تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم

 

دنی عزیزم تولدت مبارک

دنی عزیزم هر سال باید بگویم شرمنده که نمی‌توانم در جشن تولدت شرکت کنم، دوست داشتم کنار‌تان بودم و خودم بساط عیش و نوش جشن تولدت را راه می‌‌انداختم.
امیدوارم همین جشنی که در وبلاگ برایت تدارک می‌بینم را قبول کنی. دنی عزیزم تو یکی از عزیزترین‌ها هستی آنقدر عزیزی که لحظات خوش روزهام این است که به تو و شیرین‌کاری‌های تو فکر می‌کنم.
یادش به‌خیر چهار ماه پیش که این‌جا بودی چقدر خوب بود چقدر خوش می‌گذشت. چقدر بلوط را اذیت می‌کردی و می‌خندیدی و ما چقدر به تو می‌خندیدیم وقتی به هر مردی می‌رسیدی می‌گفتی " عمه" اینجا همه‌ی مردها عمه‌ی تو بودند.
دنی عزیزم هدیه‌ای برایت دارم که مامانت بچه که بود خیلی دوستش داشت. " حسن و خانم حنا" از سری کاست های قصه مخصوص بچه‌ها. ببین دوست داری؟

حسن و خانم حنا شماره یک

حسن و خانم حنا شماره دو

حسن و خانم حنا شماره سه

حسن و خانم حنا شماره چهار

دنی جان برای بابا و مامان هم هدیه دارم

ترانه‌ من عاشق جان‌بازم را هدیه می‌کنم به آقامسعود گل

و ترانه الماس بدخشان را هم به مامان خوبت.

مسعود عزیزم و افسانه‌ی نازنینم تولد دنی مبارک باد

عاشق جان‌بازم با صدای خانم پروین

الماس بدخشان با صدای خانم پروین


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 5:52 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

در صورتی که شما دوستان مایل بودید در نظر سنجی زمانه شرکت کنید به این آدرس
مراجعه فرمایید.
به تعدادی از شرکت کنندگان در این نظر سنجی هدایایی هم اهدا می شود.

تا کنون بیست و چند برنامه برای رادیو زمانه و سایت زمانه ارسال کردم که همه پخش و منتشر شده
این برنامه ها را در این وبلاگ گردآوری کردم.


مهدی جامی -- هدف از نظرسنجی سوم زمانه شناخت بهتر از میزان تمایل مخاطبان ما برای مشارکت در زمانه است. مسأله مشارکت، مسأله اصلی زمانه از روز اول بوده است. این مشارکت از نگر تئوریک مرزی ندارد؛ گرچه از نگر عملی، تدارکاتی و مالی ناچار محدودتر از آن شده است که در نظر داشته‌ایم. با این همه، زمانه موفق شده بالاترین سطح مشارکت مخاطب را در بازار رسانه‌های فارسی زبان به دست آورد و اکنون برنامه داریم که اگر میزان تمایل به مشارکت قابل توجه باشد، مشارکت را به صورت فعال‌تری در آوریم.
ادامه را در این صفحه بخوانید


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط راوی 

  ورود به وبلاگ جدیدم

دلم می‌خواهد از داریوش بنویسم.
دلم می‌خواهد از روزهای قشنگی که داشتیم بنویسم.
دلم گرفته!
دلم برای همه آن روزهای قشنگ تنگ شده.
دارم با خودم فکر می‌کنم اگر انقلاب نشده بود الآن کجا بودیم؟ اگر سی سال پیش آن اتفاق نیافتاده بود باز همان روزهای قشنگ
تکرار می‌شد؟ الآن هم همان آدم‌هایی بودیم که آن‌ سال‌ها بودیم؟

همه روزهای خوب زندگی من فقط به آن سال‌ها تعلق دارد. تقصیر انقلاب بود که خط بطلان کشیده شد روی تمام خوشی‌هام؟...

این نوشته به کجا ختم می‌شود خودم هم نمی‌دانم!
این روزها اصلا" فرصت وبلاگ‌نویسی ندارم. الآن هم نشسته بودم پای کامپیوتر تا کارهایی را برای رادیو زمانه آماده کنم اما با کلیک بر روی یک فایل پرتاب شدم به دوران خوب کودکی و نوجوانی‌ام، بغضم ترکید:

چشم من بیا منو یاری بکن
گونه‌هام خشکیده شد کاری بکن

یادش به‌خیر روزهایی که با این ترانه‌ها اشک می‌ریختم، الآن یاد آن گریه کردن‌ها که می افتم می‌بینم چه بی‌غم بودیم وخودمان خبر نداشتیم!
کاش زمان به عقب برمی‌گشت حتی اگر چشمهام خون گریه می‌کرد.
این وقت سال که می‌شد یکی از دل خوشی‌هامان این بود که برویم و از مغازه‌‌ی" اوسا کریم" چند متر پلاستیک و چسب نواری بخریم و بیاییم با شوق و ذوق کتاب و دفترهامان را جلد کنیم .
مراسم خاصی داشت این کتاب جلد کردن‌ها، با خواهر و برادرم نوبتی کمک می کردیم و کتاب ودفترهای هم‌دیگر را جلد می‌کردیم، پلاستیک را اندازه می‌زدیم و می‌بریدیم یک عکس ازداریوش، هم اندازه‌ی جلد کتاب روی جلد می‌چسباندیم و عکس دیگری پشت جلد کتاب، بعد یکی با دست کتاب را ایستاده می گرفت و دیگری با دقت پلاستیک را با چسب به کتاب می‌چسباند.عکس‌های گوگوش هم بود...
دوم راهنمایی بودم که خبر آزادی داریوش از زندان مثل بمب همه‌جا صدا کرد، آن روزها حتی سر کلاس درس هم حرف داریوش بود و آزادی‌اش.
داریوش و فرهاد و آثارشان برای نسل ما یک پدیده بود یک پدیده‌ی خوب و دوست‌داشتنی. بسیاری از هنرمندان را دوست داشتیم اما دوست داشتن داریوش و فرهاد با همه فرق می کرد. دوست داشتن داریوش و فرهاد همراه با احترام بود و تحسین .
چند روز بعد از آزادی داریوش از زندان مجله ها نوشتند که به‌زودی داریوش در تلویزیون ظاهر می شود و کنسرتی اجرا می کند. آن روزها این خبر برای ما بهترین خبر بود و چه بی‌تاب بودیم تا داریوش را ببینیم.
چند روز در تب و تاب بودیم نمی‌دانم، اما انتظارهاش هم برای‌مان شیرین بود.
تا این‌که شبی داریوش بر صفحه‌ی تلویزیون ظاهر شد، چه حالی بودیم آن‌شب!داریوش آمد پیراهنی ساده بر تن با همان وقار همیشگی.آن شب چهار ترانه خواند، وقتی ترانه‌ی پریا را می خواند دل مان شور می زد مبادا دوباره...
کم کم حضور داریوش در شوهای تلویزیونی پررنگ شد.
و من چه کودکانه برایش نامه نوشتم که:
< آقای داریوش ازشما خواهش می‌کنم کم‌تردر تلویزیون ظاهر شوید. من دوست دارم داریوش برای مردم همان داریوش دست نیافتنی باقی بماند>.
و برحسب اتفاق بعد از زمان کوتاهی داریوش کم‌تر و کم‌تر در تلویزیون ظاهر شد و من فکر می کردم نامه‌ام چقدر روی داریوش تاثیر گذاشته! چه زلال بودیم خدا! چه زلال!
سال‌ها از آن روزگاران برمن وما گذشت چه سخت گذشت! چه تلخ گذشت...
خسته‌ام. از همه چیز خسته‌ام. از جان کندنی که اسم‌اش را زندگی کردن گذاشتم خسته‌ام. از این که به جای زندگی کردن ادای زندگی کردن را درمی‌آورم خسته‌ام. از این‌که به چشم خود دارم پوسیدنم را می‌بینم و کاری از دستم ساخته نیست خسته‌ام...
دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط راوی