تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - درد نهان

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

نمی دانم از چه زمانی این حسّ در من بوجود آمد ، اما فقط می دانم که تازگی ندارد .

هر روز صبح ، زمانی که تنها فرزندم ، پاره ی تنم ، حاصل عمرم، اصلا" همه ی هستی ام ! از خانه خارج می شود ، او را در آغوش می گیرم ،لبخند روی لبانم بدرقه اش می کنم اما با بغضی پنهان .

شاید هم خودم فکر می کنم پنهان است ! نمی دانم ..

اما

احساس ناامنی سراپای وجودم را گرفته .

خیلی وقت است .

امّا  اکنون این احساس به اوج خودش رسیده .

 از همان زمانی که به چشم خودم دیدم ، دختر جوانی را، روز روشن در هیاهوی میدان آزادی بغل کردند و  با زور ،داخل وانت بارش کردند و هر چه دختر دست و پا زد ، کسی به دادش نرسید .

فاصله ام آنقدر نبود که صدایش را بشنوم اما تقّلایش را دیدم .

از همان زمانی که دختر جوانی را به یکی از گاوداری های اطراف تهران برده بودند و ، او بعد از ۹ ماه توانسته بود فرار کند و خودش را به لب جادّه برساند ، وچون حجابش اسلامی نبوده ! هیچ ماشینی حاضر نمی شود او را سوار کند تا بفهمد درد او چیست ؟که سر و پای برهنه  به دنبال این ماشین و آن ماشین می دود تا مبادا گاوبازان سر برسند و او را برگردانند .

شاید از همان زمانی که گوش دختر بچه ها را پاره می کرند به خاطر یک گرم طلا که به گوشش آویخته .

نمی دانم شاید هم از آن زمانی که  به اسم مامور به خانه ها می رفتند و آبروی زن و دختری را می بردند و سر بریده شان را  بر روی سینه شان  می گذاشتند .

می گذاشتند ؟!

نه !
هنوز هم صفحات حوادث روزنامه ها پر است از اینگونه جنایت ها .

نمی دانم از کدام درد ها بگویم که از صبح تا شب ،گریبانگیرمان است !

از روزی بگویم که پیر مرد ۷۰ ساله ای که پلّه های بلوکمان را تمیز می کند زنگ در خانه مان را زد و آرام کنار گوشم گفت :

خانم ؟ داری سه هزار تومان پول به من قرض بدهی تا سر برج که ماهیانه را گرفتم به شما پس بدهم ؟

آن روز تا شب گریه ام بند نمی آمد که :

خد..................ا !

پس تو کجا .........یی؟

این پیر مرد چقدر نیازمند است که برای قرض کردن سه هزار تومان باید اینگونه جلوی من سرخ و سفید شود ؟

نمی...... خوا......هی به داد او .......برسی؟!

با این سه هزار تومان یک کیلو گوشت هم نمی توان خرید !

دردها زیاد است !

 نمی دانم از کدام بگویم ؟

اما   می دانم که یک غدّه ی سرطانی در این آب و خاک ریشه دوانده و هیچ راهی برای درمانش نیست .

 به هر جا سر می زنم ، صحبت از ترکیدن این غدّه ی سرطانی ست !

حقّ ملّت :

انرژی هسته ای صلح آمیز !

همه ی حقّمان را به اشکال مختلف کف دستمان گذاشتند ، حالا این آخرین حقّ از حقوق حقّه ی ما ایرانیان است !

مطمئنا" آخرین حقّ خواهد بود !

مطمئنا"!

 ما را به کدام خرابه می کشانند؟!

قرار است با چه بلای خانمانسوزی دست به گریبانمان کنند ؟!

چه نرم نرم و آهسته آهسته ویران کردند هرچه بود !

فردای ما چگونه فرداییست ؟

روزگاری چون روزگار عراقیان خواهیم داشت یا افغانی ها ؟

یا قرار است تهران و شهرهای دیگرمان به  هیروشیمایی دیگر مبّدل شوند ؟

 دلم می خواهد گریبانم را پاره کنم وقتی می خوانم که هموطن خودم ! ایرانی ! به ریش ما می خندد و می گوید :

 اگر مردم ایران می فهمیدند که این روزگارشان نبود !

شاید اگر این را با خنده نمی گفتند ،اینقدر دلمان به درد نمی آمد !

به یک شخص و با یک وبلاگ  کاری  ندارم که شاید جمله هایی از این دست را در ۲۰ وبلاگ خوانده ام .

 همیشه توی سر خودم زدم که عزیزان من ، خطّ نکشید ، تکّه تکّه مان نکنید ، که دشمن همین را می خواهد !

من غلط کنم اگر بخواهم شما را سوای ازخودمان ببینم ، اما هزاران   زخم بر دل داریم ، تمنّا می کنم نمک به زخممان نپاشید !

بگذارید تا سرمان به درد بی درمان خودمان گرم  باشد ، آنوقت که ما نبودیم بنویسید !

از بی عرضگی مان ، از نداشتن تفّکر و اندیشه مان ، از هر چه که دوست دارید بنویسید !

فکر نمی کنم زمان زیادی تا آن روز باقی مانده باشد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط راوی  |