ورود به وبلاگ جدیدمدلم میخواهد از داریوش بنویسم.
دلم میخواهد از روزهای قشنگی که داشتیم بنویسم.
دلم گرفته!
دلم برای همه آن روزهای قشنگ تنگ شده.
دارم با خودم فکر میکنم اگر انقلاب نشده بود الآن کجا بودیم؟ اگر سی سال پیش آن اتفاق نیافتاده بود باز همان روزهای قشنگ
تکرار میشد؟ الآن هم همان آدمهایی بودیم که آن سالها بودیم؟
همه روزهای خوب زندگی من فقط به آن سالها تعلق دارد. تقصیر انقلاب بود که خط بطلان کشیده شد روی تمام خوشیهام؟...
این نوشته به کجا ختم میشود خودم هم نمیدانم!
این روزها اصلا" فرصت وبلاگنویسی ندارم. الآن هم نشسته بودم پای کامپیوتر
تا کارهایی را برای رادیو زمانه آماده کنم اما با کلیک بر روی یک فایل
پرتاب شدم به دوران خوب کودکی و نوجوانیام، بغضم ترکید:
چشم من بیا منو یاری بکن
گونههام خشکیده شد کاری بکن
یادش بهخیر روزهایی که با این ترانهها اشک میریختم، الآن یاد آن
گریه کردنها که می افتم میبینم چه بیغم بودیم وخودمان خبر نداشتیم!
کاش زمان به عقب برمیگشت حتی اگر چشمهام خون گریه میکرد.
این وقت سال که میشد یکی از دل خوشیهامان این بود که برویم و از
مغازهی" اوسا کریم" چند متر پلاستیک و چسب نواری بخریم و بیاییم با شوق
و ذوق کتاب و دفترهامان را جلد کنیم .
مراسم خاصی داشت این کتاب جلد کردنها، با خواهر و برادرم نوبتی کمک می
کردیم و کتاب ودفترهای همدیگر را جلد میکردیم، پلاستیک را اندازه
میزدیم و میبریدیم
یک عکس ازداریوش،
هم اندازهی جلد کتاب روی جلد میچسباندیم و عکس دیگری پشت جلد کتاب، بعد
یکی با دست کتاب را ایستاده می گرفت و دیگری با دقت پلاستیک را با چسب به
کتاب میچسباند.عکسهای
گوگوش هم بود...
دوم راهنمایی بودم که خبر آزادی
داریوش از زندان مثل بمب همهجا صدا کرد، آن روزها حتی سر کلاس درس هم حرف
داریوش بود و آزادیاش.
داریوش و
فرهاد
و آثارشان برای نسل ما یک پدیده بود یک پدیدهی خوب و دوستداشتنی. بسیاری
از هنرمندان را دوست داشتیم اما دوست داشتن داریوش و فرهاد با همه فرق می
کرد. دوست داشتن داریوش و فرهاد همراه با احترام بود و تحسین .
چند روز بعد از آزادی داریوش از زندان مجله ها نوشتند که بهزودی داریوش
در تلویزیون ظاهر می شود و کنسرتی اجرا می کند. آن روزها این خبر برای ما
بهترین خبر بود و چه بیتاب بودیم تا داریوش را ببینیم.
چند روز در تب و تاب بودیم نمیدانم، اما انتظارهاش هم برایمان شیرین بود.
تا اینکه شبی داریوش بر صفحهی تلویزیون ظاهر شد، چه حالی بودیم
آنشب!داریوش آمد پیراهنی ساده بر تن با همان وقار همیشگی.آن شب چهار
ترانه خواند، وقتی
ترانهی پریا را می خواند دل مان شور می زد مبادا دوباره...
کم کم حضور داریوش در شوهای تلویزیونی پررنگ شد.
و من چه کودکانه برایش نامه نوشتم که:
< آقای داریوش ازشما خواهش میکنم کمتردر تلویزیون ظاهر شوید.
من دوست دارم داریوش برای مردم همان داریوش دست نیافتنی باقی بماند>.
و برحسب اتفاق بعد از زمان کوتاهی داریوش کمتر و کمتر در تلویزیون ظاهر
شد و من فکر می کردم نامهام چقدر روی داریوش تاثیر گذاشته! چه زلال بودیم
خدا! چه زلال!
سالها از آن روزگاران برمن وما گذشت چه سخت گذشت! چه تلخ گذشت...
خستهام. از همه چیز خستهام. از جان کندنی که اسماش را زندگی کردن
گذاشتم خستهام. از این که به جای زندگی کردن ادای زندگی کردن را
درمیآورم خستهام. از اینکه به چشم خود دارم پوسیدنم را میبینم و کاری
از دستم ساخته نیست خستهام...
دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه