می نویسم پاک می کنم می نویسم پاک می کنم چه بنویسم که شادی درونم را هویدا کند؟
زنگ زدم به " رضوانه" دختر آقای " گنجی " فقط گریه می کردم و او دلداریم می داد !
خد...........ا که چقدر این خانواده روح شان بزرگ است . به خدا این را از روی احساس نمی گویم ،کسانی که از نزدیک با این خانواده آشنا هستند می دانند چه می گویم ...
می روم به دیدارشان ! چه دیداری ....خد.....ا شُکر ...شُکر ...
از حال و روزش پرسیدم "رضوانه " می گفت : راوی جان پدرم خیلی از نظر جسمی ضعیف شده گفتم عزیز دلم اصل همان برق چشمانش است که همان است که بود ...
هر چه با این نازنین دختر گفتم و شنیدم با های های گریه ی من توام بود و با نوازش های آن نازنین ...
به دیدارشان می روم شما می گویید در این دیدار چه بگویم؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط راوی
|






