همان طاووس مستم چتر خود نگشوده بستم






