تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - عیدی بزرگ امسال ما، یک گنج

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

می نویسم پاک می کنم می نویسم پاک می کنم چه بنویسم که شادی درونم را هویدا کند؟

زنگ زدم به " رضوانه" دختر آقای " گنجی " فقط گریه می کردم  و او دلداریم می داد !

خد...........ا که چقدر این خانواده روح شان بزرگ است . به خدا این را از روی احساس نمی گویم ،کسانی که از نزدیک با این خانواده آشنا هستند می دانند چه می گویم ...

می روم به دیدارشان ! چه دیداری ....خد.....ا شُکر ...شُکر ...

از حال و روزش پرسیدم "رضوانه " می گفت : راوی جان پدرم خیلی از نظر جسمی ضعیف شده گفتم عزیز دلم اصل  همان برق چشمانش است که همان است که بود ...

هر چه با این نازنین دختر گفتم و شنیدم با های های گریه ی من توام بود و با نوازش های آن نازنین ...

به دیدارشان می روم شما می گویید در این دیدار  چه بگویم؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط راوی  |