تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - عنوانش را نمی دانم

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 گفتگویی کوتاه به همراه چند تصویر  برایتان در نظر گرفته بودم . نوشتم تا به آخر رسیدم اما دیدم چنان بعد از معرفی این شخص به بیراهه رفته ام که پشیمان شدم . حیف است ،حیف است زمانی که قرار است  از یک " انسان " صحبت به میان بیاید ، با عنوان کردن نام یک هرزه گرد ،همه چیز را لوث کنم .

می دانم که بسیاری از شما نمی دانید در باره ی چه صحبت می کنم و باز می دانم بسیاری نیز خوب می دانید که این چند روزه بر من چه گذشته است .آنان که پست هایم را می خوانند و می روند ، شاید سر از حرفهای امروز من در نیاورند    و آنان که  گاه به بخش نظر خواهی سرکی می کشند شاهدند ...

پستی که قرار بود اکنون آنرا مطالعه کنید در باره ی زنی ست ، زن  نه ! "شیر زنی ست" که دیروز ملاقاتش کردم .

حتما" گفتگو و تصاویر آن را خواهید دید . بزودی .  اما همانطور که گفتم بعد از صحبت در باره ی ایشان به بیراهه رفتم و دلم نمی خواهد آن پست را آلوده به نام کسی کنم که نه شرافت می داند چیست و نه انسانیت .

آخر همان پست قیاس کرده بودم این زن  ولگرد و آن شیر زن را اما .. آنرا بزودی خواهید خواند بگذارید چند کلامی بنویسم گر چه پراکنده و نامفهوم . چه ایرادی دارد؟ مگر نوشته های همه را همیشه من می فهمم؟ یک بار هم من گنگ حرف بزنم . حق دارم یا نه؟ خانه ی خودم است یا نه؟

بسیاری از شما می دانید که این بار  آبروی چه کسی را نشانه گرفته و از هیچ هراس ندارد .

او نمی داند نگاه خیره و مات من  به آن تهمت ها یی که زده در آن لحظات هیچ تفاوتی ندارد با آهی که نیمه شب از دل کسی بلند می شود و ویران می کند .

مگر حیثیت کسی را زیر سوال بردن  شوخی ست ؟!تاوان ندارد ؟!

من پشت نقابم ، افراد سرشناس چه ؟آبروی وحیثیت آنان چه؟

مگر با آبروی افراد خوشنام و  سرشناس بازی کردن شوخی ست؟
والله نمی دانم که به چه دین و آیینی معتقد است که اینگونه افسار گسیخته می تازد !بدون هراس از عاقبت این رفتار ناپسند .

روزی شخصی برای او پاسخی نوشت در دفاع از من . و اکنون این زن هرزه گرد اینترنتی چه بی محابا آبروی شخص دیگری را نشانه گرفته که " یک دوست " "اوست ! "چه بی شرم است این زن !
" یک دوست " سخنانی برایم نوشته بود که همانوقت هم گفتم با اشک و بوسه بدرقه اش کردم بدون آن که بدانم زن است؟ مرد است؟ جوان است؟ پیر است ؟ ایران است؟ ایران نیست ؟ چه فرقی می کرد ؟ اصل معرفتش بود که برایم سنگ تمام گذاشت اما!

این زن هرزه گرد اینترنتی  کور است ببیند نگارش " یک دوست " با نگارش کسی که او در باره اش حرف می زند چقدر با هم متفاوت است . 
کاش فقط به این اکتفا می کرد ! حرفهایی که از  زبان " یک دوست " نوشته بود ،وادارم کرد که بگویم : تف بر تو بی شرم ، که به هیچ چیز فکر نمی کنی به جز آن عملی که تو را پس انداخت .

 نام نمی برم . نمی خواهم من هم همدست او شوم و هیاهو براه بیاندازم اما بر خود واجب می دانم برای آن تعداد از کسانی که یا در وبلاگ دیگران یا در وبلاگ خودم شاهد این تهمت ها بودند توضیح دهم .

به خد.......ا به  روح رسول الله به علی به عمر به عیسی به موسی به عباس افندی به شیطان به ....... من نمی دانم " یک دوست " کیست اما فقط می دانم که از امریکاست . 

به سختی این قسم را می خورم اما  ناچارم:
به مرگ تنها دخترم ، همه ی هستی ام ،" یک دوست " ،" آنی" نیست که این نابکار می گوید .

 پست بعدی را که خواندید متوجه خواهید شد که چرا قیاس کردم و باز پی خواهید برد که چرا نخواستم آن پست را لوث کنم .
گاه در سایت هایی، وبلاگ هایی.. می خوانیم ، زیاد هم می خوانیم که فلان زن به خاطر سیر کردن شکم  خودش و فرزندش مجبور شده تن فروشی کند ! من می گویم ای کارد به آن شکمی برود که به خاطرش تن را عرضه کنی ، وقتی تن را عرضه کرد جان را هم عرضه می کند .

تن فروشی زن را به حکومت  ارتباط می دهند ! یعنی چه این حرفها ؟ جمع کنید ، حرف حسابی مان را بی حساب نکنید . تن فروش تن فروش است چه در فقر و چه در غنا.

آنان از یک چیز بهره نبرده اند : فرهنگ .

آخوند حکومت کند تن فروشند شاه حکومت کند تن فروشند به هر جای دنیا هم که پای بگذارند باز تن فروشند .

لقمه ی حلال از گلویشان پایین نرفته ، تربیت نمی دانند چیست ؟ اصل و نصب درست حسابی ندارند .

لبّ مطلب : ریشه ندارند !

کسی هم که تن فروش شد ،  روح سالمی  برایش نمی ماند برای همین :تهمت می زند ، حیثیت به باد  می دهد ، آدم می فروشد ، دل می سوزاند ...... همه کار می کند .

گرسنه بمانند فرهنگ ندارد . سیر باشد فرهنگ ندارد . پای کامپیوتر بنشیند ،فرهنگ ندارد . 

پست بعدی را حتما" بخوانید .

*****************

آنکه می خواند : علی گویم علی جویم .... از دنیا رفت . روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط راوی