با چنین حوادثی مگر می توان بی تفاوت از کنارش گذشت؟
يک گزارش از تهران / از دختر وطنم، ايران
روبوت عزیز! منم، انسان!
اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسانها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدنهای كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود!
اینجا، چهارراه ولیعصر است. امروز، روز اقتدار حكومت است. امروز، اقتدار را نمایش دادند در انبوه خیابانهای بسته شده با الگانسهای روبوتها!
روبوت عزیز!
آن هنگام كه سنگینی باتومت را بر من فرود آوردی، آن هنگام كه مرا درسرمای جوی پر از آب ـ به گمانت ـ بر جای نشاندی، حتا آن هنگام كه در هجوم باتومت، به سختی خود را از آب بیرون كشیدم... مرا كینه ای از تو در دل نبود. تو فقط یك روبوت هستی! یك روبوت! گمانت هم، وهمی بیش نخواهد بود. مرا حتا كینهای از برنامهنویست هم در دل نیست؛ كه آدمی را قدر و منزلت بیش از این است. من، انسانم! و این چیزی است كه تو را هیچگاه توان دركش نخواهد بود!
امروز، 8 مارس است؛ روز جهانی زن! امروز، دوستانم را با خود بردند: كشان كشان، خونین، كبود! امروز، لباس شخصیها،چفیهبهگردن، با حمایت روبوتها، خاطره كبود روزمان را بر عمق جسم و جانمان حك كردند.
* * * * * * *
با لباس ها و كفشهایی خیس و سنگین از آب جوی، با دوستانم به راه میافتیم، پیاده. یكی دست بر بازوی كبود، دیگری حیرتزده از این وقاحت و...
خیابانها مملو از الگانسهای پلیس، نیروهایشان و لباس شخصیهاست: همه بیسیم بهدست. از سرما بدنم بی حس شده بود. گفتم چقدر دلم میخواهد پاهایم را در آب جوش بگذارم. یكی گفت: اگر میماندی، پاهایت را در آب جوش هم میگذاشتند. بر صورتها لبخند تلخی نقش میبندد. آقایی با نگاه به آنهمه نیروی امنیتی از یكی از آنها پرسید:
- چه خبر شده؟ این همه نیرو در خیابان چه میكنند؟
- خبری نیست. سلامتی رهبر!
- یعنی برای سلامتی رهبر اینهمه نیرو در خیابانها ریخته؟
- سوار تاكسی كه میشوم از راننده میخواهم شیشه را بالا بكشد. با تعجب نگاهم میكند:
- خانم! یعنی شما تو این هوا سرده ته؟
- شما هم اگر سر تا پا خیس و باتوم خورده بودید، مثل من سردتون بود. (برایش تعریف می كنم)
- خانم عزیز! مگه سرت درد میكنه؟! اینها یكسری روبوت استخدام كردهاند كه هر فرمانی رو بدون فكر اجرا میكنند. تو كه تحصیل كردهای! روبوت را كه بهتر از من میشناسی!... خدا، باعث و بانیش رو لعنت كنه! یه زمانی تو این مملكت شرافت معنی داشت!...
امروز، روز زن است. اینجا ایران است، صدای جمهوری اسلامی!
نام نويسنده اين گزارش را روزی خواهم گفت که کسی در ايران ولی فقيه نباشد. روزی که مردم خود سرنوشت خود را رقم بزنند، زن و مرد، همه. روزی که زندان اوين موزه هنرهای مدرن شود با هزاران اثر زيبا از عاشق ترين انسان ها. اگر حکومت بعدی زندان خواست برود يکی در شأن خود بسازد.
بر گرفته از وبلاگ حضور خلوت انس
***************
گلین بانو:
من بیشتر از آنچه که برای خودم متاسف باشم یا نگران باشم، متاسفم برای جوانان کشورم که لباس پلیس تنشان بود و امروز این وحشیگری را من از آنها دیدم. البته همه را محکوم نمی کنم، در میان آنها بسیار انسان های خوبی هم دیدم، ولی بسیاری از آنها هم بودند که باید در رفتار خودشان تجدیدنظر کنند. حیف از جوانی آنها که با اینطور رفتار وحشیانه خدشه دار شود و ما زن ها بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم.
فواد:
آنان می خواهند افق بلند را از جنبش زنان بگیرند. آنان را به امور حداقلی مشغول سازند.






