تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - روز جهانی زن ؟!

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

به آدم ساده لوحی گفتن تا حالا "موز " خوردی ؟ گفت آره اون که هسته اش زرده ؟

حالا حکایت ما و روز جهانی زن ! از دیروزه تا حالا به هر وبلاگ و سایتی سرک می کشم ،صحبت از روز جهانی زن و این حرفهاست . اما هر چه به حال و گذشته نگاه می کنم چیزی به نام حق و حقوق  نه دیده ام نه لمس کردم و نه می توانم بفهمم ! ما زنان ایرانی در کجای این جهان قرار گرفته ایم  که چنین مهجور و مظلوم مانده ایم؟ آنقدر در منگنه بودیم که نمی توانیم بفهمیم حقَ ما زنان چیست ؟ اگر روزی روزگاری به این حق و حقوق رسیدیم چگونه باید از آن بهره مند شویم . صحبت از حق و حقوق زن در ایران برای ما به مانند صحبت از معادلات ریاضی برای یک کودک ۲ ساله است ! همانقدر نامفهوم ،همانقدر نا مانوس ! مسائل پیچیده و دست و پا گیری که هم قانون و هم عرف برای ما زنان ایرانی ساخته و پرداخته ،اجازه ی این را به زن ایرانی نمی دهد که بتواند حتی در خیال خود آنرا تصور کند . براستی اگر روزی به این حقوق رسیدیم ، از آن طرف بام نمی افتیم ؟!

**************

عید نوروز نزدیک است ، پیشاپیش عید را به همه ی شما خوبان تبریک می گویم . امیدوارم که همه ی شما چه در ایران و چه در خارج از ایران سال خوبی را آغاز کنید و به هر آنچه که می خواهید برسید . بیاییم دعای تحویل  سال را همه با هم با این جمله آغاز کنیم :

پروردگارا ترا قسم می دهم به آبروی هر کسی که نزد تو آبرو دارد که سال آینده این خار های مغیلان را از سر راهمان برداری تا که هر ایرانی بتواندبدون دغدغه  زندگی کند . هیچ ایرانی حسرت دیدار وطنش را نداشته باشد که این کوچکترین حق هر بشری ست ، و هیچ ایرانی در وطنش در بند و اسارت نباشد . ( فکر می کنم دیگر باید خدا را قسم داد بلکه کارساز باشد )!

**************

و اما پاسخی به یکی از خوانندگان محترمم که در جمع از من سوال می کند ناچارم در جمع پاسخ بگویم . از من پرسیده بود چرا هیچوقت از " اکبر گنجی " حرفی نمی زنی ؟!

همانگونه که در پست های اولم نوشته بودم ،   اوج تلاش برای آزادی "گنجی " برای من مصادف بود با مطالعه ی کتاب فریدون سه پسر داشت و همین انگیزه ای شد تا وبلاگ نویسی را آغاز کنم اما !

 چون  من می دانم که" رضوانه " دختر آقای " گنجی " خواننده ی وبلاگ من است ، حتی عکسی که از "گنجی " در گوشه ی وبلاگم داشتم را برداشتم ، نمی دانم کار درستی کردم یا نه ؟ اما دلم می خواست زمانی که این نازنین دختر وبلاگم را می بیند برای دقایقی هم که شده از مسائلی که سالهاست با آن دست و پنجه نرم می کنند به دور باشد . روزی برایم نوشت : ما خانوادگی عاشق این موسیقی هستیم ( شب سکوت کویر که همان اوایل وارد وبلاگم می شدید می شنیدید ) این حرف او ویرانم کرد ! می دانستم با شنیدن این نوا یاد پدرش می افتد...

از گنجی چه بگویم ؟  از بزرگی این مرد بگویم؟! در قلم من می گنجد؟! یا چه خبری از او داریم به جز آن صحبتهایی که گاه گاه از شیر زنی چون " خانم شفیعی " در بعضی از سایت ها می خوانیم ؟  فرض کنیم من هر روز نوشتم ... ۳۰ روز مانده  تا گنجی آزاد شود ... ۲۰ روز مانده ... اگر آزاد نشد می توانم در چشمهای این دختر نگاه کنم؟! به هر صورت غلط یا صحیح ! من اینگونه تشخیص دادم .

**************

اگر تا مدتی نامه ای، پیغامی بی پاسخ  ماند  از همین حالا عذر خواهی می کنم . یکی دو روز دیگر هم " گوشت کوب کشور خانم "را تفدیمتان می کنم  :))و موقتا" می روم . شاد باشید و از تک تک شما ممنونم  و می بوسمتان . سال خوبی داشته باشید .

گل اومد بهار اومد من از تو دورم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط راوی