تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - " مشکلات روابط جوانان با خانواده "

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 همان اوایل حدود هفت، هشت ماه پیش ، زمانی که تازه شروع به نوشتن کردم و در ادامه به طریقی نوشتنم گره خورد به سرگذشت دوران نو جوانیم و... خودتان می دانید ... نامه های زیادی از دختران گل این مرز و بوم دریافت می کردم که اظهار می کردند در خانواده شان با مسائلی از قبیل تعصب و تحمیل و این موارد روبرو هستند . نه کاری از دستم بر می آمد و نه در مواقعی که کسی را ناراحت می بینم قادرم وی را دلداری دهم . تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که به عزیزان پیشنهاد کنم ، وبلاگی گروهی تاسیس کنیم تا هر کسی که مایل بود حالا یا با عنوان کردن نامش یا گمنام  مشکلش را عنوان کند ، بقیه بخوانند ،تجزیه تحلیل کنند تا بلکه  راه چاره ای پیدا شود . تعدادی از عزیزان استقبال کردند و هر کسی پیشنهادی داد تا بالاخره وبلاگ راهیان سپیده  به همت جناب دکتر سیف و همچنین بی تا جان راه افتاد . بی تا کارهای فنی وبلاگ را انجام داد و جناب سیف هم  زحمت دریافت ایمیل و آپدیت کردن وبلاگ را بر عهده گرفت. انصافا" زحمت کشیدند و من همچنان شرمنده ی جناب سیف  ماندم  که با آنهمه مشغله که در دانشگاهها دارند وقت زیادی را برای این کار می گذاشتند اما به دلایلی که من هم نفهمیدم چرا؟ عزیزان  دیگری که وعده دادند همکاری  نکردند و شاید هم همکاری کردند انتظار من بالا بود . بعضی از دوستان هم گفتند ما دوست داریم همکاری کنیم اما نمی دانیم چه بنویسیم . در پاسخ به آنها گفتم که بنای ما این است : مبارزه با عرف غلط در جامعه . حالا این عرف غلط فقط همان نیست که  جامعه ، من نوعی  را وادار به ازدواج تحمیلی کند ، جامعه ی ما پر است از مسائل دست و پا گیری که نه قانون آنرا تعیین کرده و نه مشخص است از کجا سر چشمه می گیرد ، هر چه هست خودمان با دست خودمان عرصه ی زندگی را به خود و اطرافیانمان تنگ می کنیم ...

حالا چه شد که بعد از مدتها ، صحبت از این وبلاگ به میان آمد ؟

خدا می داند وقتی نامه هایی از دختر ها و پسر های گلم دریافت می کنم که یا از مادر گلایه دارند یا از پدر  و یا از اجتماع اطرافشان ، چنان تحت تاثیر قرار می گیرم که تا ساعتها به آنها فکر می کنم اما کاری از دستم ساخته نیست . از بسیاری عزیزان نامه های اینچنینی دریافت می کنم : راوی خوش به حال دخترت ... خب ، در چنین مواقعی چکار می توانم برایشان بکنم جز این که آرامشان کنم آن هم برای لحظاتی ( شاید به خیال خودم ! )  

شاید این وبلاگ بتواند با تجربه ها و اندوخته های عزیزان راهگشا باشد . شاید !

این که عنوان کردم ، دوستان همکاری نکردند این ابدا" گلایه نبود ، خواهش می کنم در این باره خودتان را موظف به توضیح دادن نکنید که درک می کنم ، هر کسی به اندازه ی خودش با کار و زندگی درگیر است . می دانم . اما درخواست دوباره ی من از همه ی عزیزان این است که اگر فرصت کردید با این وبلاگ همکاری بیشتری داشته باشید.

بحث اولیه ی وبلاگ راهیان سپیده مسائل مربوط به تعصب بی جا در مورد زنان و دختران بود . همان روزها هم گفتم که این وبلاگ به هیچ گروه و دسته ای تعلق ندارد ، همین کوره راه را پیدا کنیم خیلی کار کرده ایم ،بقیه را بگذاریم دیگران می نویسند !

بحثی که مایلم در وبلاگ راهیان سپیده برای چند روزی مطرح شود و ادامه پیدا کند تا به یک نتیجه گیری برسیم  این است: " مشکلات روابط جوانان با خانواده " .

البته که با کمال میل خودم هم در این بحث شرکت می کنم و یکی دو پست شاید هم بیشتر  خواهم نوشت اما از هفته ی آینده در خدمت عزیزان هستم . ببینم دوستان به چه شکل همکاری می کنند . روی سخنم با عزیزانی هم هست که نامه هایشان مرا منقلب می کند.

البته شهربانوی عزیز اگر مایل است می تواند همچنان در باره ی موضوع قبلی وبلاگ گروهی بنویسد ، که ما هم استفاده می کنیم و از همینجا از او تشکر می کنم که چند روزی ست وبلاگ راهیان سپیده را فعال کرده . از جناب سیف هم تشکر می کنم .

*************

به دنبال نامه ها و کامنتهایی که  برای پست قبلی داشتم لازم دانستم چند نکته را  خدمت بعضی از یاران عرض کنم .ابتدا اینکه بعضی  از عزیزان  یا با عجله پست قبلی را خوانده بودند یا به هر دلیلی ،تذکر دادند که چرا از سنگ قبر شاملو حرفی نزدی . نوشته بودم ! آخر همان پست لینک هم دادم اما می دانستم تا شاملو مانده کمتر کسی به این نکته خواهد پرداخت این بود که این پست را اختصاص دادم به " فریدون فروغی " شقَ القمر هم نکرده بودم ! سالهاست که از صدایش حظَ روحی می برم  حال چند کلامی هم از او بگویم . اما این که چرا فقط اشاره ی کوچکی ! به شکستن سنگ قبر بزرگ مرد احمد شاملو داشتم دلیلش فقط و فقط  لینکهای متعددی بود که در بسیاری از خبر گزاری ها دیده بودم از جمله ، هفتان ، مهر ، و... اما از فریدون فروغی هیچ کجا اسمی ندیدم برده شود تا چند ساعتی بعد از این که پستم را نوشتم ، این خبر گزاری اشاره ای کرده بود و جالب است که عکس را دستکاری کرده و نوشته ،عکس از یک وبلاگ ! کدام وبلاگ خدا می داند!

 و دیگر  اینکه  زمانی که پست قبلی را نوشتم خبر شکسته شدن سنگ قبر شاملو ی بزرگ را خواندم اما تصویری که گویای آن باشد را ندیده بودم ، فقط این تصویر بود که اثری از شکستن سنگ ندیدم .

دوستانی نکته سنج به من اعتراض کردند که چرا روی عکس نوشتی فروردین ۸۶ ! باید خدمت دوستان عرض کنم من نه این عکس را انداخته بودم و نه آپلود کرده بودم ، بدون هیچ تغییری ، آنرا در صفحه گذاشتم تا حق آن عزیزی که زحمت این عکس را کشیده  پایمال نشود . همین ! اگر اعتراض یا تشکری دارید روی تصویر  رایت کلیک کنید properties رو بزنید ببینید آدرسش کجاست به خودش بگویید .

بعضی از عزیزان هم عنوان می کنند که سنگ قبر اهمیت ندارد !  من می گویم دارد ! می دانم این را برای آرام کردن دل من و خودتان می گویید ممنونم اما ، کدامتان به شیراز می روید به تربت " حافظ " سر نمی زنید ؟! یا اصلا" هنرمند و شاعر و مشهور و معروف و ... نه ! یک گور گمنام !  بزنیم بشکنیم که اصل روح آن شخص  است ؟!

به خدا که نمی دانم این افراد  چه مرام و مسلکی  دارند!

از نویسنده ی این وبلاگ هم تشکر می کنم که لینک این تصاویر را در کامنت های این پست آقای معروفی گذاشته بودند .

خدا نگهدارتان تا هفته ی آینده .

 توی سینه ت صفا داری توی قلبت وفا داری صف عشاق بدبختو از اینجا تا کجا داری  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط راوی