تبليغاتX
آونگ خاطره های ما - چلّه بزرگه

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

کودکی ۴ ساله بودم .

زمستان بود و هوا سرد ، ما بچه ها شال و کلاه کرده در حیاط منزلمان مشغول بازی بودیم که آن موجودات ترسناک وارد حیاط خانه مان شدند .

از ترس بر خود می لرزیدم و در آن لحظات " ناصر " پسر مستاجرمان را شجاع ترین فرد عالم می پنداشتم .

معمولا" هفته ای دو بار ، زن هایی که در حیاط ما زندگی می کردند ، این بساط را پهن می کردند :

تلی از لباس نشسته در کنار هر کدام ، و تشت مسّی بزرگی در جلوی  هر کدامشان و چند قالب صابون که مرتب به هم گوشزد می کردند نگاه کن کلاغ را سر دیوار ! مواظب باش قالب صابونت را ندزدد !

و یک چراغ نفتی تلمبه ای  که نعره کنان با صدای عجیبش ،آب را برای زنان مشغول به کار جوش می آورد و هر کدام با ظرفی از آن  آب جوش بر می داشتند و در تشت شان می ریختند و مشغول چنگ زدن  لباسها و البته همراه با تعریف و خوش و بش !

و ما بچه ها آن روز ، چه شاد بودیم که مادرانمان فارغ از هر " بکن ، نکن ها " به کارشان مشغول بودند و ما کودکانه می خندیدیم و بازی می کردیم .

اما آن روز شادی من  کوتاه بود !

من و ناصر و شهلا و  نادر،  به بالکن طبقه ی بالا رفته بودیم و در آنجا مشغول بازی کردن بودیم ،مقداری خوراکی و اسباب بازی را در گوشه ی بالکن چیده بودیم و سخت مشغول بازی بودیم ، گاهی هم نگاهی از بالا به مادرانمان می انداختیم و در دل  خدا خدا می کردیم که رخت شستن شان به این زودی تمام نشود تا ما همچنان بازی کنیم .

درست در لحظه ای که من در کنار نرده ی بالکن ایستاده بودم و حیاط را تماشا می کردم ، موجودات عجیب و غریبی وارد حیاط شدند !

از ترس سر جایم خشکم زده بود ، اگر رو به حیاط می رفتم ،پیش از آنکه دستم به مادرم برسد ، آن موجودات سر راهم بودند ، اگر همانجا می ایستادم امکان این که موجودات عجیب و غریب از پلّه بالا بیایند و من را در کیسه شان بیندازند ... هیچ راهی به نظرم نرسید غیر از آن که خودم را در همانجا پنهان کنم !

روی زمین دراز کشیده بودم و سعی می کردم تمام بدنم را روی زمین فشار بدهم تا بلکه از دیدگان آنها محو شوم و البته دزدکی از پایین نرده به آنها نگاه می کردم .

مادرم و زن های همسایه را می دیدم که بدون هیچ وحشتی همچنان به کارشان مشغولند !

و ناصر را دیدم که از پلّه ها پائین رفته و در کنار آنها بالا و پایین می پرد !

موجوداتی که باعث وحشت من شده بودند را ناقّالی می نامیدند .

ناقّالی ها ، مردانی بودند که عموما" از چوپانان دهات اطراف اراک  در این وقت سال به شهر می آمدند .

مردانی درشت اندام که هر کدام پوست گوسفندی را به صورت کیسه بر روی سر و صورتشان می کشیدند و سه سوراخ در کیسه ایجادمی کردند ، دوتا برای چشمهای شان و یکی هم مقابل دهانشان .

نیم تنه ی پوست بر تنشان که اندامشان را بسی بزرگتر جلوه می داد .

زنگوله  های بزرگی بر سر شانه و زانو و سینه شان نصب می کردند و هر کدام چوب  بلندی  در دستشان ، وارد حیاط خانه ای که می شدند با ریتم مخصوصی بالا پایین می پریدند و زنگوله ها به صدا در می آمد .

مقابل هم می رقصیدند ، رقصی مخصوص به خودشان و گاه چوب هایشان را به هم می زدند و جا عوض می کردند و در  این میان پسرکی را که سرخاب سفیداب مالیده بودند هم مشغول رقصیدن بود .

این پسر را "عروس ناقّالی ها" می نامیدند .

( هنوز هم در اراک به زنی که آرایش زننده بر چهره دارد می گویند مانند  "عروس ناقّالی ها" می ماند ).

دخترکی هم کیسه به دست به همراه آنان ، می آمد تا هدیه هایی که دریافت می کنند را جمع کند .

ناقّالی ها مشغول حرکات مخصوص شان بودند که " ناصر " هم به جمع آنان پیوست و به همراه ریتم آنان بالا و پایین می پرید! اینجا بود که ناصر برای من شده بود سمبل شهامت ! گرچه هم سن و سال خودم بود .

ناقّالی ها اشعاری را هم می خواندند که فقط این را یادم مانده :
ناقّالی گنده گنده

چلّ رفته پنجا مونده

پیش از این که قالب تهی کنم ، رفتند . تا هدیه ای ،پولی دریافت نمی کردند محال بود آن خانه را ترک کنند.

زمانی که رفتند ، تازه به خودم آمدم که باید از ترس گریه کنم !

و مادرم به طرف من آمد و با ناز و نوازش به من فهماند که آنها  هم " آدم " بودند ! مانند ما !

و برایم توضیح داد که هر سال در چنین روزی آن ها به شهر می آیند و من نباید بترسم !

و باز  برایم گفت که چهل روز از زمستان رفته و پنجاه روز دیگر باقی مانده و امشب هم ، شب چلّه است ، چلّه بزرگه!

گفت که آنان می آیند تا خبر بدهند شدّت سرما کم می شود و به بهار نزدیک می شویم .

گفت که آن که پوست سیاه بر سرش کشیده بود نشانه ی پلیدی بود و آن که پوست سفید بر سرش بود نشانه ی پاکی ، و از من پرسید :

دیدی که آخر سفیده ، سیاهه را بر زمین کوباند؟

سال بعد ، در چنین روزی ، من به همراه برادر یک ساله ام در خانه تنها بودیم ، مادرم رفته بود برای خرید نان یا ...

ناصر و خانواده اش هم  دیگر از خانه ی ما رفته بودند .

از داخل اطاق صدای زنگوله های ناقّالی ها را شنیدم که گویا در خانه ی یکی از همسایه  ها مشغول ترساندن بچه های آن همسایه بودند!

وحشت زده برادر کوچکم را بغل کردم ، او ،و خودم را در زیر کرسی پنهان کردم .

هوای زیر کرسی داشت خفه مان می کرد که مادرم سراسیمه به خانه آمد .

 با شنیدن صدای زنگوله ی ناقّالی ها خریدش را نیمه کاره رها کرده بود و به طرف خانه دویده بود که  مبادا ما بترسیم . و درب حیاط را هم چفت کرده بود . این را شب برای پدرم تعریف می کرد .

 وقتی که پنج ساله بودم آخرین سالی بود که ناقّالی ها به اراک آمدند .

می گفتند که شهربانی ورود آنان را ممنوع کرده .

و من همیشه با خودم فکر می کردم که چقدر "شهربانی" خوب و دوست داشتنی ست !

تنها چیزی که از ناقّالی ها به یاد دارم نوشتم ، در فرصتی آنچه در این باره در کتاب نوشته اند برایتان می نویسم .

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط راوی  |