روزی که تجمع صورت گرفت ، همه نا امید بودیم و صحبت از زندگی نباتی بود ! خد....ا... که چه روزهایی گذراندیم ... وقتی به خانه آمدم تلفنی با خانم شفیعی صحبت می کردم ، هیچوقت از یاد نمی برم این جملاتی که بین ما ردَّ و بدل شد :
: ...خانم شفیعی ، به جان دخترم قسم این را نمی گویم برای این که تو را بیهوده دلگرم کنم ، یک حسّی به من می گوید " آقای گنجی " زنده می ماند ، صحیح و سالم ، نزد شما می آید ...
:... وا...ی را...و...ی جان ! تو هم این احساس رو داری ؟! خود من هم خیلی امیدوارم ، با تمام این زجرهایی که شوهرم می کشه و این وضعیتی که از او می بینم ، در دل امیدوارم. دیدی راوی جان؟ وقتی قراره که اتفاق بدی برای آدم بیافته دل خودش گواهی می ده ؟ دل من گواهی بد نمی ده ..
: آره عزیز دلم ، دل من هم!
*پ .ن. این که در پست قبلی گفته بودم بلافاصله عکسها را در وبلاگ گذاشتم ، اشتباه بود ، همین بود که در این پست توضیح دادم ، خوب به خاطرم نمانده بود که ... نه این که الآن خوب به خاطر نیاورم ! نه! آنروزها وضعیت روحی خوبی نداشتم که همه ی مسائل را خوب به خاطر بسپارم *
با تشکر فراوان ازشهاب عزیز برای ایجاد فضا برای آپلود عکس ها











نامه ی عباس معروفی خطاب به گنجی که در بیمارستان میلاد قرائت شد.





