تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

 ورود به وبلاگ جدیدم 
 قرار بود مراسم خاکسپاری پیکر زنده‌یاد خسرو شکیبایی از ساعت نه صبح ‌یکشنبه مقابل تالار وحدت آغاز شود، اما مردم از چند ساعت قبل به این مکان مراجعه کرده بودند و لحظه به لحظه به خیل جمعیت حاضر در آن مکان اضافه می‌شد.
صدای پرویز پرستویی در فضا می‌پیچید و پیاپی از مردم درخواست می‌کرد تا با همکاری خود باعث شوند که مراسم هرچه باشکوه‌تر برگزار شود.
زمانی که آمبولانس حامل پیکر زنده‌یاد شکیبایی به محل رسید، مردم با هجوم بی‌موقع‌شان شرایط حاکم بر فضا را سخت‌تر کرده و باز هم صدای پرویز پزستویی بود که مردم را به سکوت و آرامش دعوت می‌کرد.
درست در همین لحظات بود که ‌اصغر بیچاره‌، عکاس پیشکسوت سینما نتوانست در آن ازدحام دوام بیاورد و با حال نه چندان مساعد به سختی از بین جمعیت خارج شد.


مراسم با قرائت قرآن آغاز شد و پس از آن حسین بختیاری ترانه‌ی «تا بهار دلنشین» را اجرا کرد و رو به جمعیت گفت خسرو این ترانه را بسیار دوست می‌داشت.

به گفته‌ي پرویز پرستویی، قرار بود در این مراسم مسعود کیمیایی، ژاله علو و سیروس الوند سخنانی ایراد کنند، اما به دلیل وضعیت حاکم بر محیط نتوانستند خود را به جایگاه برسانند و سخنرانی کنند.
ایرج راد با اشاره به توانمندی‌های خسروشکیبایی در عرصه‌ی بازیگری، از او به عنوان پدیده‌ بازیگری نام برد و اضافه کرد که خسروشکیبایی از سال هزاروسیصد و چهل و هشت به همراه زنده یاد «هادی اسلامی»‌ به اداره‌ی تاتر آمد و کار هنری‌اش را با نمایش روسری قرمز شروع کرد.
پویا شکیبایی، فرزند زنده‌یاد خسرو شکیبایی در محل سخنرانی حاضر شد و از مردم به خاطر علاقه‌ای که به خسروشکیبایی دارند و حضورشان در این مراسم، قدردانی کرد، اما به دلیل تالمات روحی قادر به ادامه‌ی صحبت نبود.

زمانی‌که صفار هرندی می‌خواست پیام محمود احمدی‌نژاد، رییس‌جمهور را به مناسبت درگذشت خسروشکیبایی قرائت کند، با هو کردن مردم روبرو شد و بخشی از جمعیت پراکنده و به طرف بهشت زهرا حرکت کردند.
در قطعه‌ی هنرمندان ‌بهشت زهرا، در مکانی که قرار بود آرامگاه ابدی‌زنده یاد خسروشکیبایی باشد، دو چادر صحرایی برپا کرده بودند. تعدادی سرباز قرار بود مراقبت و حفاظت از این چادرها را به‌عهده داشته باشند، اما باز هم ازدحام مردم و عدم نظم، کار را مشکل‌تر کرده بود ‌به طوری‌که چیزی نمانده بود چادرها واژگون شوند.

بالاخره بعد از ساعتی پیکر خسروشکیبایی از غسال‌خانه به آرامگاه ابدی او انتقال یافت.
محمدرضا جعفری جلوه، معاون سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سیروس الوند، پرویز پرستویی و ‌امین تارخ سخنانی ایراد کردند و از حضور چشمگیر مردم در این مراسم تشکر کردند.

خسروشکیبایی در آرامگاه ابدی خود آرام گرفت، روحش آرام و یادش گرامی.

زمانه

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط راوی 

 خسرو شکیبایی را چطور تعریف می‌کنید؟
فایل صوتی را اینجا بشنوید




غریبان را دل از بهر تو خون است. دل خویشان نمی دانم که چون است



پویا شکیبایی یادگار خسروشکیبایی

هوای حوصله ابری ست



خسروشکیبایی بازیگر توانمند سینما تاتر و تلویزیون صبح روز جمعه در بیمارستان پارسیان تهران درگذشت.

جمع کثیری از هنرمندان و مردم با شنیدن این خبر در بیمارستان پارسیان حضور پیدا کردند و پس از ساعتی به منزل خسروشکیبایی رفتند.

پویا شکیبایی فرزند خسروشکیبایی در باره‌ی درگذشت پدرش گفت:
«حال پدرم از دیروز بعد از ظهر بد شد و ساعت سه بامداد اورژانس را خبر کردیم و بلافاصله به بیمارستان پارسیان منتقل شد. به دلیل مشکل تنفسی که داشت باید ابتدا در بخش اورژانس بیمارستان اقدامات اولیه انجام می‌شد، سپس در ساعت حدود پنج به بخش آی سی یو منتقل شد و در ساعت نه صبح به دلیل ایست قلبی درگذشت.»

همسر خسروشکیبایی به دلیل تالمات روحی قادر به صحبت کردن نبود و آرام اشک می‌ریخت.

به گفته پویا شکیبایی، مراسم تشیع پیکر خسرو شکیبایی ساعت نه صبح یکشنبه از مقابل تالار وحدت آغاز خواهد شد.

▪ ▪ ▪

در مجلسی که در خانه‌ی خسرو شکیبایی برپا بود از برخی هنرمندان سوال کردم:
خسرو شکیبایی را چطور تعریف می‌کنید؟



داوود رشیدی بازیگر سینما و تاتر و تلویزیون با چشمان اشکبار گفت:
«یک دوست، یک هنرمند بزرگ، یک شاعر بزرگ، یک صدای فراموش نشدنی و یک شخصیت بزرگ.»

امین تارخ بازیگر تاتر و سینما و تلویزیون که سخنگوی خانه‌ی سینما هم هست، سعی داشت احساساتش را کنترل کند و به ساماندهی کارهای مجلس بپردازد در پاسخ به این سوال گفت:
«به نظر من آقای شکیبایی یکی از خوشبوترین گل‌های گلستان عرصه‌ی بازیگری سینمای ایران بود. فقدان وجودش ضربه‌ی مهلکی‌ست به سینمای ایران.

شصت و چهار سال عمر از خدا گرفت اما اگر شصت و چهار سال دیگر عمر می‌گرفت این بهترین هدیه بود که به ملت داده می‌شد و مطمئنا ما را با آثار ماندگارتر و فراموش نشدنی‌تری روبرو می‌کرد.

حسرت من این است که تازه الآن وقت‌ آن بود که خسرو شکوفاتر شود، تازه وقت آن بود که از حضورش غیر از بازیگری استفاده های دگرگونه‌ای بشود در عرصه‌ی آموزش و انتقال تجربیاتش و... به هر حال متاسفم.»

حسن پورشیرازی بازیگر تاتر،سینما و تلویزیون در حالی که نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد گفت:
«خسرو از نظر اخلاق، از نظر بازیگری، گل سرسبد سینمای ایران بود و نبودش جای تاسف و دریغ دارد، چون مانند خسروشکیبایی کم داریم درتئاتر و سینما. خسرو از نظر معرفت دوستی...نمی‌دانم چه بگویم...متاسفم!»

شما خسرو شکیبایی را چطور تعریف می‌کنید؟

ورود به وبلاگ جدیدم 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم 

ژولیت به آسمان پرواز کرد!
این یک پیام تلفنی کوتاه بود که از طرف دوست مشترک من و ژولیت به من رسید.
" ژولیت دردریان " را می‌گویم، خواهر ویگن و کارو که چندی قبل با او گفت وگویی داشتم که احتمالا" در سایت زمانه آن را خوانده‌اید.



ژولیت شب کریسمس

چندی قبل که ژولیت از دنیا رفت به یاد او برنامه‌ای تهیه کردم که از رادیو زمانه پخش شد، فایل صوتی این برنامه را می‌توانید اینجا بشنوید( به همراه ترانه هایی از زنده یاد ویگن )



ژولیت به فنجان قهوه ام نگاه می کرد و از گذشته و آینده ام می گفت

وقتی برای شنیدن خاطره ها و ناگفته‌هایی از ویگن و کارو به دیدار خواهرشان رفتم تصور نمی‌کردم که این مصاحبه‌ی کوتاه آغاز
پیوند دوستی من و ژولیت شود.
آن روز موقع خداحافظی ،ژولیت که قامت شکننده اش تاب ایستادن نداشت تا با من رخ به رخ خداحافظی کند همچنان که روی تخت نشسته بود سرش را بالا کرد دستم را در دستانش فشرد و در چشمانم چشم دوخت و با صدای آرامی گفت:
باز هم به من سر می زنی؟
بغضی گلویم را فشرد و گفتم: با کمال میل!

 


دیدار های من و ژولیت تبدیل شده بود به جلسات خاطره گویی. ژولیت ترجیح می داد در گذشته سیر کند، گذشته ای که با خاطرات ویگن و کارو معنی پیدا می کرد.
یکی از خاطره هایی که ژولیت را به خنده می انداخت و با شادی از آن یاد می کرد مربوط به دوران جوانی اش بود.
اصولا"ژولیت خیلی تاکید داشت که در دوران جوانی، بسیار زیبا و بلند قامت و خوش اندام بوده وموهای بلندش زیبایی اش را دو چندان می‌کرده، حقیقتش را بخواهید من این حرفها را گوش می کردم اما باورم نمی شد! تا اینکه آلبوم عکس هایش را که دیدم، انصافا" همانی بود که خودش توصیف می کرد!

شب کریسمس خانه‌ی ژولیت مهمان بودیم، ژولیت آن شب خیلی غمگین به نظر می‌آمد آخر آن شب، هم شب تولد پسر بزرگش بود و هم شب سالگرد در گذشتش.
آن شب ژولیت به عادت همیشگی که لابلای حرفهایش از ترانه‌های ویگن می خواند با حال و هوایی که داشت ترانه‌های غمگین ویگن را زمزمه می‌کرد. ناگفته نماند که ژولیت در جوانی چند صفحه هم بیرون داده بود که به دلیل مخالفت همسرش با فعالیت هنری او آواز خواندن بصورت حرفه‌ای را کنار گذاشته بود.
حتی آن شب خاطره‌هایی هم که تعریف می‌کرد خاطره‌های تلخ گذشته بود، آن شب برای اولین بار اشک‌های ژولیت را دیدم.
از ویگن می گفت و گریه می کرد و برای روزهایی که رازدار و سنگ صبور ویگن بود دلتنگی می‌کرد. می‌گفت هروقت که بارسختیها و ناملایمات زندگی روی دوش ویگن سنگینی می کرد به خانه‌ی من می‌آمد، حرف می‌زد، با صدای بلند گریه می کرد، سبک می‌شد و می‌رفت.

 

آن‌شب زمانی که می‌خواستم با ژولیت خداحافظی کنم بسته‌ی کادو شده‌ای دستم داد، پرسیدم این چیه!؟
گفت: یادگاریه، بازش کن!
کادو را باز کردم، یک روسری زیبا بود.
شروع به خواندن کرد:
«بده دستمال دستت یادگاری یادگاری...»

 

در اولین برخورد، فرانکو پسر ژولیت به من گوشزد کرده بود که مراقب باشم حرفی از مرگ ویگن و کارو نزنم، چون او از این موضوع بی اطلاع است.
در تمام ملاقات هایی که با ژولیت داشتم با اینکه حرفهایی که زده می شد در باره‌ی ویگن بود اما هیچگاه صحبتی پیش نیامد که مجبور شوم دروغ بگویم یا این راز را بر ملا کنم اما در آخرین دیداری که با ژولیت داشتم او حرفهایی پیش می کشید که نگرانم می کرد او چند بار رو به من کرد و گفت:
برای ویگن نگرانم. کارو را می دانم که بیماره اما از ویگن هیچ خبری نیست.
با خودم فکر می کردم که با بیشتر شدن نگرانی و کنجکاوی ژولیت نسبت به ویگن و کارو تا چه مدت ِ دیگر می توان این راز را از او پنهان نگه داشت!؟
آن روز نمی‌دانستم که این آخرین دیدار من و ژولیت است!
لحظه آخر که می خواستم از او خداحافظی کنم از من درخواستی کرد و گفت:

 

تو که خبرنگاری، این پیغام من رو به ویگن برسون ،بگو ژولیت خیلی نگرانته



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم 




زمانی که تصویر فوق را در وبلاگ مژگان جمشیدی دیدم، چشمم که به این پرنده ی بینوا افتاد یاد خاطره ای افتادم که با گذشت سالها هنوز هم برایم مثل شبی که آن اتفاق افتاد شگفت انگیز است، شاید اگر صحنه ای که در آن شب شاهدش بودم را در فیلمی می دیدم آن را اغراق آمیز می خواندم.
پیش از آنکه خاطره را برایتان بگویم، ازشما دوستان وبلاگ نویس درخواست می کنم با این حرکت همراه شوید، حتی اگر شده با یک جمله، یک عکس و یا لینک به مطالب پیرامون این موج سبز آغازگران راه سبز را حمایت کنید، هر گام کوچک ما قدمی ست بزرگ در این راه سبز.

چند سال پیش به همراه دخترم بار و بنه ی سفر را بستیم و به طرف شمال حرکت کردیم، مقصدمان چون سفرهای دیگری که به شمال داشتیم معلوم بود، بندر انزلی. به قول دخترم حیف نیست که به شمال سفر کنی و کنار تالاب انزلی اتراق نکنی!؟

در آن سفر چند روزه که در بندر انزلی مستقر شدیم، سفرهای روزانه و کوتاهی هم به دیگر شهرهای شمالی داشتیم.
در یکی از همان روزها پس از گشت و گذار در جنگل های اطراف آستارا به سمت بندرانزلی راهی بودیم. هوا تاریک شده بود و در آن جاده ی دوطرفه و باریک ماشین ها با سرعت نه چندان بالا در حرکت بودند.
همینطور که می راندم و با دخترم صحبت می کردم ناگهان متوجه شدم تعداد نسبتا" زیادی غاز و اردک، عرض جاده را گرفته و آهسته آهسته و پشت سر هم از این طرف جاده به آن طرف می روند، در یک لحظه سعی کردم بدون پیش آمدن حادثه ای اتومبیل را متوقف کنم اما ماشین ها پشت سرم می آمدند... چاره ای جز ترمز کردن نبود ولی آنقدر به آنها نزدیک شده بودم که کار را تمام شده می دیدم، به فاصله ی ( شاید سه چهار متری ) آنها که رسیدم ناگهان یکی از غازها بالهایش را کاملا" از هم باز کرد و بی حرکت مقابل ماشین ایستاد! درست مثل اینکه بخواهد با سینه ی ستبر و بال های باز مانع ِ برخورد ماشین با آنها شود. خودم هم نفهمیدم چطور بی حادثه وسط جاده ترمز کردم ، یکی دو قدم مانده به آنها ماشین از حرکت ایستاد. بهت زده به آن صحنه ی حیرت انگیز چشم دوخته بودم... رفتند و همان غاز آخرین شان بود که از جاده عبور کرد.
چنان دگرگون بودم که زمان و مکان را از یاد برده بودم،با صدای بوق ممتد ماشین ها به خودم آمدم و ماشین را به کنار جاده کشاندم.
چقدر طول کشید تا بتوانم حرف بزنم یا قدرت حرکت داشته باشم نمی دانم...
این عکس برایم یادآور این خاطره بود، آخر این عکس به آن صحنه خیلی شباهت دارد با این تفاوت که این مرغ بینوا نه تاب ایستادن در مقابل ما را دارد و نه بالهایش قدرت...
آن شب وقتی برای خوردن شام به هتل رفتیم منوی غذا را که آوردند با دیدن لیست غذا بغضم ترکید... باقالی پلو با گوشت بره... خوتکا کباب...اوزون برون ....

ترانه ماهیگیر با صدای زنده یاد مازیار:

اشک این بچه ماهی توی آبا ناپیداست
فریاد اون توب آب یه فریاد بی صداست

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط راوی 


ورود به وبلاگ جدیدم 

به جرأت می‌توان گفت که استاد «عبدالوهاب شهیدی »خواننده و نوازنده عود، علاوه بر آثار ماندگاری که در برنامه‌های «گل‌ها» از خود به جا گذاشته است، خدمت بزرگی به موسیقی این مرز و بوم کرد و آن پایه‌گذاری سبک ایرانی در نواختن بربط (عود) ساز باستانی ایرانی است.

او به دور از هیاهو طی سالیان دراز برای خدمت به موسیقی تلاش کرده و همواره از استفاده از موسیقی برای کسب نام و شهرت پرهیز کرده است. با این وجود، همیشه محبوب مخاطبین خاص خود بوده و جایگاه او نزد اهل دل محفوظ است.

عبدالوهاب شهیدی پس از سال‌ها دوری از وطن زمستان سال گذشته به میهن خود بازگشت.

پیش از آن‌که از آمریکا به ایران باز گردد، طی تماس تلفنی از ایشان قول گرفتم تا با هم گفت و گویی داشته باشیم و بالاخره پس از ماه‌ها انتظار، انجام این گفت و گو میسر شد.
گفت و گو را می توانید اینجا.بشنوید و بخوانید.





+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

آقای شجریان جا دارد از شما تشکر کنم به خاطر برگزاری این نشست و این گفت و گو، چرا که شک من را به یقین تبدیل کردید تا بتوانم با آسودگی خیال در باره ی شما بنویسم. کاری که خیلی وقت پیش تصمیم داشتم اما مردد بودم.

آقای شجریان، مردم ایران مردم هنر دوستی هستند، قدر هنر و هنرمند را هم خوب می دانند، نمونه اش همین استقبال از کنسرت های شما است.البته من خودم تا به حال نه به کنسرت های شما آمده ام و نه برای تهیه ی بلیط کنسرت تان به جایی مراجعه کرده ام و هر چه اطلاعات دارم از طریق همین نشریات و سایت ها بوده است.

چند سال است که درحواشی کنسرت های معدودی که برگزار کرده اید حرف و حدیث هایی به گوش ما می رسد اما نکته ی برجسته ای که در ذهن آدم نقش می بندد انتقاد شما از نداشتن سالن مناسب برای اجرای کنسرت است. مسلما" من هم مانند هر ایرانی ِ دیگر، دوست دارم که کشورم آباد و بهترین ها را داشته باشد، از تالار برای برگزاری کنسرت گرفته تا سینمای خوب و مجتمع فرهنگی و تفریحی بسیار عالی و هزار جور چیز دیگر که خیلی ها دارند و ما ایرانی ها از داشتن شان محروم هستیم، اما با همه ی این احوال پذیرفته ام که ما یک شهروند ایرانی هستیم و امکانات مان این است که می بینیم. درست است که کمبودها را باید عنوان کرد و به مسئولین مربوطه گوشزد کرد اما اگر غر زدن چاره ی کار بود کشور ما الآن پیشرفته ترین کشور دنیا بود چون همه مان در غر زدن استاد هستیم.
آقای شجریان، در این قحط الرجال، درست است که شما هنرمند بزرگی هستید اما سزاوار نیست به مردم و رسانه ها ، که شما را به اینجا رسانده اند اینگونه از بالا نگاه کنید و نیزبه هنر ِ دیگرهنرمندان مان به دیده ی تحقیر نگاه کنید.

من معنی ِ این همه غر زدن های امروز و دیروز ... شما را نمی فهمم! انگار که در این مملکت همه چیز آن طور است که باید باشد و فقط شما از قافله عقب مانده اید، شما اگر جای هنرمندان بزرگی بودید که ممنوع الصدا شدند چه می کردید!؟
بد نیست با مروری بر صحبت های خودتان با شما وارد گفت و گو شوم و خوشحال هستم که در موضعی قرار ندارم که انگی به من بچسبد، من فقط به عنوان یک ایرانی که بیش از چهل سال است همه روزه صبح را با گوش کردن به آثار بزرگان موسیقی میهن ام آغاز می کنم وبه شب می رسانم، با شما صحبت می کنم.
هر چند که شما به قول خودتان توپ را در زمین دیگری می اندازید اما مردم هشیارند و معنای ِ" یکی به نعل یکی به میخ "را خوب می فهمند.

شما در نشست اخیرتان با خبرنگاران گفته اید:

از سال 1345 ديگر جايي براي من در تلويزيون نبود؛ تا حالا هم ديگر به تلويزيون بازنگشتم، عده‌اي كاباره‌دار آن‌جا را اداره مي‌كردند كه البته پس از انقلاب ديگر جايي براي آن‌ها نبود
...

آقای شجریان، اولا" که من خوب به یاد دارم که شما تا همان اواخر هم در تلویزیون ملی ایران حضور داشتید اما نه از شهرت زیادی برخوردار بودید و نه از محبوبیت بالایی ، یادم می آید شما که شروع به خواندن می کردید تلویزیون ها خاموش می شد گذشته از این، شما که با به کار بردن این الفاظ از هنرمندان دیگر یاد می کنید، حیثیت بزرگان موسیقی میهن مان را نزد جوانانی که آن سالها را ندیده اند زیر سوال می برید.
یعنی همه ی هنرمندانی که در آن زمان در تلویزیون برنامه داشتند با کاباره دارها سر و سرّ داشتند و راه خطا می رفتند و شما تنها معصوم بودید؟
تازه، موسیقی کاباره ای هم مخاطبان خودش را دارد و بسیاری از همان هنرمندان برای ما مردم قابل احترام هستند.
یادش گرامی « فرهاد مهراد ».
شما همیشه با برخورد تحقیر آمیزتان با انواع دیگر موسیقی، به جز موسیقی ِ شجریانی، در واقع به خیل عظیم طرفداران موسیقی های دیگر که اتفاقا" طرفداران شان از طرفداران موسیقی شما خیلی بیشتر است توهین می کنید.

در جایی خواندم که شما در سفری به تاجیکستان زمانی که برای اجرای برنامه روی سن رفته بودید تماشاچیان تاجیک همه یک صدا از شما خواسته بودند از ترانه های گوگوش بخوانید و شما بعد از اجرای برنامه با عصبانیت به رایزن فرهنگی تاجیکستان گفته بودید:
« چطور که مردم تاجیکستان فرق میان موسیقی من و گوگوش را نمی دانند!؟ »
من تا آن روز فکر می کردم شما بابت هنری که دارید فقط از مردم ایران طلبکار هستید!

در مورد تلویزیون جمهوری اسلامی هم منصفانه برخورد کنید، لااقل برای شما یکی که خوب مایه می گذاشت.
در جایی که بعد از تحویل سال افرادی مانند رهبر و رئیس جمهور در تلویزیون سخنرانی می کنند شما را هم در همان دقایق اولیه ی سال نو و آغاز نوروز جلوی دوربین بردند و میلیونها ایرانی چشم به لب های شما دوخته بودند که حالا برای شان می خوانید اما برای بییندگان ارزشی قائل نشدید، نوار صدای شما پخش شد.
بعد که شهرت تان بالا زد اولین کاری که کردید علاقمندان تان را از صدای خودتان محروم کردید و اعلام کردید رادیو تلویزیون حق ندارد آثار شما را پخش کند، این عملکرد شما قهر با رادیو تلویزیون نبود بلکه هدایت کردن مردم به خرید نوارهای کاست تان بود.
شما که همیشه به یاد مردم بم هستید تا به حال فکر کرده اید که علاقمندان شما در آن شهر و شهرها و روستاهای نظیر آن که امکان آمدن به کنسرت های شما و بعضا" تهیه ی آثار شما برای شان وجود ندارد به جز رادیو و تلویزیون از چه راه دیگری می توانند شنونده ی صدای شما باشند؟
راستی چطور آن روزها که هنرمندان جمع شده بودند و برای زلزله زدگان بم کمک جمع آوری می کردند شما به فیلمبردار تلویزیون نگفتید حق نداری تصویر من را برداری و پخش کنی؟ در آن ازدحام یقینا" که هیچ فیلمبرداری قادر نبود ازمیان آن همه جمعیت از دور، آنچنان نماهای نزدیکی از شما بگیرد ، آن هم از زوایای مختلفِ چهره تان، دسته چک تان، خودنویس تان و چک امضاء کردن تان که بارها و بارها از تلویزیون پخش شد، چطور به پخش آن تصاویر اعتراض نکردید؟

ما عده‌ي خاصي بوديم كه حيثيت هنر و هنرمند را حفظ و در طول سال‌ها با عشق و علاقه كار كرديم...

واقعا" !؟
اتفاقا" برای من هم سوال است که چطور سی سال است که فقط عده ای خاص می توانند در عرصه موسیقی حضور مستمر داشته باشند و «عده ای خاص تر » که اتفاقا" خودشان مایه ی حیثیت هنر و هنرمند هستند باید گوشه نشین یا آواره باشند و حق فعالیت ندارند.
هر چند که غیبت شان باعث می شود به حیثیت شان لطمه نخورد و خودشان را آلوده به فضای کنونی موسیقی نکنند.

اگر خبرنگارها و عكاس‌ها مزاحم كار و تمركز بيننده‌ها نشوند، كاري به آنها نداريم...

اهالی موسیقی رسالت خودشان را برعهده دارند و خبرنگار و عکاس هم رسالت خودشان را، یک عکاس همان اندازه حق دارد برای کار و هنرش ارزش قائل باشد که شما، یک خبرنگار همان اندازه حق استفاده از موقعیت کاری اش را دارد که شما.
شما برای کسانی که با زحمت و تلاش کار رسانه ای می کنند تکلیف تعیین می کنید!؟

... شما خبرنگارها هم كار ما را خداپسندانه و مردم‌پسندانه مطرح كنيد...

از این بهتر؟! من گمان نمی کنم ازهیچ هنرمندی در زمان حیات او اینگونه تقدیر به عمل آمده باشد. رسانه ها برای شما سنگ تمام گذاشتند، البته بعد از انقلاب را عرض می کنم و شما هم با هوش و ذکاوت خوبی که دارید طی این سی سال از این موقعیت استفاده های مفید کردید، پس لطفا شما هم با کسانی که نام شما را بلند آوازه کردند خداپسندانه برخورد کنید، مردم پسندانه اش مهم نیست مردم خودشان عقل و شعور دارند.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 6:47 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

پیش از آن که ناصر ملک‌مطیعی را برای اولین بار از نزدیک ببینم، تصور می‌کردم او را می‌شناسم، فکر می‌کردم ناصر ملک‌مطیعی بازیگر بزرگی است که دوران او به سر رسیده، اما زمانی که او را از نزدیک دیدم، پویایی و تمایلش برای به روز بودن، تصویر جدیدی از ناصر ملک‌مطیعی در ذهن من ساخت. او همچنان می‌توانست قطبی در سینمای ‌امروز، علی‌رغم همه‌ی تغییراتش نسبت به سینمای فیلم‌فارسی باشد.
حاصل این گفت‌وگو، حسرتی است از غیبت او بر پرده نقره‌ای در طول سی سال
گفت و گو را اینجا بشنوید یا بخوانید!.
البته که شنیدنش از خواندنش به دلیل صدای گرم ناصر ملک مطیعی و همچنین ترانه هایی از فیلمهاش که روی مصاحبه گذاشتم بهتره!


+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 6:42 قبل از ظهر  توسط راوی