نگرانت بودم خیلی هم نگران ، و دوستان می گفتند به دلت بد راه نده ، من خودم این دل بی صاحبم را می شناسم . محال است به من دروغ بگوید . بسیارند کسانی که مدتی ست از آنها بی خبرم اما فقط دلم برای تو شور می زد . همه تان را دوست دارم اما دلم می گفت که"رها "...
عزیزم نازنینم ، خودم داغ های بسیار بر دل دارم ، داغ پدر ، داغ برادر ۴۵ ساله و داغ برادر زاده ی ۱۸ ساله و داغی که خودت از آن خبر داری . درکت می کنم ،می فهممت اما ،باید پذیرفت ، راه دیگری نیست ، باید دل را فریب داد و آرامش کرد .
عزیز دلم ، بارها در نامه هایی که برایت فرستادم دخترم خطابت کردم ، خودت خوب می دانی که چقدر دوستت دارم ، خودت را شعورت را مهربانیت را و نجابتت را .
دخترم ، گر چه می دانم هیچگاه جای آن نازنین را برایت نمی توانم بگیرم اما دلم می خواهد مانند یک مادر روی من حساب کنی ، دلم می خواهد گاه گاهی همینجا ، زیر همین سقفی که هستم تو را در کنار دخترم ببینم و بگویم من دو دختر دارم .
من را ببخش . در چنین موقعیتهایی نمی دانم چه باید بگویم اما می دانم چه باید کرد . دوست دارم هر زمان که دلت گرفت بیایی و کنارم بنشینی و مادر خطابم کنی . من منتظر آمدنت می مانم . دوستت دارم . همین.






