تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - بردیای کوچک ما اعدام شد

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

ابتدا خدمت یکی از دوستان یا بعضی از دوستان مطلبی را عرض کنم و آن این که مدتی ست کسی یا کسانی مرتب وبلاگم را زیر و رو می کنند احساس می کنم دنبال مطلبی می گردند . این موضوع  را مدتی ست که  متوجه شدم اما دیدم اینجا عنوان کنم بهتر است  تا بیشتر اذیت نشود یا نشوند .اگر دنبال پست هایی می گردید که سرگذشت من در آن نوشته شده ، مدتی ست آنها را بایگانی کردم . نیازی نبود بماند . آنها که از ابتدا آمدند و خواندند ... آنهایی هم که دیر آمدند  تصور نمی کنم  فرصت خواندن آن همه مطلب را  داشته باشند  . به دلایلی باید آن پست ها جمع می شد ، که شد.

اگر هم جاسوس رژیم هستی و دنبال سر نخ می گردی که حرفی باتو ندارم . تو  که حتی از ایرلند هم ولمان نمی کنی .

خواننده ای دارم از ایرلند ! با آی اس پی " پارس آنلاین "! همه می دانیم که پارس آنلاین بزرگترین سٍروٍر اینترنتی متعلق به وزارت اطلاعات است ،حال شرکتش در ایرلند چه می کند جای سوال است . عادت داریم که از شرکت " ندا " که متعلق به رفسنجانی ست از کشورهای عربی خواننده داشته باشیم اما ! ایرلند ! پارس آنلاین ! زهی پر رویی !

و حالا ، بر سر بهمن و بردیا چه آمد؟ ...

حدود ۴ ماه از دستگیری بهمن و بردیا می گذشت ، بهمن و بردیایی که به دنبال برادر گمشده شان به تهران رفته بودند . جرم بردیا سنگین بود ! به مقدسات اسلام توهین کرده بود همان مقدساتی که نمی دانم این همه  قداست  را از کجا آورده بودند . روزی به فرزانه خانم تحویلش دادند . به مادر داغدیده ای که هنوز در سوگ "بهروز " نشسته بود . جنازه اش را تحویل دادند به شرطی که در ...آباد دفنش کنند ! ای لعنت بر خودشان که دستم نمی چرخد نام آن گورستانی که اینان لقب دادند را بنویسم .

تمام شد .به همین زودی ! عمر کوتاه بردیا! او فقط ۱۶  سال داشت .  فرزانه خانم چنان ناله سر می داد که دل سنگ آب می شد . می گفت هر بار بر سر تربت "بردیا " می روم ، روی قبرش پر است از ...

ای تف!

بهمن ۱۸ ساله همچنان در اوین ماند ، بدون ملاقاتی و دیداری با خانواده . فقط همان فامیل فرزانه خانم گاه خبر می آورد که " بهمن " زنده است .

"بهروز " اولین قربانی بود و "بردیا " دومی و بدنبال آن شروع شد ...

در کوچه ی "داریوش " همان کوچه ی روبروی کوچه ی ما چند قدم مانده به خانه ی همین دکتر مهاجرانی که آنوقتها جوانان محله "عطا ماجران "صدایش می زدند  خانواده ای زندگی می کردند که از مومنین قدیم بودند . سه پسر داشتند و یک دختر . خانواده ی آبرو دار و با شخصیتی بودند . مادر خانواده ،دختر یکی از روحانیون قدیمی اراک بود . خانواده ای کاملا" مذهبی .

پسر بزرگ این خانواده نامش"  مرتضی  "بود .  مرتضی    حدودا" ۲۳ سالش بود. پیش از انقلاب در دانشگاه اراک مشغول تحصیل  بود . کم کم مادرش احساس کرد که او ایده های کمونیستی دارد و به دنبال راه حل بود . و اهالی محل هم ! آنروزها زنان عامی محله پچ پچ کنان عار و ننگ ! مادر مرتضی را برای هم نجوا می کردند ... : می گویند  " مرتضی" کمونیست شده !  کمونیست دین و ایمان ندارد! دیدید چه آبروی این طایفه رفت ؟! می گویند کمونیست ها زنهاشان شریکی ست ! می گویند که خدا را قبول ندارند ....

این گوشه کنایه هاو این زخم زبان ها مادر  مرتضی را  آزار می داد . روزی نزد رئیس دادگاه انقلاب می رود و خودش را معرفی می کند که من دختر حاج آقا ... هستم . چنین مشکلی برای من پیش آمده . آمدم دست به دامان شما شوم تا بلکه پسرم را به راه راست هدایت کنید .هدایت کردند!  مرتضی  را دستگیر کردند و بعد از چند روز جنازه اش را به مادرش تحویل دادند و پول گلوله را هم از او گرفتند . مادرش دیوانه وار فریاد می زد که ،خودم با دست خودم  مرتضی را کشتم .  مرتضی  هم رفت.به همین سادگی!

بهمن ۴ سال زندان بود .  تا از زندان خلاص شود همچنان پرپر شدن جوانان محله ادامه داشت  ... یکی یکی .. دو تا دو تا  ....ادامه دارد ...

نشسته ام من و شکسته های دل ، شکسته و رسوا غریبم و تنها ، خدا خدا دلم گرفته دلم گرفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط راوی