تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - باز هم عبدالحلیم حافظ

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

از صبح تا حالا دارم به خودم غُر می زنم که آخر "زن" مجبوری حرفی بزنی که بعدا" گیر کنی؟!  ترسیدی لال از دنیا بری؟! کدام حرف؟ الآن می گویم .همان نطق پیش از دستور که در پست قبلی نوشتم ! ( لطفا" با لب و لوچه ی یکوری بخوانید همانجوری که دختر بچه ها می گویند یّه یّه یّه یّه )

: محال است که در یک روز دو پست بنویسم ، پس اگر پینگ پی در پی دیدید بدانید لطف دوستان است !

امروز بر خلاف روزهای دیگر سحر خیز شده بودم ،کلّی کار داشتم که باید انجام می دادم ،اول صبح آمدم دیدم یکی از دوستان بعد از چند روز مطلب جدید نوشته ، رفتم سری به وبلاگش بزنم به این نام ونشان چند ساعت همینجا ماندگار شدم ! کارها ماند که ماند . عیب ندارد در عوض کلی روحیه گرفتم .رفتم وبلاگ یک مرد دنیا دیده . این که می گویم دنیا دیده به واقع دنیا دیده ست . آنزمانی که من به سیب زمینی می گفتم دیب دمینی او برای خودش آقایی شده بوده و آنزمان که من سوار بر سه چرخه ام حیاط را دور می زدم و به خیال خودم بزرگترین کار دنیا را انجام می دادم او اقیانوس ها را می پیموده . رفتم دیدم چه خبر است ! حالا بماند که کلی به من لطف دارد و با کلمات و احساسش من را شرمنده کرده اما نکته ی مهم تر این که او هم مثل خودم "عبدالحلیم باز است  " شاید باور نکنید اما دو سه روزه که دلم می خواست یکی از شاهکارهای "عبدالحلیم " را برایتان در وبلاگ بگذارم اما مگر آدم رویش می شود هی به آقای فرحبخش بگوید این را برایم آپلود کن آن را برایم آپلود کن ! در دیزی باز است اما حیا هم خوب چیزی ست .امروز رفتم دیدم دوست گل خودم این کار را کرده و به قول خوش با این که هزاران بار شنیده ام اما چنان مزّه داد چنان مزّه داد که نگو ! هی خروش کردم آپدیت کنم و این خبر را به همه بدهم اما باز دیدم چند ساعتی نیست که پست قبلی را نوشتم ،بیایم بگویم غلط کردم ؟! روزی دو پست هم می نویسم؟ :))

 هر چه کردم لینک آن آهنگ را در وبلاگ بگذارم دیدم بهتر است خودتان بروید و به کاپیتان سر بزنید .  چون آنجا می خوانید که من چقدر خانم تشریف دارم ! کاپیتان جدا" ازت ممنونم . همانطور که مرا به خواهر کوچکترت تشبیه کردی ،بوسه ای خواهرانه بر شانه ات می زنم گر چه از راه دور .

******

قصه گو گفته :شما یک انگشتی تایپ می کنی و مطالبت اینقدر طولانیند, ایو الله.... باریکلا... جدا با حوصله و با پشتکاری.... طفلک ادب را رعایت کرده و نگفته اگر همه ی انگشتانت مشغول تایپ شود دیگر چقدر وقت ما را  می گیری :))

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد !

می دانم اولین کسی که سراسیمه برود و وبلاگ کاپیتان را سر بزند شهر آشوب است . او هم مانند من یک جورایی....:))

رفیق روز تنگ من بی تا ،  ناز آفرین ،شب تاب ، اسکارلت ،  پگاه ،  سینا مالکی  ، سانی  ،  مهتاب

شهرزاد  ، سوسکی  ، غزل   ، رویا  ،  کاپیتان  ، زهره ، ننه قمر ،  پویه ، نورا  ،من در غربت

این بار موسیقی را مهمان کاپیتان هستیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط راوی