نه !
نازنین ، با تو نبودم!
چند سال است که خواننده ی وبلاگت بودم و هستم .
مگر کورم که ببینم گاه از خود ما هم بیشتر برای زندانیان ما دلت می تپد .
مثل یک مادر مهربان همیشه ،امثال من را زیر پر و بال خودت گرفته ای تا جان بگیریم و راه بیافتیم ،حالا گیریم که یک بار هم از روی خستگی سرمان داد بزنی .
می دانی هاله جان؟
خُلقمان تنگ است ، هیچکدام هم تقصیر نداریم ،که خطری بزرگ روبرویمان نشسته و به چشمان هراسانمان زل زده .
روی سخن من با کسانی بود که همیشه ادّعا می کنند ،هر چه بر سرما بیاید حقّمان است .
اگر قرار باشد من هم چونان خودشان لب باز کنم ،حرف برای گفتن زیاد دارم .
اگر لینکش را می دادم این سو ء تفاهم برای کسی پیش نمی آمد . اما آنقدر خسته و ویران هستیم که دیگر حال و حوصله ی این جدل ها را نداشته باشیم .
از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
شاید پراکنده گویی کنم بر من ببخشای که حال و روز خوبی نداریم .
هیچکس ندارد .
از روزی که این خبرهای تلخ را می شنویم ، بیش از هر زمانی به رفتار مردم دقت می کنم .
همه ماتم گرفته ،همه نا امید، همه منتظر .
دو قشرند که در ایران بی تفاوت از کنار این مسئله می گذرند :
۱ـ افراد بی درد . همان نو کیسه هایی که با هرج و مرج ها ثروتی بدست آوردند که نمی دانند کجایشان جای دهند این همه مال و منال را .
تا سر و صدایی می شود به کاخ هایشان در دبی و امثالهم می روند و کک شان هم نمی گزد.
۲ـ افرادی که به واقع به نان شب محتاجند ، صبح تا شب در خانه ی این و آن در کارخانه ی این و آن جان می کنند و شب وقتی به خانه می روند از فرط خستگی مانند جنازه روی زمین می افتند .
من نمی دانم این کسانی که به گوش هموطنان ما می رسانند که : ایرانیان ابدا" به این موضوع فکر نمی کنند چه کسانی هستند ؟
شاید که شعاع دیدشان تا نوک بینی شان بیشتر نباشد . که اگر غیر از این بود ،در چهره ی تک تک آدمها این اضطراب و نگرانی هایی که از قبل هویداتر شده را می دیدند .
اما چه کنند؟
مخالفت با انرژی کوفت و زهر مار یعنی همان سر از نا کجا آباد درآوردن !
مگر چه زمانی از مردم نظر خواستند! که این جا نظر بخواهند؟!
مگر مردم را سر آدم به حساب می آورند؟
گیریم که مخالفتی هم صورت گرفت ! سر انجام ؟!
برایت نوشتم که اینان مانند گربه هر جور که پرتشان کنی بالا چهار چنگولی به زمین می افتند .
کار خودشان را می کنند !
ما مردم چه کنیم؟
به آتش کشیدن سفارت دانمارک !
این توحش را به حساب همه نگذارید ، که به خدا هم اینان، تیغ به روی خود ما هم می کشند .
به من می گویند تلخ ننویس ،که ما به امیدی به خانه ات سر می زنیم .
شرمنده ی این عزیزانم اما
روزگارمان روزگار تلخی ست چکنم؟!
بگذار برایت بگویم امروز صبح بر من چه گذشت .
دیشب تا دمدمای صبح بیدار بودم و اخبار را می خواندم .
یکی دو ساعتی تمرگیدم اما چه تمرگیدنی ؟!
اول صبح هر چه کردم دیدم نمی توانم خانه بنشینم .
کجا بروم با این خُلق سگی؟
نشستم توی ماشین و بی هدف راه افتادم
نمی دانم برایت پیش آمده که ساعتها رانندگی کنی و ندانی از کدام راه به کجا رفته ای؟
خدانکند برای هیچکس این پیش بیاید که با مرز دیوانگی فاصله ی چندانی ندارد .
رفتم و رفتم و شهرام ناظری با قدرت تمام فریاد میزد :
دردی ست غیر مردن کانرا دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن ؟
زمانی به خودم آمدم ، که ماشین گشت مرا وادار به ایستادن کرد .
ایستادم بدون این که حواسم باشد به شهرام ناظری بگویم :ساکت ! رسید علاج درد بی درمانمان .
ایستادم بدون آن که متوجه باشم صورتم یکپارچه از اشک خیس است .
.............. و راه افتادم زمانی که بیست هزار تومان بی زبان را کف دست نامردان گذاشتم .
خرده بر من نگیرید که چرا تو رشوه دادی ؟
رشوه نمی دادم الآن اینجا نبودم !
جرمم این بود : گوش کردن به موسیقی در شب تاسوعا !
صدای موزیک را که نشنیده بودند و ایست دادند ! پس دردشان چه بود؟
نمی دانم چرا هیچکس مظلومیت ۷۲ میلیون را نمی بیند ؟
چرا هر روز عاشورای ما را کسی ماتم نمی گیرد؟
کسانی که سفارت دانمارک را به آتش کشیدند همین دزد های سر گردنه هستند، کارهای اینان را به حساب ما نگذارید .
خودم هم می دانم امروز هذیان نوشتم !
بر من ببخشای .
.........





