چند وقت است که از
«ف.م.سخن» خبری نیست. چندی قبل از چند دوست سراغش را گرفتم اما آنها هم بی اطلاع بودند.
غیبتاش را گذاشتم به حساب اینکه شاید مثل آقای
«ناصرخالدی» میخواهد از دنیای وبلاگنویسی فاصله بگیرد اما وقتی در وبلاگ
جناب علیمحمدی خواندم که حتی مدیران سایت «گویا» هم از او بی خبرند و نگران، من هم نگران شدم.
«ف.م.سخن» پخته و روان مینویسد، معلوماتاش را به رخ ِ مخاطب نمیکشد، هر وقت میخواهم حرف حسابی بشنوم به وبلاگ او سر میزنم.
او با اینکه صاحب قلم است و نوشتههای پربارش همهجور مخاطبی را جذب
میکند اما بی تکلف است. بارها در همان سایت «گویا» نام برخی وبلاگها را
میبرد و تبلیغ نامحسوساش مایهی دلخوشی بلاگرها میشد که یکی از آنها
خود من بودم.
امیدوارم نگرانیهای ما بی اساس باشد و همین روزها «ف.م.سخن» بیاید تا ببینیم بعد از این غیبت طولانی برایمان چه در کشکول دارد.
سال هشتاد و پنج در «یک پست، پر از ترانه»
زمانی که میخواستم ترانهای به ایشان هدیه کنم نوشته بودم که در بارهی
نوشتههای «ف.م.سخن» چه حسی دارم که عینا" آنرا اینجا میآورم:
...
این خاطره مربوط به زمانی است که دخترم چهارده ساله
بود و به کلاس نقاشی میرفت، طی چند جلسه یک تابلو را در کلاس، نقاشی،
تمام میکرد و آخر کار به خانه میآورد.
روزی از این روزها که دخترم رفته بود کلاس ، ما خانوادهگی دور هم جمع
بودیم. برادر زادهای دارم که آنزمان حدودا" سه ساله بود دختری شیرین
زبان و دوست داشتنی.
آنروز داشت روی یک صفحه کاغذ نقاشی میکرد. حتما"دیدهاید که بچهها
خطوطی میکشند تا چه از آب در آید آنموقع میگویند که چه تصویری
کشیدهاند. این دختر بچهی شیرین زبان، آنروز یک بیضی کوچک کشیده بود یک
بیضی کوچکتر هم به آن چسبانده بود و یک خط راست در طرف دیگر بیضی. با ذوق
زدگی داد زد عمــــــــــــه جـــــــــــــون عمـــــــــــــــــــــــه
جـــــــــــــــــــــــــــــــون! ببیـــــــــــــــــن "قورغابی"
کشیدم!
گفتم فدای تو و قورغابیت ، بذار ببینم.
نقاشیاش را نگاه کردم و دیدم الحق طرحی از یک مرغابی ست.
همهمان شروع کردیم به تشویق و بوسه و آفرین آفرین و... نقاشیاش دست به
دست میگشت و خودش هم ذوق کنان به دنبال نقاشیاش... بازارش حسابی گرم شده
بود ، درست در اوج تشویقها بود که دخترم از راه رسید و تابلویی از رنگ
روغن باخودش آورد اتفاقا" تابلو نقاشی، برکهای بود با چند مرغابی و...
دایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و همه شروع کردند به تشویق کردن دخترم که به! به! چقدر زیبا چقدر ...
بعد از دقایقی ناگهان نگاهم به برادر زادهام افتاد که با چهرهای غمگین
به زمین خیره شده. بلافاصله بغلش کردم، بوسیدمش و گفتم عمه جان؟چی شده!؟
زد زیر گریه و گفت :
عـــــــــــمـــــــــــــــــــــــه کاشکی منم بلد میتونستم! همهی"قورغابی" رو بکشم!
حالا حکایت من است و نوشتنهایم، وقتی دوستان اهل قلم را میبینم که
حرفهایی که من دوست دارم بنویسم را خیلی شیوا مینویسند با خودم میگویم
کاشکی منم بلد میتونستم همهی قورغابی رو بکشم!
یکی از این عزیزان اهل قلم که بلد میتونه«همهی قورغابی را بکشه» و با بسیاری از نوشتههایش هم عقیدهام «ف.م.سخن» است.
این ترانهی خاطره انگیز را هدیه میکنم به« ف.م.سخن »عزیز.
پ.ن
«ف.م.سخن» و موضوع داغ بالاترین
پ.ن
خبری خوش از ف.م.سخن