تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - توضیح

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 می گویند  روزی در سرزمینی، پادشاهی  قرار بود دخترش را شوهر بدهد ، اما چنان شرطهایی تعیین کرده بود که کمتر کسی جرات می کرد به خواستگاری برود ،شرط و شروط زیاد بود و اگر کسی می رفت و دختر را می دید و از پس امتحانات پادشاه بر نمی آمد سرش را از تنش جدا می کردند تا هر کسی که لیاقت دختر پادشاه را دارد پیشقدم شود . تا اینکه روزی مردی ژنده پوش و  لوچ و لنگ و بد ترکیب و  خلاصه همه چیز تمام به در قصر پادشاه رفت . نگهبانان با دیدن او هراسان جلو آمدند که تو اینجا چکار داری ؟ مرد گفت با پادشاه کار خصوصی دارم . نگهبانان مانع رفتن وی به داخل قصر شدند و گفتند پیغامت را بگو تا به پادشاه برسانیم . مرد گفت آمدم به پادشاه بگویم روی من یکی حساب نکنید !

حالا حکایت وبلاگ نویسی من و این که گفتم من دیگر نمی نویسم ! خب حالا فرض کنیم ننویسم ، چه اتفاق مهمی خواهد افتاد؟!

 اما عزیزان، من نگفتم می روم و دیگر نمی آیم ، کجا بروم ؟ تازه پیدایتان کردم . من گفتم دو سه پست می نویسم بعد از آن معلوم نیست کی برگردم ، شاید من اشتباه توضیح دادم . نه! فعلا" بیخ ریش وبلاگشهر بسته شدم و ول کن   معامله هم نیستم .

تعدادی  از دوستان که درست حدس زده بودند و منظور من را متوجه شدند که  گفتم مدتی نیستم . تعدادی هم فکر کرده بودند که مسافرت خارج از کشور دارم !  ای خدا از زبانتان بشنود ، من تا حالا رنگ خارجه و فرنگستان را ندیدم . قرار بود ببینم   خواهرم دعوتنامه هم فرستاد اما به دلایلی جور نشد . گفتم خواهرم دعوتنامه هم.... یاد این جمله ی "عین الله " افتادم : در شهر به من پیشنهاد شد  مدیر بشوم من قبول نکردم ! آره اصلا" اختلاف ایران و اروپا هم از آنجایی شروع شد که من  افتخار ندادم و دعوت را قبول نکردم !

 این روزها مشغول خانه تکانی هستیم ، دیروز در حین کار  یاد قدیم افتادم ، چقدر مزَه می داد موقع خانه تکانی که می شد ، هر گوشه ی قالی را که کنار می زدیم یک عالمه اسکناس و پول خرد جمع می کردیم ، همه ی پول هایی که سر تا سر سال مامان از بابا  به عنوان خرجی می گرفت و مقداری از آن را قایم می کرد و بعد یادش می رفت برشان دارد . و باد آورده را هم باد می برد و ما بچه ها دلی از عزا در می آوردیم . پول را بر می داشتیم و می گفتیم خودم پیداش کردم و مامان هم برای اینکه زودتر قال قضیه کنده شود سکوت می کرد . جدا" چقدر برکت زیاد بود. اما  حالا ! هر چه زندگی مان را زیر و رو می کنیم  دریغ از یک تومان که پیدا کنیم !

 *************

چند لینک متفاوت برای سلیقه های متفاوت .

ابتدا مژده به کتاب خوانها

سخنرانی علی افشاری

ما اراکیها یک ضرب المثل داریم ( با لهجه می نویسم )  : کاشکی آقام نمرده بود مُنه با ایی آیین دیده بود

 و خبری از سایت هفتان ،،، «خاطرات سفر به ايتاليا» نوشتۀ فروغ فرخ‌زاد

در باره ی پدیده ی حاجی فیروز

چقدر صبوری این نازنین را دوست دارم ،شهلا ی گلم .

شما مونیکا جلالی می شناسید؟ راستش را بخواهید اولین بار است اسمش را می شنوم آنهم از وبلاگ فرهاد  ، کنسرتی هم از او در همین پست  آخرش  دارد اگر دوست داشتید ببینید .

این که می گویند اگر هر چه داری با دیگران تقسیم کنی برکت پیدا می کند راست می گویند .

 " شاه حسین" عزیز  برایم  این همه آهنگ های مختلف فرستاده  از ام کلثوم فریدالاطرش  عبدالحلیم ...شما هم استفاده کنید .  سیناز گلم  هم  با  ایمیل یک عالمه عبدالحلیم حافظ برایم فرستاده  هم صوتی هم تصویری  کنسرتش را ببینید .

از هر دوی این عزیزانم تشکر می کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط راوی