تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم

بانو توران شهریاری:
توجه داشته باشید که ایران قدیم سه‌شنبه‌ای نداشت که چهارشنبه‌سوری و سه‌شنبه داشته باشد. خلیفه‌ی عباسی، منصور دوانقی در سپیده‌دم سه‌شنبه‌ی آخر سال برای قضای حاجت بلند شد و چون سپیده هم بود از پشت ‌بام‌های اطراف نوری دید، شعله‌ی فروزان آتش، یک زمزمه‌ی بسیار روحانی به گوشش ‌خورد و از آن طرف هم بوی خیلی خوشی به مشامش ‌رسید.

در اطراف کاخ خلافت چند تن از زردشتیان ثروتمند خانه داشتند و بنا به رسم و سنتشان برای پیشواز از «فَروهَر» از درگذشتگان‌شان برای انجام این آئین به پشت بام رفته‌اند. این آئین در منصور دوانقی خیلی تأثیر می‌گذارد، یک جذبه‌ی خاص و پیوندی با خداوند در او ایجاد می‌کند.

دکتر محمد علی دادخواه:
قبل از این‌که به سنت‌های زیبای چهارشنبه‌سوری بپردازیم باید به یک نکته توجه کنیم و آن این است که تمام آداب ایرانی یک ظاهر و یک باطن دارد‌، یک برون و یک درون، یک بار معنوی دارد که نهایتاً از این پوسته‌ی ظاهری عبور می‌کند و آن معنی را به ذهن متبادر می‌کند.

چهارشنبه‌سوری، بار معنوی بسیاری دارد، یعنی پس از خانه‌تکانی گِل، که عبارت است از پیراستن خانه، به خانه تکانی دل می‌پرداختند

برنامه ویژه‌ی چهارشنبه‌سوری را می‌توانید اینجا بشنوید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

«آهنگ غروب کوهستان را سیروس ساغری ساخت، نه جهانبخش پازوکی»


ناهید دایی‌جواد

ناهید دایی‌جواد، معروف به «ناهید اصفهانی» در بیست و هشتم اردیبهشت سال ۱۳۲۱ در محله «احمدآباد» اصفهان به دنیا آمد. از آن‌جایی که خانواده‌ی ناهید، هنردوست و هنرمند بودند بنا به شرایط خیلی زود فعالیت هنری‌اش را آغاز کرد.

فعالیت هنری او به‌ صورت حرفه‌ای، زمانی آغاز شد که در دانشکده با سیروس ساغری و جهانبخش پازوکی آشنا شد. ناهید از محضر اساتیدی چون تاج اصفهانی، حسن کسایی، حبیب‌الله بدیعی بهره برد و در کنار اساتیدی چون حسین قوامی فعالیت هنری داشت.

اوایل دهه چهل ترانه‌ی «غروب کوهستان» را اجرا کرد و با اجرای اولین ترانه، نام او بر سر زبان‌ها افتاد. برخی از ترانه‌هایی که با صدای زنده‌یاد پوران ماندگار شد، پیش‌تر توسط ناهید دایی جواد در اصفهان اجرا و ضبط شده بود.

اما زمانی که جهانبخش پازوکی، آهنگساز آن ترانه‌ها، از اصفهان به تهران نقل‌ مکان کرد اجرای آن‌ها را در رادیو و تلویزیون ملی ایران به بانو پوران سپرد تا امروزه همه این تصنیف‌ها و آوازها را با صدای پوران، و نه خواننده‌ی اصلی آن‌ها به‌خاطر بیاورند.

این گفت و گو را اینجا بشنوید


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط راوی 

چند وقت است که از «ف.م.سخن» خبری نیست. چندی قبل از چند دوست سراغش را گرفتم اما آن‌ها هم بی اطلاع بودند.
غیبت‌اش را گذاشتم به حساب این‌که شاید مثل آقای «ناصرخالدی» می‌خواهد از دنیای وبلاگ‌نویسی فاصله بگیرد اما وقتی در وبلاگ جناب علیمحمدی خواندم که حتی مدیران سایت «گویا» هم از او بی خبرند و نگران، من هم نگران شدم.
«ف.م.سخن» پخته و روان می‌نویسد، معلومات‌اش را به رخ ِ مخاطب نمی‌کشد، هر وقت می‌خواهم حرف حسابی بشنوم به وبلاگ او سر می‌زنم.
او با این‌که صاحب قلم است و نوشته‌های پربارش همه‌جور مخاطبی را جذب می‌کند اما بی تکلف است. بارها در همان سایت «گویا» نام برخی وبلاگ‌ها را می‌برد و تبلیغ نامحسوس‌اش مایه‌ی دلخوشی بلاگرها می‌شد که یکی از آن‌ها خود من بودم.

امیدوارم نگرانی‌های ما بی اساس باشد و همین روزها «ف.م.سخن» بیاید تا ببینیم بعد از این غیبت طولانی برای‌مان چه در کشکول‌ دارد.

سال هشتاد و پنج در «یک پست، پر از ترانه» زمانی که می‌خواستم ترانه‌ای به ایشان هدیه کنم نوشته بودم که در باره‌ی نوشته‌های «ف.م.سخن» چه حسی دارم که عینا" آن‌را این‌جا می‌آورم:

...

این خاطره مربوط به زمانی است که دخترم چهارده ساله بود و به کلاس نقاشی می‌رفت، طی چند جلسه یک تابلو را در کلاس، نقاشی، تمام می‌کرد و آخر کار به خانه می‌آورد.
روزی از این روزها که دخترم رفته بود کلاس ، ما خانواده‌گی دور هم جمع بودیم. برادر زاده‌ای دارم که آن‌زمان حدودا" سه ساله بود دختری شیرین زبان و دوست داشتنی.
آن‌روز داشت روی یک صفحه کاغذ نقاشی می‌کرد. حتما"دیده‌اید که بچه‌ها خطوطی می‌کشند تا چه از آب در آید آن‌موقع می‌گویند که چه تصویری کشیده‌اند. این دختر بچه‌ی شیرین زبان، آن‌روز یک بیضی کوچک کشیده بود یک بیضی کوچکتر هم به آن چسبانده بود و یک خط راست در طرف دیگر بیضی. با ذوق زدگی داد زد عمــــــــــــه جـــــــــــــون عمـــــــــــــــــــــــه جـــــــــــــــــــــــــــــــون! ببیـــــــــــــــــن "قورغابی" کشیدم!
گفتم فدای تو و قورغابیت ، بذار ببینم.
نقاشی‌اش را نگاه کردم و دیدم الحق طرحی از یک مرغابی ست.
همه‌مان شروع کردیم به تشویق و بوسه و آفرین آفرین و... نقاشی‌اش دست به دست می‌گشت و خودش هم ذوق کنان به دنبال نقاشی‌اش... بازارش حسابی گرم شده بود ، درست در اوج تشویق‌ها بود که دخترم از راه رسید و تابلویی از رنگ روغن باخودش آورد اتفاقا" تابلو نقاشی، برکه‌ای بود با چند مرغابی و...
دایی و مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و همه شروع کردند به تشویق کردن دخترم که به! به! چقدر زیبا چقدر ...
بعد از دقایقی ناگهان نگاهم به برادر زاده‌ام افتاد که با چهره‌ای غمگین به زمین خیره شده. بلافاصله بغلش کردم، بوسیدمش و گفتم عمه جان؟چی شده!؟ زد زیر گریه و گفت :
عـــــــــــمـــــــــــــــــــــــه کاشکی منم بلد می‌تونستم! همه‌ی"قورغابی" رو بکشم!

حالا حکایت من است و نوشتن‌هایم، وقتی دوستان اهل قلم را می‌بینم که حرفهایی که من دوست دارم بنویسم را خیلی شیوا می‌نویسند با خودم می‌گویم کاشکی منم بلد می‌تونستم همه‌ی قورغابی رو بکشم!
یکی از این عزیزان اهل قلم که بلد می‌تونه«همه‌ی قورغابی را بکشه» و با بسیاری از نوشته‌هایش هم عقیده‌ام «ف.م.سخن» است.
این ترانه‌ی خاطره انگیز را هدیه می‌کنم به« ف.م.سخن »عزیز.



پ.ن
«ف.م.سخن» و موضوع داغ بالاترین

پ.ن
خبری خوش از ف.م.سخن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط راوی  | 

ورود به وبلاگ جدیدم


برای کمک به کودکان مبتلا به سرطان اینجا کلیک کنید


برای کمک به کودکان بی سرپرست اینجا کلیک کنید

با تشکر از آقای «رسول فرجی» برای معرفی سایت کودکان سرطانی و تشکر از خانم «شیوا» برای معرفی سایت کودکان بی سرپرست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

این گفت و گو را اینجا بشنوید

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

از روزی که نامه‌ای از دانشگاه هاروارد دریافت کردم این جمله‌ی «سعید پورصمیمی» هنرمند برجسته، توی گوشم زنگ می‌زند:

«نادان آن‌کسی که فکر می‌کند به‌تنهایی کاری را انجام داده»

زمانی‌که از وبلاگ‌نویسان درخواست کردم با من هم‌صدا شوند و در حمایت از حیوانات مطلبی بنویسند تا شاید صدای‌مان به گوش مدیران و مسئولان رسانه‌ای کشور برسد، دوستان وبلاگ‌نویس و کاربران محترم بالاترین آن‌چنان حمایتی کردند که صدای‌مان به گوش خیلی‌ها رسید.
همان روزها بود که از دانشگاه هاروارد ایمیلی دریافت کردم مبنی بر این‌که نه تنها صدای ما به گوششان رسیده بلکه با نوشتن مقاله‌ای در رسانه‌ی خبری‌شان فعالیت ما را پوشش داده‌اند و در پی ِ آن با ترجمه شدن آن مقاله به زبان‌های مختلف و انتشار در سایت‌ها وبلاگ‌ها به شنیده شدن صدای ما در سطحی گسترده کمک کردند.
از تمام دوستانی که در این راه با ما همراه بودند تشکر می‌کنم و تصمیم دارم به‌زودی موج دوم درخواست از رسانه‌ها جهت حمایت از حیوانات را راه بیاندازم. از دوستانی که مایل هستند در این موج با ما همراه شوند درخواست می‌کنم آمادگی خودشان را اعلام کنند و یا اگر پیشنهادی یا برنامه‌ای در این زمینه دارند از طریق کامنت یا ایمیل به من اطلاع دهند.
ترجمه‌ی این مقاله به زبان‌های :

انگلیسی...آلمانی...فرانسوی...هلندی...روسی...بنگلادشی...
ایتالیایی...چینی
...انگلیسی دو ...هلندی دو

پ.ن
تهرانی‌های عزیز را به حضور در بازارچه‌ی خیریه که در حمایت از حیوانات بی پناه برپا می‌شود دعوت می‌کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط راوی 

وعده‌ی دیدار ما روز جمعه 9 اسفند ماه در بازارچه نوروزی
از ساعت 11 صبح الی 8 شب
نشانی: تهران خیابان سر لشکر فلاحی (زعفرانیه) انتهای خیابان اعجازی (عاصف) کوچه زنبق، کوی مینا، کوهدامن غربی، مجنمع آموزشی شهید مهدوی

کانون دوستداران حیوانات و انجمن حمایت از کودکان کار

قبلا" در باره این کانون نوشته بودم

این هم سایت کانون

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط راوی