و من چقدر دلم می خواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم !
کلاس دوم راهنمایی بودم .مدرسه ی راهنمایی پوراندخت .اکثر شاگردانش بچه های آدم های سرشناس بودند ،سرشناس از نظر پست و مقامی که در اراک داشتند . به عنوان مثال دختر رئیس آموزش پرورش ،دختر فرماندار ، دختر رئیس شرکت نفت ...
خلاصه هر کسی که در اراک اسم و رسمی داشت و دختر همسن و سال من داشت دخترانشان با من هم مدرسه ای بودند . این مدرسه دولتی بود حالا چرا شده بود پاتوق این آدمها نمی دانم اما فقط می دانم که نور چشمی ها همه و همه در این مدرسه درس می خواندند و ما هم غلطی بُر خورده بودیم . پدر من یک کارمند معمولی بود اما خوشنام و سرشناس . روحش شاد که خیلی دلم برایش تنگ است ، خیلی.
به همان دلیل نور چشم و این حرفها ،از امکانات خوبی بهره می بردیم . مثلا" آزمایشگاه و کارگاه فنی مدرسه ی ما را هیچ مدرسه ای نداشت . بهترین مشاور مدارس اراک در مدرسه ی ما بود . کلاس های فوق برنامه هم برایمان تشکیل می دادند ،بدون دریافت کوچکترین وجهی از کلاس ها بهره می بردیم .
یکی از این کلاس ها ،کلاس نقاشی بود که ۵ شنبه ها بعد از ظهرتشکیل می شد .اصولا" هر ۵ شنبه بعد از ظهر چند کلاس هنری تشکیل می شد که من کلاس نقاشی را انتخاب کرده بودم . به همراه ۱۴/۱۵ نفر دیگر .
یک نقاش چیره دست معلم نقاشی ما بود که الحق نقاشی هایش با بهترین ها در ایران رقابت می کرد . مینیاتور هایی می کشید که کارهای کنونی فرشچیان در مقابلش هیچ است . فوقالعاده چیره دست فوق العاده زبان باز و متملق و فوق العاده دزد و پدر سوخته !چند بار به جرم نقاشی کردن روی کاغذ و ساختن اسکناس و بلیط سینما و بلیط اعانه ملی به زندان افتاد اما در زندان تابلوهای نفیس کشید و به رئیس شهربانی و کوفت و زهر مار هدیه کرد و آزاد شد .
وقتی که هنر با عشق همراه نباشد چنین می شود که نامی از او باقی نماند اگر هم ماند به بد نامی . هنر با عشق زیباست و عشق معنای بخل و تنگ نظری را نمی فهمد حسادت و چشم و هم چشمی را هم ! عشق به دور از است از هر کژی و پلیدی . هر گاه این موهبت در دل هنرمند رخنه کرد او نامش برای همیشه باقی می ماند .
خب حالا . از سخنرانی کردن بگذریم و برویم سر خاطره ی من از ایشان . نامش را نام مستعار انتخاب می کنم ...
داشتم می گفتم ۵ شنبه ها ما سر کلاس نقاشی حاضر می شدیم . او بالای پنجاه سال سن داشت و بسیار با همه ی ما مهربان بود البته بعد ها که بزرگتر شدم فهمیدم او با ما مهربان نبود هیز بود .پدر سوخته لاس می زد و ما نمی فهمیدیم . بماند .
جلسه ی دوم سوم بود من به او گفتم آقای زهر مار می شود از شما یک خواهش بکنم ؟ آقای زهر مار گفت خواهش می....کنم ....راو..ی جا...ن بفرما ! گفتم اگر ممکن است یک تابلوی کوچک مینیاتور برای من بکشید . من عاشق مینیاتور های شمام . و او چنان من را دلگرم کرد که از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم . همه ی بچه ها هم طوری نگاهم می کردند که خوشا به حالت کاش ما زودتر به عقلمان می رسید این درخواست را می کردیم .
هفته ی بعد که آمد طرح یک مینیاتور ( زنی در حال نواختن چنگ ) را به همه ی ما نشان داد که : ببینید این طرح مینیاتور را ، دیشب شروع کردم برای راوی بکشم . همه ی بچه ها هم با هم : و....ا...ی خوش به حالت راوی .
هفته ی دوم آمد و طرح را کاملتر کرده بود و باز همان جمله ها از او باز همان عکس العمل ها از طرف بچه ها...
چهار پنج هفته طول کشید تا نقاشی به مرحله های آخر رسید و هر بار آنرا به همه نشان داد که این مینیاتوری ست که راوی درخواست کرده و من به ذوق او تبریک می گویم و این حرفها . تا روزی که نقاشی از نظر من کامل شده بود و گفتم آقای زهر مار نقاشی را نمی دهی ببرم خانه؟ نه عزیزم حالا کار داره هفته ی بعد تکمیل شده ی آنرا برایت می آورم . از من اصرار و از او انکار . قبول کردم که هفته ی بعد نقاشی را تحویل بگیرم .
هفته ی بعد آقای زهر مار وارد کلاس که شد یک قاب عکس نفیس در دستش بود که مینیاتور مذکور را در آن جای داده بود . دلم داشت پر می کشید که هر چه زود تر آنرا بدستم بدهد .
دستش را بالا برد و نقاشی را نشان داد و شروع کرد به توضیح دادن که از چه رنگهایی در آن استفاده شده و این قسمت ها که می بینید آب طلاست و ... بچه ها هم : و....ا....ی ... آقای زهر مار برای ما هم می کشید؟
قاب عکس حدودا" ۳۵در ۲۵ اینطورا بود و انصافا" نقاشی چشم هر بی ذوقی را هم خیره می کرد .
بعد از این که خوب نقاشی را توی چشم همه ی ما کرد نه گذاشت و نه بر داشت گفت :
حالا من این تابلو را هدیه می کنم به خانم شهریارپور !
آخ که انگار این کلاس را کوبیدند توی سر من !
حالاخانم شهریار پور کی بود ؟ دختر رئیس آموزش پرورش . موهایش را دوتا می بافت و با ناز هم راه می رفت.
بچه ها هم پشت سر هم می گفتند : آقا پس راوی چی؟...آ...قا...پس...ر..ا..وی؟
آقا هم خودش را زده بود به کری ! راحت !
از خانم شهریار پور تقاضا کرد که برود و نقاشی را تحویل بگیرد . خانم شهریارپور هم در حالی که داشت می رفت پای تخته ، برگشت و برای من زبان در آورد به طول یک متر .
بعد از سی و چند سال :
و من چقدر دلم می خواهد گیس دختر شهریار پور را بکشم !
بشنوید :
دل دیگه اون طاقتا رو نداره خدا نداره
پ.ن نام آقای زهر مار در حین نوشتن پست به ذهنم رسید. می خواستم نام مستعار انتخاب کنم هی گفتم آقای ... آقای... آقای... بعد دیدم بیچاره صاحب این اسامی! هر چه فکر کردم ...آخر شد آقای زهر مار!






