اگر هم جاسوس رژیم هستی و دنبال سر نخ می گردی که حرفی باتو ندارم . تو که حتی از ایرلند هم ولمان نمی کنی .
خواننده ای دارم از ایرلند ! با آی اس پی " پارس آنلاین "! همه می دانیم که پارس آنلاین بزرگترین سٍروٍر اینترنتی متعلق به وزارت اطلاعات است ،حال شرکتش در ایرلند چه می کند جای سوال است . عادت داریم که از شرکت " ندا " که متعلق به رفسنجانی ست از کشورهای عربی خواننده داشته باشیم اما ! ایرلند ! پارس آنلاین ! زهی پر رویی !
و حالا ، بر سر بهمن و بردیا چه آمد؟ ...
حدود ۴ ماه از دستگیری بهمن و بردیا می گذشت ، بهمن و بردیایی که به دنبال برادر گمشده شان به تهران رفته بودند . جرم بردیا سنگین بود ! به مقدسات اسلام توهین کرده بود همان مقدساتی که نمی دانم این همه قداست را از کجا آورده بودند . روزی به فرزانه خانم تحویلش دادند . به مادر داغدیده ای که هنوز در سوگ "بهروز " نشسته بود . جنازه اش را تحویل دادند به شرطی که در ...آباد دفنش کنند ! ای لعنت بر خودشان که دستم نمی چرخد نام آن گورستانی که اینان لقب دادند را بنویسم .
تمام شد .به همین زودی ! عمر کوتاه بردیا! او فقط ۱۶ سال داشت . فرزانه خانم چنان ناله سر می داد که دل سنگ آب می شد . می گفت هر بار بر سر تربت "بردیا " می روم ، روی قبرش پر است از ...
ای تف!
بهمن ۱۸ ساله همچنان در اوین ماند ، بدون ملاقاتی و دیداری با خانواده . فقط همان فامیل فرزانه خانم گاه خبر می آورد که " بهمن " زنده است .
"بهروز " اولین قربانی بود و "بردیا " دومی و بدنبال آن شروع شد ...
در کوچه ی "داریوش " همان کوچه ی روبروی کوچه ی ما چند قدم مانده به خانه ی همین دکتر مهاجرانی که آنوقتها جوانان محله "عطا ماجران "صدایش می زدند خانواده ای زندگی می کردند که از مومنین قدیم بودند . سه پسر داشتند و یک دختر . خانواده ی آبرو دار و با شخصیتی بودند . مادر خانواده ،دختر یکی از روحانیون قدیمی اراک بود . خانواده ای کاملا" مذهبی .
پسر بزرگ این خانواده نامش" مرتضی "بود . مرتضی حدودا" ۲۳ سالش بود. پیش از انقلاب در دانشگاه اراک مشغول تحصیل بود . کم کم مادرش احساس کرد که او ایده های کمونیستی دارد و به دنبال راه حل بود . و اهالی محل هم ! آنروزها زنان عامی محله پچ پچ کنان عار و ننگ ! مادر مرتضی را برای هم نجوا می کردند ... : می گویند " مرتضی" کمونیست شده ! کمونیست دین و ایمان ندارد! دیدید چه آبروی این طایفه رفت ؟! می گویند کمونیست ها زنهاشان شریکی ست ! می گویند که خدا را قبول ندارند ....
این گوشه کنایه هاو این زخم زبان ها مادر مرتضی را آزار می داد . روزی نزد رئیس دادگاه انقلاب می رود و خودش را معرفی می کند که من دختر حاج آقا ... هستم . چنین مشکلی برای من پیش آمده . آمدم دست به دامان شما شوم تا بلکه پسرم را به راه راست هدایت کنید .هدایت کردند! مرتضی را دستگیر کردند و بعد از چند روز جنازه اش را به مادرش تحویل دادند و پول گلوله را هم از او گرفتند . مادرش دیوانه وار فریاد می زد که ،خودم با دست خودم مرتضی را کشتم . مرتضی هم رفت.به همین سادگی!
بهمن ۴ سال زندان بود . تا از زندان خلاص شود همچنان پرپر شدن جوانان محله ادامه داشت ... یکی یکی .. دو تا دو تا ....ادامه دارد ...
نشسته ام من و شکسته های دل ، شکسته و رسوا غریبم و تنها ، خدا خدا دلم گرفته دلم گرفته





