هر روز صبح ، زمانی که تنها فرزندم ، پاره ی تنم ، حاصل عمرم، اصلا" همه ی هستی ام ! از خانه خارج می شود ، او را در آغوش می گیرم ،لبخند روی لبانم بدرقه اش می کنم اما با بغضی پنهان .
شاید هم خودم فکر می کنم پنهان است ! نمی دانم ..
اما
احساس ناامنی سراپای وجودم را گرفته .
خیلی وقت است .
امّا اکنون این احساس به اوج خودش رسیده .
از همان زمانی که به چشم خودم دیدم ، دختر جوانی را، روز روشن در هیاهوی میدان آزادی بغل کردند و با زور ،داخل وانت بارش کردند و هر چه دختر دست و پا زد ، کسی به دادش نرسید .
فاصله ام آنقدر نبود که صدایش را بشنوم اما تقّلایش را دیدم .
از همان زمانی که دختر جوانی را به یکی از گاوداری های اطراف تهران برده بودند و ، او بعد از ۹ ماه توانسته بود فرار کند و خودش را به لب جادّه برساند ، وچون حجابش اسلامی نبوده ! هیچ ماشینی حاضر نمی شود او را سوار کند تا بفهمد درد او چیست ؟که سر و پای برهنه به دنبال این ماشین و آن ماشین می دود تا مبادا گاوبازان سر برسند و او را برگردانند .
شاید از همان زمانی که گوش دختر بچه ها را پاره می کرند به خاطر یک گرم طلا که به گوشش آویخته .
نمی دانم شاید هم از آن زمانی که به اسم مامور به خانه ها می رفتند و آبروی زن و دختری را می بردند و سر بریده شان را بر روی سینه شان می گذاشتند .
می گذاشتند ؟!
نه !
هنوز هم صفحات حوادث روزنامه ها پر است از اینگونه جنایت ها .
نمی دانم از کدام درد ها بگویم که از صبح تا شب ،گریبانگیرمان است !
از روزی بگویم که پیر مرد ۷۰ ساله ای که پلّه های بلوکمان را تمیز می کند زنگ در خانه مان را زد و آرام کنار گوشم گفت :
خانم ؟ داری سه هزار تومان پول به من قرض بدهی تا سر برج که ماهیانه را گرفتم به شما پس بدهم ؟
آن روز تا شب گریه ام بند نمی آمد که :
خد..................ا !
پس تو کجا .........یی؟
این پیر مرد چقدر نیازمند است که برای قرض کردن سه هزار تومان باید اینگونه جلوی من سرخ و سفید شود ؟
نمی...... خوا......هی به داد او .......برسی؟!
با این سه هزار تومان یک کیلو گوشت هم نمی توان خرید !
دردها زیاد است !
نمی دانم از کدام بگویم ؟
اما می دانم که یک غدّه ی سرطانی در این آب و خاک ریشه دوانده و هیچ راهی برای درمانش نیست .
به هر جا سر می زنم ، صحبت از ترکیدن این غدّه ی سرطانی ست !
حقّ ملّت :
انرژی هسته ای صلح آمیز !
همه ی حقّمان را به اشکال مختلف کف دستمان گذاشتند ، حالا این آخرین حقّ از حقوق حقّه ی ما ایرانیان است !
مطمئنا" آخرین حقّ خواهد بود !
مطمئنا"!
ما را به کدام خرابه می کشانند؟!
قرار است با چه بلای خانمانسوزی دست به گریبانمان کنند ؟!
چه نرم نرم و آهسته آهسته ویران کردند هرچه بود !
فردای ما چگونه فرداییست ؟
روزگاری چون روزگار عراقیان خواهیم داشت یا افغانی ها ؟
یا قرار است تهران و شهرهای دیگرمان به هیروشیمایی دیگر مبّدل شوند ؟
دلم می خواهد گریبانم را پاره کنم وقتی می خوانم که هموطن خودم ! ایرانی ! به ریش ما می خندد و می گوید :
اگر مردم ایران می فهمیدند که این روزگارشان نبود !
شاید اگر این را با خنده نمی گفتند ،اینقدر دلمان به درد نمی آمد !
به یک شخص و با یک وبلاگ کاری ندارم که شاید جمله هایی از این دست را در ۲۰ وبلاگ خوانده ام .
همیشه توی سر خودم زدم که عزیزان من ، خطّ نکشید ، تکّه تکّه مان نکنید ، که دشمن همین را می خواهد !
من غلط کنم اگر بخواهم شما را سوای ازخودمان ببینم ، اما هزاران زخم بر دل داریم ، تمنّا می کنم نمک به زخممان نپاشید !
بگذارید تا سرمان به درد بی درمان خودمان گرم باشد ، آنوقت که ما نبودیم بنویسید !
از بی عرضگی مان ، از نداشتن تفّکر و اندیشه مان ، از هر چه که دوست دارید بنویسید !
فکر نمی کنم زمان زیادی تا آن روز باقی مانده باشد .






