پیش از آنکه به منبر بروم عرض کنم به دلیل آنکه مدتی ست که به روال گذشته کمتر ترانه تقدیم کرده ام در انتهای این پست جبران مافات کرده و به شنیدن چند ترانه خاطره انگیز دعوتتان می کنم .در برخی از پست ها به دلیل مناسبت هاشان نمی شود ترانه ای هم همراه آن فرستاد. تنها دلیلش این است. این پاسخی بود به دوستان خوب گله مندم! و نکته ی دیگر اینکه خاطره ای که اکنون خواهید خواند را دو سال پیش در وبلاگ نوشته بودم و مناسبت آن هم ده دوازده روز پیش بود اما با این وجود چون یکی از رسم های قدیمی و از یاد رفته ی زادگاهم « اراک » است گفتم شاید تکرارش بد نباشد ضمن اینکه دوستان بسیاری که اکنون در خدمتشان هستم دو سال قبل وبلاگم را نمی خواندند.
کودکی ۴ ساله بودم .
زمستان بود و هوا سرد ، ما بچه ها شال و کلاه کرده در بالکن مشغول بازی بودیم که آن موجودات ترسناک وارد حیاط خانه مان شدند .
از ترس بر خود می لرزیدم و در آن لحظات " ناصر " پسر مستاجرمان به نظرم شجاع ترین فرد روی زمین می آمد.
معمولا" هفته ای دو بار ، زن هایی که در حیاط ما زندگی می کردند ، این بساط را پهن می کردند :
تلی از لباس نشسته در کنار هر کدام ، و تشت مسّی بزرگی مقابل شان و چند
قالب صابون کنار تشت که مرتب به هم گوشزد می کردند نگاه کن کلاغ را سر
دیوار،مواظب باش قالب صابونت را ندزدد.
و یک چراغ نفتی تلمبه ای که نعره کنان با صدای عجیبش ،آب را جوش می آورد
وزنان گاهی با ظرفی از آن آب جوش بر می داشتند و در تشت شان می ریختند
وهمینطورکه مشغول چنگ زدن لباسها بودند با همدیگر خوش و بش هم می کردند.
و ما بچه ها آن روز ، چه شاد بودیم که مادرانمان فارغ از هر " بکن ،
نکن ها " به کارشان مشغول بودند و ما کودکانه می خندیدیم و بازی می کردیم .
اما آن روز شادی من کوتاه بود !
من و ناصر و شهلا و نادر، به بالکن طبقه ی بالا رفته بودیم و در آنجا
مشغول بازی کردن بودیم ،مقداری خوراکی و اسباب بازی را در گوشه ی بالکن
چیده بودیم و سخت مشغول بازی بودیم ، گاهی هم نگاهی از بالا به مادرانمان
می انداختیم و در دل خدا خدا می کردیم که رخت شستن شان به این زودی تمام
نشود تا ما همچنان بازی کنیم .
درست در لحظه ای که من در کنار نرده ی بالکن ایستاده بودم و حیاط را تماشا می کردم ، موجودات عجیب و غریبی وارد حیاط شدند !
از ترس سر جایم خشکم زده بود، بقدری وحشتناک بودند که از دیدن شان زبانم
بند آمده بود و نمی دانستم چکار کنم تا به چنگ آن هیولاها نیافتم. اگر رو
به حیاط می رفتم ،پیش از آنکه دستم به مادرم برسد ، آن موجودات سر راهم
بودند ، اگر همانجا می ایستادم امکان این که موجودات عجیب و غریب از پلّه
بالا بیایند و من را در کیسه شان بیندازند ... هیچ راهی به نظرم نرسید غیر
از آن که خودم را در همانجا پنهان کنم !
روی زمین دراز کشیده بودم و سعی می کردم تمام بدنم را روی زمین بچسبانم تا
بلکه از دیدگان آنها محو شوم و البته دزدکی از پایین نرده آنها را زیر نظر
داشتم.
مادرم و زن های همسایه را هم می دیدم که بدون هیچ وحشتی همچنان به کارشان مشغولند !
و ناصر را دیدم که از پلّه ها پائین رفته و در کنار آنها بالا و پایین می پرد!
موجوداتی که باعث وحشت من شده بودند را ناقّالی می نامیدند .
ناقّالی ها ، مردانی بودند که عموما" از چوپانان دهات اطراف اراک در این وقت سال به شهر می آمدند .
مردانی درشت اندام که هر کدام پوست گوسفندی را به صورت کیسه بر روی سر و
صورتشان می کشیدند و سه سوراخ در کیسه ایجادمی کردند ، دوتا برای چشمهای
شان و یکی هم مقابل دهانشان .
نیم تنه ی پوست بر تنشان که اندامشان را بسی بزرگتر جلوه می داد .
زنگوله های بزرگی بر سر شانه و زانو و سینه شان نصب می کردند و هر کدام
چوب بلندی در دستشان ، وارد حیاط خانه ای که می شدند با ریتم مخصوصی بالا
پایین می پریدند و زنگوله ها به صدا در می آمد .
مقابل هم می رقصیدند ، رقصی مخصوص به خودشان و گاه چوب هایشان را به هم می
زدند و جا عوض می کردند و در این میان پسرکی را که سرخاب سفیداب مالیده
بودند هم مشغول رقصیدن بود .
این پسر را "عروس ناقّالی ها" می نامیدند .
( هنوز هم در اراک به زنی که آرایش زننده بر چهره دارد می گویند به "عروس ناقّالی ها" می ماند ).
دخترکی هم کیسه به دست به همراه آنان ، می آمد تا هدیه هایی که دریافت می کنند را جمع کند .
ناقّالی ها مشغول حرکات مخصوص شان بودند که " ناصر " هم به جمع آنان پیوست
و به همراه ریتم آنان بالا و پایین می پرید! اینجا بود که ناصر برای من
شده بود سمبل شهامت ! گرچه هم سن و سال خودم بود .
ناقّالی ها اشعاری را هم می خواندند که فقط این را یادم مانده :
ناقّالی گنده گنده
چلّ رفته پنجا مونده
خوب رقص هاشان را کردند هدایا یشان را هم گرفتند و رفتند
تا هدیه ای ،پولی دریافت نمی کردند محال بود آن خانه را ترک کنند.
زمانی که رفتند ، تازه به خودم آمدم که باید از ترس گریه کنم !
و مادرم به طرف من آمد و با ناز و نوازش برایم گفت که آنها هم " آدم " بودند! مانند ما.
وباز گفت که هر سال در چنین روزهایی آن ها به شهر می آیند و من نباید بترسم !
و باز برایم گفت که چهل روز از زمستان رفته و پنجاه روز دیگر باقی مانده و امشب هم ، شب چلّه است ، چلّه بزرگه!
گفت که آنان می آیند تا خبر بدهند شدّت سرما کم می شود و به بهار نزدیک می شویم .
گفت که آن که پوست سیاه بر سرش کشیده بود نشانه ی پلیدی بود و آن که پوست سفید بر سرش بود نشانه ی پاکی ، و از من پرسید
دیدی که آخر سفیده ، سیاهه را بر زمین کوباند؟
سال بعد ، در چنین روزهایی بود ، من به همراه برادر یک ساله ام در خانه تنها بودیم ، مادرم رفته بود برای خرید نان یا ...
ناصر و خانواده اش هم دیگر از خانه ی ما رفته بودند .
از داخل اطاق صدای زنگوله های ناقّالی ها را شنیدم که گویا در خانه ی یکی از همسایه ها مشغول ترساندن بچه های آنها بودند!
وحشت زده برادر کوچکم را بغل کردم ، او و خودم را در زیر کرسی پنهان کردم .
هوای زیر کرسی داشت خفه مان می کرد که مادرم سراسیمه به خانه آمد .
با شنیدن صدای زنگوله ی ناقّالی ها خریدش را نیمه کاره رها کرده بود و به
طرف خانه دویده بود که مبادا ما بترسیم . و در حیاط را هم چفت کرده بود .
این را شب برای پدرم تعریف می کرد .
وقتی که پنج ساله بودم آخرین سالی بود که ناقّالی ها به اراک آمدند .
می گفتند از آن به بعد شهربانی ورود آنان را به شهر ممنوع کرده .
و من همیشه با خودم فکر می کردم که چقدر "شهربانی" خوب و دوست داشتنی ست !
بشنویم ترانه های
مـــــــــرو با دیگـــــــری : آغــــــاسی
موسم گـــــــــــل : قـــــــــــــــــــمر
سلطان قلبــــــــــها : عهــــــدیه ، عــــــارف
دستمـــــال دســــــــتت : امیر رسایی
کـــــودکــــانه : فـــــــریدون فـــــــرخــــــــزاد
زنــــــــــدگی : پــــــــــــــوران






