تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

اول این ترانه‌ی زیبا را گوش کنید:

در همه دنیا ندارم من کسی
ای خدا مگر تو به فریادم رسی
...

صدف از بچه‌گی این ترانه‌را خیلی دوست داشت، با اجازه‌تان هدیه‌اش می‌کنم به عشق خودم، صدف.

امروز داشتم با یکی از دوستان‌ام که سال‌هاست در خارج از کشور زندگی می‌کند صحبت می‌کردم، بین حرف‌هامان ولنتاین را به من تبریک گفت و پرسید می‌خواهم بدانم ولنتاین در ایران تا چه حد شناخته شده است؟

گفتم در ایران هم اکثر جوانان این روز را خوب می‌شناسند و آن‌هایی هم که دل در گرو یکدیگر دارند این روزها به هم هدیه می‌دهند مهمانی و جشن راه می‌اندازند، البته این رسم هم مانند مراسم دیگر پیرو داشتن استطاعت مالی و این حرف‌هاست و هر کسی به فراخور جیب‌اش این روز را پاس می‌دارد!

به دوست‌ام که اتفاقا" از هم‌نسلان خودم هست گفتم خلاصه جوان‌های امروز چیزهایی می‌دانند که نسل ما نمی‌دانستند و کارهایی می‌کنند که ما بلد نبودیم.
گفت اما دوران ما آزادی خیلی بیشتر بود! گفتم اشتباه می‌کنید آزادی نسل جوان امروزی، خیلی بیشتر از آزادی نسل ما هست.
همه چیز را از دید سیاست نباید نگاه کنیم.
آن دوران که ما جوان بودیم هیچ مانعی از جانب حکومت بر سر راه جوانان و دوستی‌هاشان و عشق ورزیدن‌هاشان نبود اما تفکری که بر جامعه و خانواده حکمفرما بود از صد دولت قدّار بدتر بود.

البته نسل ما عشق را خوب می‌فهمیدند، عاشق می‌شدند و در راه آن تا پای جان هم می‌ایستادند اما همه چیز در خفا بود، حتی عشق‌بازی‌هاشان هم در رویاهای‌شان خلاصه می‌شد.
نسل ما نسل برادر سالاری بود، برادرهایی که آموخته بودند سایه‌ی خاطرخواه خواهرشان را با تیر بزنند، هر کدام خودشان «یک پا قیصر» بودند.
راستی یک سوال!؟ تمام آن معشوقه‌های برادرهامان، برادر نداشتند!؟

ورود به وبلاگ جدیدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

اوایل دهه‌ی شصت بود که یک جوان لر از خرم آباد به تهران آمد، در اولین جشنواره موسیقی فجر شرکت کرد و مقام‌نخستِ بهترین خواننده فولک را به خود اختصاص داد.

«محمد میرزاوندی» با صدای گرم و رسائی که داشت خیلی زود محبوب عام و خاص شد و همان‌زمان ترانه‌ی‌ «دایه‌دایه‌ وقتِ جنگه» را ورد زبان‌ها کرد. میرزاوندی از آن پس علاوه بر این‌که در ایران خوش درخشید، در اقصی‌ نقاط دنیا نیز برنامه‌هایی اجرا کرد و مورد استقبال قرار گرفت.

اما دیری نپایید که او در پی ِ یک عارضه از خواندن باز ماند. این‌که چرا بیست سال است که دیگر محمد میرزاوندی نمی‌خواند را بهتر است از زبان خودش بشنویم. هرچند که هنوز موقع صحبت کردن کمی لکنت‌زبان دارد اما جالب است که وقتی می‌خواند اثری از لکنت‌زبان در خواندان‌اش احساس نمی‌شود.
این گفت و گو را اینجا بشنوید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

زنده یاد منوچهر احترامی: «هنوز دوست دارم بروم شیطونی کنم و سر به سر آدم‌ها بگذارم . یک بار رفتم پیش خانم ناشری که کتاب‌های حسنی را چاپ کرده بود. گفتم خانم، کتاب حسنی را می‌خواهم گفت بیا این حسنی. گفتم نه یک حسنی دیگر می‌خواهم، آدرس‌های مختلف دادم. گفت نه آن را ندارم. گفتم کجا می‌توانم پیدا کنم؟ گفت این‌ها دیگر چاپ نمی‌شود. الان این کتاب‌ها‌‌ست و این‌ها را چاپ می‌کنند (‌چون خودش آن‌ها را چاپ کرده بود.)

گفتم آن حسنی را چه کسی نوشته است؟ گفت یک آقا بود که الان مرده است و خدا بیامرزدش.
من هم گفتم خدا بیامرزدش.»
وبژه برنامه به مناسبت درگذشت استاد منوچهر احترامی را اینجا بشنوید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط راوی 

چندی قبل با پیشکسوت عرصه طنزنویسی منوچهراحترامی خالق "حسنی نگو یه دسته گل" گفت و گویی داشتم که می توانید اینجا بشنوید.

روحش شاد و یادش گرامی باد


ورود به وبلاگ جدیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

خیلی وقت بود که تلاش می‌کردم آدرس یا شماره تماسی از «استاد فریدون پور رضا» خواننده و موسیقی‌دان برجسته گیلان، گیر بیاورم اما موفق نمی‌شدم.

نمی‌دانم چرا به فکرم نرسیده بود که از دوستانم که اهل رشت هستند سوال کنم.
روزی با یکی از خوانندگان وبلاگ‌ام که اهل و ساکن رشت هست و خیلی، هم برایم عزیز است و برای‌اش احترام خاصی هم قائل هستم تماس گرفتم و از او خواستم تا شماره تلفن استاد پور رضا را برایم گیر بیاورد، خیلی زود این دوست عزیز شماره تلفن را به من رساند.
وقتی اولین‌بار به استاد پور رضا زنگ زدم تصمیم داشتم اگر اجازه بدهند همان‌روز با او تلفنی مصاحبه کنم اما کمی که با هم حرف زدیم با خود فکر کردم حیف نیست حالا که به چنین گنجینه‌ای دست پیدا کرده‌ام با ایشان مصاحبه حضوری نداشته باشم؟
بعد از آن چند بار به بهانه احوالپرسی به استاد پور رضا زنگ زدم، می‌خواستم برای دقایقی هم که شده از صحبت‌های ارزشمندشان بهره ببرم.

استاد پور رضا علاوه بر هنر والایی که دارد، انسان بزرگی‌ست. وقتی پای صحبت‌شان می‌نشینی خودت را در عالم دیگری حس می‌کنی، آرامش می‌گیری و موقع خداحافظی احساس می‌کنی چقدر در این دقایق آموخته‌ای!
بگویم استاد پور رضا یک عارف است؟ یک عالم است؟ یک فیلسوف است؟ یک هنرمند تمام عیار است؟ استاد پور رضا گنج است.

چندی قبل قرار بود استاد کنسرتی در رشت برگزار کنند، به دوستی که شماره تماس استاد را به من داده بود گفتم تصمیم دارم برای دیدن کنسرت به آن‌جا بیایم، اما متاسفانه جور نشد.
همان روزی که قرار بود کنسرت برگزار شود خانمی به من تلفن زد و گفت من مادر سعید هستم شما کجایید؟ گفتم تهرانم چطور مگر؟ گفتند سعید من را فرستاده اینجا (محل برگزاری کنسرت) تا بیایم و شما را دستگیر کنم و به خانه‌مان ببرم.
زبانم از این همه محبت بند آمده بود وحتی در آن لحظه نتوانستم آن‌طور که باید از ایشان تشکر کنم.

دوست عزیزم «سعید شمس» و مادر گرامی‌اش خانم «سیمین زیده‌سرایی» با این محبت‌شان من را شرمنده کردند و کاش می‌توانستم تلافی کنم.
ازهمین جا از سعید شمس، دوست خوبم و مادر ارجمند و خانواده محترم‌شان تشکر می‌کنم که بانی ِ دیدار من و استاد پور رضا شدند.

گفت و گو با استاد فریدون پور رضا را این‌جا بشنوید

این‌جا بخوانید

چند ترانه با صدای استاد فریدون پور رضا

کاغذ نویس ، تی‌تی ، آواز: فریدون پوررضا ، شعر و ترجمه‌ زیبای این آواز را این‌جا بخوانید

کاش دوستان گیلکی زحمت می‌کشیدند و در بخش نظرات شعر و ترجمه ترانه تی‌تی و کاغذنویس را برای‌ما می‌نوشتند

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

هفتان فیلتر شد، به همین راحتی!

هفتان تعطیل شد، اما نه به آن راحتی، که باخون ِجگر، با دردی که در کلام کلام سید رضا شکرالهی پیداست.

هفتان به گردن تک تک ما حق دارد، چه سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که در این سه سال و نیم در سایت وزین و فرهنگی هفتان به مطالب‌شان لینک‌ داده شده است و چه افرادی که با مراجعه به سایت هفتان از آن‌چه در دنیای هنر و ادب می‌گذشت با خبر می‌شدند.
دور از انصاف است که دست روی دست بگذاریم و هفتان را تنها بگذاریم. دور از انصاف است که بگذاریم خوابگرد با پریشانی بخوابد.
من به عنوان یک عضو کوچک هفتان، و همچنین به عنوان خواننده‌ی همیشگی ِ هفتان مراتب اعتراض‌ام را نسبت به تصمیم نابخردانه‌ی کسانی که قفل در دست گرفته‌اند و هر روز به جان سایت‌ها و وبلاگ‌ها می‌افتند اعلام می‌کنم و از آقای شکرالهی عزیز تقاضا می‌کنم در تصمیم خود مبنی بر بستن هفتان تجدید نظر کند.
در پایان از هفت وبلاگنویس درخواست می‌کنم با نگارش مطلبی در وبلاگ‌شان همراه شوند تا شاید بتوانیم هفتان را به دنیای وب فارسی برگردانیم.

به دوستان دعوت شده پیشنهاد می‌کنم، هرکدام، از هفت وبلاگ‌نویس دعوت کنند

حضور خلوت انس ، سیبستان ، ملکوت آشپزباشی ، کمانگیر ، کمی با موسیقی ، هفت‌ها

پ.ن
تیشه به دست گرفتن و به جان همه افتادن ... این هم از بالاترین

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

به عقیده‌ی خودم یکی از شیرین‌ترین، دلچسب‌ترین و بهترین گفت‌و گوهایی که تا به حال داشتم

گفت‌و گو با جناب مهندس بیژن فرهنگ دره‌شوری.
به دوستان پیشنهاد می‌کنم در صورت امکان گفت‌و گو را نخوانند، بلکه بشنوند و حس زیبای عشق ورزیدن را در کلام کلام این انسان نازنین بیابند.
از جناب سلیمی تشکر ویژه دارم که امکان این گفت‌و گو را فراهم کردند


این گفت‌وگو را این‌جا بشنوید یا بخوانید


بیژن فرهنگ دره‌شوری، كارشناس و پژوهشگر محيط زيست/ عکس از دکتر شریف رنجبر

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط راوی