تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

ورود به وبلاگ جدیدم
پیش از آنکه به منبر بروم عرض کنم به دلیل آنکه مدتی ست که به روال گذشته کمتر ترانه تقدیم کرده ام در انتهای این پست جبران مافات کرده و به شنیدن چند ترانه خاطره انگیز دعوتتان می کنم .در برخی از پست ها به دلیل مناسبت هاشان نمی شود ترانه ای هم همراه آن فرستاد. تنها دلیلش این است. این پاسخی بود به دوستان خوب گله مندم! و نکته ی دیگر اینکه خاطره ای که اکنون خواهید خواند را دو سال پیش در وبلاگ نوشته بودم و مناسبت آن هم ده دوازده روز پیش بود اما با این وجود چون یکی از رسم های قدیمی و از یاد رفته ی زادگاهم « اراک » است گفتم شاید تکرارش بد نباشد ضمن اینکه دوستان بسیاری که اکنون در خدمتشان هستم دو سال قبل وبلاگم را نمی خواندند.

 

کودکی ۴ ساله بودم .
زمستان بود و هوا سرد ، ما بچه ها شال و کلاه کرده در بالکن مشغول بازی بودیم که آن موجودات ترسناک وارد حیاط خانه مان شدند .
از ترس بر خود می لرزیدم و در آن لحظات " ناصر " پسر مستاجرمان به نظرم شجاع ترین فرد روی زمین می آمد.
معمولا" هفته ای دو بار ، زن هایی که در حیاط ما زندگی می کردند ، این بساط را پهن می کردند :
تلی از لباس نشسته در کنار هر کدام ، و تشت مسّی بزرگی مقابل شان و چند قالب صابون کنار تشت که مرتب به هم گوشزد می کردند نگاه کن کلاغ را سر دیوار،مواظب باش قالب صابونت را ندزدد.
و یک چراغ نفتی تلمبه ای که نعره کنان با صدای عجیبش ،آب را جوش می آورد وزنان گاهی با ظرفی از آن آب جوش بر می داشتند و در تشت شان می ریختند وهمینطورکه مشغول چنگ زدن لباسها بودند با همدیگر خوش و بش هم می کردند.

و ما بچه ها آن روز ، چه شاد بودیم که مادرانمان فارغ از هر " بکن ، نکن ها " به کارشان مشغول بودند و ما کودکانه می خندیدیم و بازی می کردیم .
اما آن روز شادی من کوتاه بود !
من و ناصر و شهلا و نادر، به بالکن طبقه ی بالا رفته بودیم و در آنجا مشغول بازی کردن بودیم ،مقداری خوراکی و اسباب بازی را در گوشه ی بالکن چیده بودیم و سخت مشغول بازی بودیم ، گاهی هم نگاهی از بالا به مادرانمان می انداختیم و در دل خدا خدا می کردیم که رخت شستن شان به این زودی تمام نشود تا ما همچنان بازی کنیم .
درست در لحظه ای که من در کنار نرده ی بالکن ایستاده بودم و حیاط را تماشا می کردم ، موجودات عجیب و غریبی وارد حیاط شدند !
از ترس سر جایم خشکم زده بود، بقدری وحشتناک بودند که از دیدن شان زبانم بند آمده بود و نمی دانستم چکار کنم تا به چنگ آن هیولاها نیافتم. اگر رو به حیاط می رفتم ،پیش از آنکه دستم به مادرم برسد ، آن موجودات سر راهم بودند ، اگر همانجا می ایستادم امکان این که موجودات عجیب و غریب از پلّه بالا بیایند و من را در کیسه شان بیندازند ... هیچ راهی به نظرم نرسید غیر از آن که خودم را در همانجا پنهان کنم !
روی زمین دراز کشیده بودم و سعی می کردم تمام بدنم را روی زمین بچسبانم تا بلکه از دیدگان آنها محو شوم و البته دزدکی از پایین نرده آنها را زیر نظر داشتم.
مادرم و زن های همسایه را هم می دیدم که بدون هیچ وحشتی همچنان به کارشان مشغولند !
و ناصر را دیدم که از پلّه ها پائین رفته و در کنار آنها بالا و پایین می پرد!
موجوداتی که باعث وحشت من شده بودند را ناقّالی می نامیدند .
ناقّالی ها ، مردانی بودند که عموما" از چوپانان دهات اطراف اراک در این وقت سال به شهر می آمدند .
مردانی درشت اندام که هر کدام پوست گوسفندی را به صورت کیسه بر روی سر و صورتشان می کشیدند و سه سوراخ در کیسه ایجادمی کردند ، دوتا برای چشمهای شان و یکی هم مقابل دهانشان .
نیم تنه ی پوست بر تنشان که اندامشان را بسی بزرگتر جلوه می داد .
زنگوله های بزرگی بر سر شانه و زانو و سینه شان نصب می کردند و هر کدام چوب بلندی در دستشان ، وارد حیاط خانه ای که می شدند با ریتم مخصوصی بالا پایین می پریدند و زنگوله ها به صدا در می آمد .
مقابل هم می رقصیدند ، رقصی مخصوص به خودشان و گاه چوب هایشان را به هم می زدند و جا عوض می کردند و در این میان پسرکی را که سرخاب سفیداب مالیده بودند هم مشغول رقصیدن بود .
این پسر را "عروس ناقّالی ها" می نامیدند .
( هنوز هم در اراک به زنی که آرایش زننده بر چهره دارد می گویند به "عروس ناقّالی ها" می ماند ).
دخترکی هم کیسه به دست به همراه آنان ، می آمد تا هدیه هایی که دریافت می کنند را جمع کند .
ناقّالی ها مشغول حرکات مخصوص شان بودند که " ناصر " هم به جمع آنان پیوست و به همراه ریتم آنان بالا و پایین می پرید! اینجا بود که ناصر برای من شده بود سمبل شهامت ! گرچه هم سن و سال خودم بود .
ناقّالی ها اشعاری را هم می خواندند که فقط این را یادم مانده :
ناقّالی گنده گنده
چلّ رفته پنجا مونده

خوب رقص هاشان را کردند هدایا یشان را هم گرفتند و رفتند
تا هدیه ای ،پولی دریافت نمی کردند محال بود آن خانه را ترک کنند.
زمانی که رفتند ، تازه به خودم آمدم که باید از ترس گریه کنم !
و مادرم به طرف من آمد و با ناز و نوازش برایم گفت که آنها هم " آدم " بودند! مانند ما.
وباز گفت که هر سال در چنین روزهایی آن ها به شهر می آیند و من نباید بترسم !
و باز برایم گفت که چهل روز از زمستان رفته و پنجاه روز دیگر باقی مانده و امشب هم ، شب چلّه است ، چلّه بزرگه!
گفت که آنان می آیند تا خبر بدهند شدّت سرما کم می شود و به بهار نزدیک می شویم .
گفت که آن که پوست سیاه بر سرش کشیده بود نشانه ی پلیدی بود و آن که پوست سفید بر سرش بود نشانه ی پاکی ، و از من پرسید
دیدی که آخر سفیده ، سیاهه را بر زمین کوباند؟

سال بعد ، در چنین روزهایی بود ، من به همراه برادر یک ساله ام در خانه تنها بودیم ، مادرم رفته بود برای خرید نان یا ...
ناصر و خانواده اش هم دیگر از خانه ی ما رفته بودند .
از داخل اطاق صدای زنگوله های ناقّالی ها را شنیدم که گویا در خانه ی یکی از همسایه ها مشغول ترساندن بچه های آنها بودند!
وحشت زده برادر کوچکم را بغل کردم ، او و خودم را در زیر کرسی پنهان کردم .
هوای زیر کرسی داشت خفه مان می کرد که مادرم سراسیمه به خانه آمد .
با شنیدن صدای زنگوله ی ناقّالی ها خریدش را نیمه کاره رها کرده بود و به طرف خانه دویده بود که مبادا ما بترسیم . و در حیاط را هم چفت کرده بود . این را شب برای پدرم تعریف می کرد .
وقتی که پنج ساله بودم آخرین سالی بود که ناقّالی ها به اراک آمدند .
می گفتند از آن به بعد شهربانی ورود آنان را به شهر ممنوع کرده .
و من همیشه با خودم فکر می کردم که چقدر "شهربانی" خوب و دوست داشتنی ست !

بشنویم ترانه های

مـــــــــرو با دیگـــــــری : آغــــــاسی

موسم گـــــــــــل : قـــــــــــــــــــمر

سلطان قلبــــــــــها : عهــــــدیه ، عــــــارف

دستمـــــال دســــــــتت : امیر رسایی

کـــــودکــــانه : فـــــــریدون فـــــــرخــــــــزاد

زنــــــــــدگی : پــــــــــــــوران


 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط راوی 

من نمی دانم چرا وبلاگشهر در چنین ایام خجسته ای که دهه ی فجرش می نامیم به بحث مستراح رو آورده!؟ حکمتی در این کار است یا اتفاقی چنین سمینارها و همایش هایی راه انداخته اند نمی دانم،در هر صورت کار نیکی کرده اند چرا که اگر مثمر ثمر واقع شود دل ِ میلیونها انسان تحت فشار را شاد کرده اند.

برای این همایش هیچ دعوتی از هیچ بلاگری صورت نخواهد گرفت چون مانند آن است که جلوی در مستراح به دوستان و نردیکان تعارف کنید و بگویید شما بفرمایید.
کمبود مستراح های عمومی در عدم پیشرفت یک مملکت تاثیر به سزایی دارد می گویید نه؟ تصور کنید از رئیس جمهور مملکت گرفته تا وزرا و سفرا و کارمند و کارگر و استاد دانشگاه و دانشجو و همه و همه روزی یک بار فقط روزی یک بار نتوانند برای دقایقی در این مکان امن با خود خلوت کنند چه اتفاقی خواهد افتاد، نه فکرشان خوب کار می کند نه فعالیت شان بازدهی مناسبی دارد و نه می توانند به هیچ چیز دیگر به جز مستراح بیاندیشند. تصور من این است که کمبود مستراح عمومی در فرار مغزها نیز بی تاثیر نبوده است!

ای کاش مسئولین محترم مملکتی به جای این سفیر هوا کردن کمی هم به فکر این معضل اجتماعی می افتادند که مردم با آسودگی
خیال سفیر به زمین بفرستند. شاید که همین امر موجب تسریع ساخت انرژی هسته ای نیز باشد.
پا روی حق نگذاریم احمدی نژاد درزمانی که سمت شهردار تهران را به عهده داشت چند دستگاه ازاین مکان های تفریحی احداث کرد که تنها برگ زرین دوران خدمتش طی این چند سال اخیر است.
از مسئولین ذی ربط تقاضا داریم به این امر مهم بپردازند چرا که با آه و ناله ی میلیونها انسان بی پناه طرف هستند. نگدارید مردم از آخرین ترکش استفاده کنند و نفرین تان کنند که امیدوارم مسئولین این امر وسط خیابان ...یقه شان را بگیرد آن هم از نوع کتبی اش و به هر مدرسه و بانک و مسجدو درمانگاهی رو بیاورند پشت در بسته بمانند.
تقاضای ما از مسئولین این است که تعداد قابل توجهی مستراح عمومی بسازند البته آفتابه فراموش نشود زیرا مردم عادت ندارند شلنگ شیر دستشویی را سرجای خود قرار دهند و معمولا" سرش توی کُر مستراح آویزان است.
از بلاگرهای محترم هم درخواست می شود در این باره بنویسند و اگر خاطره ای هم دارند چاشنی نوشته شان کنند تا ما بخندیم.
حالا دوستان خارج از کشور حیرت زده دارند پست های ما را می خوانند و در دل می خندند که آخر این هم شد مشکل؟ اگر هر کدامتان به این همایش های ما بخندید امیدوارم بزودی سفری به ایران داشته باشید و چنان تحت فشار قرار گیرید تا آن وقت ما به شما بخندیم.
حرف و سخن در این باره بسیار دارم دلم می خواست از مستراح های قدیم بنویسم دیدم گلاب به رویتان می شود.


خیلی چیزها داشتم که بگویم اما تا همینجا هم سخن به درازا کشید.
در آخر از تمامی ِ وسایل ارتباط جمعی تقاضا می کنم به کمک ما بلاگر های بینوا بشتابند.
تلویزیون ها رادیوها نشریات درون مرزی وبرون مرزی هم اینک به یاری سبزتان نیازمندیم.
از مجری خبر محبوب خودم آقای مرتضی حیدری تقاضا می کنم یکی از برنامه های گفتگوی ویژه ی خبری را به این موضوع اختصاص دهد و از همینجا از آقای ناظمی مجری اخبار ورزشی .درخواست می کنم پیام ما را به دوست صمیمی و همکارشان آقای مرتضی حیدری برساند.

یادم رفت از عباس کیارستمی عزیزهم تشکر کنم که در فیلم زندگی و دیگر هیچ با زیبایی هر چه تمام تر این نیاز را به تصویر کشید.
یادی کنم از مجری مورد علاقه ام محمد صالح علا( همسر شورانگیز طباطبایی یا به قول خودش شوری جون ) که اتفاقا" همشهری مان هم هست و با گویش او بگویم بلاگر های جان پیش پیش از همه ی شما تشکر می کنم که در این همایش شرکت می کنید.*

صالح علای عزیز هر شب از شبکه 4 برنامه ی فرهنگی اجرا می کند امید که او هم به این موضوع بپردازد.

* صالح علا اصطلاحات زیبا و خاص خودش را دارد به بینندگان عزیز می گوید بینندگان ِجان به پیشاپیش می گوید پیش پیش و...

پ.ن 2 امیدوارم مدیر سایت بلاگ رولینگ هم به روز بد ِ ما دچار شود که مدتهاست وبلاگم را پینگ نمی کند.
ورود به وبلاگ جدیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 4:3 قبل از ظهر  توسط راوی 

زمانی که وارد حیطه ی ضرب المثل ها و حکایات قدیمی می شویم گاه ناچاریم کمی ادب را زیر پا بگذاریم، مانند ضرب المثل
« ...ز همه می خوره به پشم ...ز ما می خوره به تشت ».
به تجاوز هایی که در خارج اتفاق می افتد و بازتاب آن از سوی خودشان کار ندارم اما امان از زمانی که خطایی از یک ایرانی در خارج سر بزند خود ما کاسه داغ تر از آش می شویم و از حقوق پایمال شده ی خارجی مورد تجاوز دفاع می کنیم.
جریانی که دیروز اتفاق افتاد مصداق همین ضرب المثل قدیمی ست، یک دانشجوی ایرانی ساکن کانادا در آسانسور نسبت به دختری تعرض می کند و سینه ی او را می بوسد، دختر شکایت می کند و قانون هم حکم مجازات این پسر را صادر می کند و نشریات کانادایی هم خبر را منعکس می کنند تا اینجای قضیه اتفاق زشتی بوده که رخ داده و سیر قانونی آن هم طی شده.

اما نکته ی قابل تامل و مورد بحث من برخورد برخی از ایرانیان ( مخصوصا" ساکنین کانادا ) است آنان فارغ از حکم مراجع با صلاحیت راسا" اقدام به تنبیه متهم کردند درست به شیوه ی نیروی انتظامی ایران که به گردن متهمین آفتابه می انداخت و آنها را در محله ی سکونت شان می گرداند و اجازه ی زندگی بعد از طی محکومیت را از آنان سلب می کرد.
انصافا" همین شماها نبودید که به این حرکت زشت نیروی انتظامی معترض بودید؟
به عقیده ی من اکثر کسانی که خطای این دانشجو را در بوق و کرنا کردند می خواستند یک نکته را به من ِ شنونده القا کنند و آن اینکه « ما عاری از چنین خطاهایی هستیم »!
خب این که جار و جنجال ندارد هرکسی شخصیتش از رفتارش کردارش و گفتارش پیداست.
هر چند بزرگترین ایرادی که به این دانشجو وارد است این است که کار کشته نبوده تا چنین رسوای عالم نشود!

عیب پوشی رسم بزرگان است می خواهم بدانم با انتشار عکس و نام این دانشجو چه هدفی را دنبال می کنید!؟
شما او را از حیثیت ساقط کردید و انتشار این خبر در ایران توسط شما صورت گرفت دوست و دشمنش را خبر کردید هدف تان از این کار چه بود!؟ آن زن که هم قانون حمایتش کرد و هم در محیطی زندگی می کند که چنین مسئله ای به زندگی خصوصی اش لطمه نمی زند اما این دانشجو چی؟!
دیروز جمع تان در سایت پرخواننده ی بالاترین جمع بود و از حیثیت و شرف ایرانی دفاع می کردید و در راستای پخش این خبر، خبری منتشر شد که حاکی از موفقیت تحصیلی این دانشجو بود چرا دست به دست هم دادید و آن خبر را حذف کردید؟

آن زمان که جریان آن دختر بازیگر و فیلم کذایی اش ورد زبان ها بود مطلبی نوشتم با عنوان « نفرین لک لک »
روشنفکری ست که ابتدای امر، انسانیت را زیر پا می گذارد. غافل از آنکه خیلی وقت است اعتقاد داشتن به چنین مسائلی نشانه ی امّلی وکوته فکری ست. متاسفانه چیزهایی جای آن اعتقادات را گرفته و نشانه ی

پ . ن

انتقادات دوستان بالاترینی و پاسخ های من را در اینجا بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط راوی 



استاد حاج قربان سلیمانی تابستان 1381 منزل استاد

آدرس دقیقی نداشتیم فقط می دانستیم باید به روستای علی آباد قوچان برویم.پرسان پرسان در یک روز گرم تابستان ( سال هزار و سیصد و هشتاد و یک ) سر ظهر به اتفاق صدف به خانه ی استاد حاج قربان سلیمانی رسیدیم.
تا با استاد روبرو شدم ذوق زده و بی اختیار با او دست دادم و خم شدم که دست استاد را ببوسم در لحظه متوجه شدم استاد وضو گرفته و دستانش تا آرنج خیس است از این گستاخی خودم پشیمان شدم و فقط نگین انگشتر عقیقی که دستش بود را بوسیدم.
ساعاتی بعد به خواهر استاد گفتم من نباید این کار را می کردم به نظرتان با عذر خواهی کار را خراب تر نمی کنم؟ خواهرش خندید و گفت نـــــــــــه نگران نباش دست داداش را خیلی ها می بوسند او عادت دارد و شماها را جای اولاد خود می داند.
با آنکه بی خبر رفته بودیم اما استقبال گرم استاد و خانواده اش مانع از آن می شد که معذب باشیم.
به قول خودش تازه از آب ِ باغ برگشته بود.از شب قبل برای آبیاری باغ رفته بود و پیش از پای ما به خانه آمده بود اما خستگی هایش را پنهان می کرد و آنچه ما می خواستیم می خواند و می نواخت و می گفت.
چند مقام را نواخت و خواند و حکایت هر کدام را برایمان تعریف کرد.صحبت به بخشی ها رسید،.پرسیدم استاد " بخشی " یعنی چه؟

گفت: بخشی کسی ست که نوازنده باشد شاعر باشد خواننده باشد سازنده ی ساز باشد حکایت ها و داستان های مقام ها را خوب بداند بخشی باید نطاق باشد زمانی که داستان ها و حکایت ها را تعریف می کند شنونده محو شنیدن باشد...
آنچنان که ما محو گفتار حاج قربان شده بودیم.
می گفت یک بخشی نباید به کسی یا چیزی محتاج باشد باید خود به تنهایی از عهده ی تمام مراحلی که خلق یک اثر نیاز دارد برآید.
می گفت آن زمان که سیم ( فلزی ) برای دوتار نبود از ابریشم به جای سیم استفاده می کردیم حتی تار ابریشم را هم خودمان آماده می کردیم.
گاه صحبت می کرد و گاه می نواخت و می خواند تا اینکه دخترم خواست یکی از مقام ها را درخواست کند تا حاج قربان برایمان بنوازد رو به ایشان کرد و گفت:
استاد ببخشید خسته تان کردیم اما همچنان دوست داریم برایمان ساز بزنید و بخوانید و حرف بزنید.
با دست آرام به پشت شانه ی دخترم زد و گفت نه دخترم من از این چیزها خسته نمی شوم و خوشحال می شوم وقتی می بینم شما جوان تر ها هم به این نوع موسیقی علاقه دارید. و ادامه داد چهره ی تو من را یاد دختری می اندازد که ساکن فرانسه است و به من می گوید بابا بزرگ. هر بار به فرانسه می روم او و خانواده اش می آیند هتل و من را به خانه شان می برند تا روز آخر. هر بار هم که می خواهم به ایران برگردم این دختر اشک می ریزد و التماس می کند که پیش ما بمان.
ادامه داد من هیچوقت از نواختن دوتار خسته نمی شوم خانه ی من همیشه پر از مهمان غریبه و آشناست همه هم به هوای شنیدن می آیند و من هم برایشان می نوازم. ساز زدن و خواندن آدم را خسته نمی کند ساز را از آدم بگیرند و نتوانی بزنی و بخوانی سخت است.
می گفت من از بچگی ساز دستم بوده تا زمانی که انقلاب شد وقتی که گفتند موسیقی حرام است من هم ساز را زمین گذاشتم و چند سالی نزدم تا اینکه روزی از یک روحانی پرسیدم آیا ساز زدن حرام است او هم گفت نه! ساز زدن تو مناجات است! و من مجددا" بعد از سالها ساز دست گرفتم و تا حالا هم که می بینی می نوازم.
برایمان تعریف کرد که به دهها کشور سفر کرده و در جشنواره های مختلف برنامه اجرا کرده و جوایزی را از آن ِ خود کرده اما از میان همه ی اینها تجلیلی که در زمان ریاست جمهوری خاتمی از وی شده بود برایش جایگاه ویژه ای داشت و با چهره ای شادان می گفت آقای خاتمی خودش جایزه را دستم داد .

ساعاتی که در خانه ی استاد حاج قربان سلیمانی بودیم از هر دقیقه اش می توان خاطره های شنیدنی تعریف کرد که شاید در فرصتی دیگر نوشتم.
یک خاطره ی شنیدنی استاد برایمان تعریف کرد که قبلا" برایتان نوشته بودم اما تکرار دوباره اش خالی از لطف نیست.
استاد می گفت:
هر بار لب بالکن می نشینم ودوتار می زنم ،گنجشکی می آید و روی دسته ی سازم می نشیند ، من که می نوازم او هم می خواند و وقتی از ساز زدن باز می ایستم ، گنجشک خاموش می شود و نگاهم می کند که: بنواز !

دو ماه قبل که استاد دولتمند خالف از تاجیکستان به ایران آمده بود داشتیم در مورد حاج قربان سلیمانی حرف می زدیم دولتمند که با تحسین از حاج قربان یاد می کرد گفت دفعه ی بعد که به ایران بیایم حتما" به دیدار حاج قربان می روم. نمی دانم چرا در پاسخ دولتمند این را گفتم:
«اگر تا آن موقع دیر نشده باشد!» پرسید چرا؟ گفتم همینجوری گفتم خودم هم نفهمیدم چرا!؟
روح آن بزرگوار، حاج قربان سلیمانی شاد، بخشی ِ بزرگی که از سرمایه های ملی ما بود.
دوست دارم در پایان بگویم از زمانی که استاد حاج قربان را از نزدیک دیدم بیش ازهنرش، بزرگی اش برایم جلوه گر است.
حاج قربان بزرگ بود خیلی بزرگ!

در باره ی حاج قربان و درگذشت او

ورود به وبلاگ جدیدم
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط راوی