تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

دو نفر دروغگو نشسته بودند و برای هم تعریف می کردند اولی گفت پدر من عمارت بزرگی دارد که یک درش رو به اینجا باز می شود و در دیگرش آنطرف دنیا ،این عمارت آنقدر بزرگ است که تمام مردم روی زمین در آن جای می شوند!
دومی گفت این که چیزی نیست پدر من یک چوب بلند دارد که شب ها با آن ستاره های آسمان را جابجا می کند!
اولی پرسید وقتی پدرت با چوب ِ به این درازی کار ندارد آن را کجا می گذارد؟
دومی گفت توی عمارت بابای تو!

چند روز اخیر خبر تکان دهنده ای از سوی برخی خبرگزاری ها منتشر شد که به دنبال آن وبلاگ های زیادی هم این خبر را پوشش دادند.
عنوان این خبر چنین بود:
اعدام یک زندانی مجروح روی برانكار؟!

از آنجایی که چهره ی این شخص اعدامی وهمچنین مکان این حادثه برای دخترم ( صدف فراهانی ) آشنا بود و نیز از چند و چون واقعه آگاه ، بنابر این وظیفه ی خود دانست که حقیقت ماجرا را بیان کند.

هر چند که نوشته و توضیحات صدف در سطح گسترده ای منتشر شد و خبرگزاری های دیگر آن را به گوش خیلی ها رساندند اما من هم وظیفه ی خودم می دانم این مطلب را در اینجا عنوان کنم چون عذاب وجدان دارم چرا که تا کنون بارها و بارها خبرهای این سایت های دروغگو را لینک داده و اطلاع رسانی کردم! همینجا از خوانندگان وبلاگم بابت این کوتاهی عذرخواهی می کنم و از اینکه ناخواسته گاه با آنان همدست می شدم اظهار شرمندگی می کنم.
در ذهن ِ من یکی ، تمــــــــــــــــــــــــام خبرهایی که تا کنون از زبان اینها شنیده ام زیر سوال رفت و پشت دستم را داغ می کنم تا از موضوعی صد در صد اطمینان نداشته باشم نه آن را بپذیرم و نه همدست دروغ پردازان شوم.
دلیل اصلی توضیحاتی که دادم برمیگردد به مخاطبان خارج از کشور،.ایرانیان خارج نشین بی طرفی که به دور از هرگونه اهداف پشت پرده ی برخی ها دلشان برای میهن می تپد نگران مردم و سرزمین شان هستند و... مسلما" شنیدن چنین خبرهای کذبی روح خارج نشینان را بیشتر از ما می آزارد و این حاصل غربت و دور بودن است.

توضیحاتی که صدف نوشته را در اینجا بخوانید.

پ .ن
قطعا" می دانم که برخی از دوستان خواهند گفت این دروغ بوده اما اتفاقات اینچنین زیاد داریم ... پیشاپیش خدمت این عزیزان عرض کنم که تمام آنچه که می گویند در زندان ها اتفاق می افتد برای من زیر سوال رفته چرا که آنچه تا کنون شنیدم توسط چنین خبرگزاری هایی بوده.
چیزی که بیش از همه آزارم می دهد این است که احساس می کنم بازیچه شده بودم وچقدر هم به ریش مان خندیدند اینها! من منکر خیلی از واقعیت ها نیستم اما باید زین پس برای خودم ارزش بیشتری قائل باشم تا گوش به هر ناشناسی ندهم.

ورود به وبلاگ جدیدم 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط راوی 

در روزهای سرد زمستانی و بویژه این روزها که برف سراسر شهرمان را فرا گرفته است ، بسیاری از حیوانات شهرمان برای پیدا کردن غذا و سرپناه با مشکل مواجه هستند . لازم است بر اساس توصیه های بزرگان دینمان و با توجه به آنچه که در فرهنگ غنی کشورمان وجود دارد ، این مخلوقات بی پناه خداوند را کمک کنیم و بر این اساس شایسته است :
- تکه های نان و باقیمانده غذای خود را در مکانی از حیاط، بالکن و یا پشت بام خود برای استفاده این حیوانات قرار دهید.
- اگر برایتان مقدور است آشیانه ای چوبی درست کرده و روی درخت و یا در مکانی خلوت قرار دهید.
- استخوان ها و گوشت های باقی مانده از غدای روزانه تان را داخل کیسه زباله نریزید . بلکه آنها را جدا کرده و پشت در منزل یا کنار حیاط یا هر جا که احتمال می دهید محل تردد گربه ها یا سگ های ولگرد است قرار دهید .
اگر پرنده ای را دیدید که از شدت سرما بی حال شده ، بلافاصله آنرا به مکانی گرم منتقل کنید. احتمال اینکه این پرنده با این عمل زندگی دوباره ای بگیرد زیاد است.
ادامه مطلب

ورود به وبلاگ جدیدم 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط راوی 



همین چند روز قبل بود که در وبلاگم یادی کردم از استاد احمد آشور پور هنرمند برجسته ی گیلانی و نوشتم که نسل ما ونسل قبل از ما لذت ها بردیم از هنر ایشان .
متاسفانه ایشان ساعاتی قبل از دنیا رفتند .آیا جای خالی این عزیزان پر خواهد شد!؟
روحشان شاد.

در اینجا می توانید 21 ترانه از ایشان بشنوید همچنین در بایگانی ترانه های وبلاگم دو ترانه ی زیبا و مشهور ایشان را می توانید دانلود کنید.

مصاحبه با زنده یاد احمد آشور پور

ورود به وبلاگ جدیدم 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم 
چهل و سه سال پیش آن زمان که من کودکی چهار ساله بودم مردم اراک زمستان سرد و طاقت فرسایی را پشت سر گذاشتندآنچنان که هنوز هم یاد و خاطره اش در ذهن همه اهالی شهر باقی مانده.نام آن سال را گذاشته بودند سال سخته.
با اینکه مردم اراک به زمستان های سرد و برف و بوران ِ زیاد عادت داشتند اما سال سخته به واقع سال سخته بود.
آن زمان مثل حالا نبود که بگویند در این شهر و آن شهر چند سانتیمتر برف آمده فقط این را خوب به یاد دارم که از فضای حیاط مان هیچ دیده نمی شد مگر دو راه باریکی که پدرم با پارو باز کرده بود یکی رو به در حیاط و یکی رو به دستشویی گوشه ی حیاط.
برفی که از پشت بام ها پارو شده و به کوچه ریخته شده بود چنان بود که تمام فضای کوچه را گرفته بود و ارتفاعش طوری بود که پسرهای جوان محله بعد از هر بار که پشت بام ها را پارو می کردند براحتی از روی پشت بام ( دوطبقه) به روی برف های داخل کوچه می پریدند. از پشت بام های یک طبقه نیاز به پریدن نبود و می شد براحتی با یک قدم از بام به کوچه رفت. بام ها تقریبا" با زمین هم سطح شده بودند.
هر دو طرف کوچه هم راه باریکی درست کرده بودند برای عبور و مرور.

خانه ی ما و عمویم روبروی هم بود و عمو و پدرم وسط برف های کوچه تونل زده بودند که بتوانیم راحت به خانه ی همدیگر رفت و آمد کنیم.
خواهری دارم که آن زمان کلاس دوم ابتدایی بود یادم می آید که مادرم حسابی شال و کلاه گرم به او می پوشاند وقتی آماده می شد پدرم او را بغل می کرد و یک لایه از پالتو خودش را دور او می پیچاند و به مدرسه می برد.
او که می رفت من و مادرم در خانه تنها می شدیم مادرم سرگرم کارهای خانه و من هم زیر کرسی می خوابیدم و به قندیل هایی زل می زدم که از سقف نزدیک پنجره ی اطاق تا نیمه های سقف اطاق را آذین بسته بودند.درست مثل ابرها که می توان شکل های جورواجور در آنها پیدا کردقندیل ها هم اشکال عجیب و غریبی در خود داشتند چه بسی زیباتر از ابرها.
می گفتند در روستاهای اطراف اراک خیلی از آدمها تلف شدند و تقریبا" بیشتر دام ها از سرما یخ زده بودند.
در آن سال روزی دستم خیس بود و زمانی که دستم را به دستگیره ی فلزی در زدم و در اثر سرمای زیاد یک لایه از پوست دستم کنده شد
چند سال بعد از سال سخته ( سال 52 یا 53 ) باز هم هوای بسیار سرد و بارش برف فراوان را در اراک به یاد می آورم دوره ی راهنمایی بودم و شاید در عرض سه ماه سرد زمستان جمعا" پنج شش روز بیشتر تعطیل نشدیم تازه همان روزها هم به مدرسه می رفتیم آنجا به ما می گفتند مدرسه تعطیل است برمی گشتیم خانه. اگر تعطیل نبود به نفع مان هم بود چرا که مجبور نبودیم سرمای صبح را دو بار تحمل کنیم و برویم و برگردیم.
پانزده سال قبل همچنین بیست و یک سال پیش هم سرما و برف اراک طاقت فرسا بود اما همچنان زندگی جریان داشت بدون تعطیلی مدارس و اداره ها.
البته منظورم ازمثال زدن این سالها این نیست که زمستان های دیگردر اراک از سرما و برف خبری نبوده و نیست.
این چند روزه که هوا در تهران سرد شده خیلی به این موضوع فکر می کنم که آیا آن زمان ما خیلی پوست کلفت بودیم یا حالا کم طاقت شده ایم؟
برای سرمای یازده درجه زیر صفر کل مدارس و ادارات باید تعطیل می شد؟
تازه این یازده درجه زیر صفر مربوط به نیمه شب است وهوای روز معتدل تر.
چنان در خبرها می گفتند ستاد ویژه تشکیل دادیم و فلان و بهمان کردیم که باورمان شده بود حادثه ای تلخ در انتظارمان است.
البته منکراتفاقاتی که در جاده ها افتاد نمی شوم و مثل همه ی هموطنان نگران کسانی بودم که در برف و سرما گیر افتاده بودند اما علت اینهمه هیاهو در تهران را نفهمیدم.
در پایان یک نکته را لازم می دانم یاد آوری کنم هر چند که شما دوستان خود آگاه هستید، می خواستم به دیگران این هشدار را بدهید که این روزها هوا سرد است و زیاد پیش می آید گربه های بینوا از فرط سرما به موتورهای گرم ماشین ها پناه می آورند. خوب است پیش از حرکت کاپوت ماشین را بالا بزنیم و نگاهی بیندازیم تا مبادا بلایی که سر گربه ی محله ی ما آمد سر گربه های دیگر بیاید. حتی تشریح آن صحنه دلخراش است چه رسد به دیدن آن!
و ضرر نمی کنیم اگر کمی هم به فکر گرسنگی گربه ها و پرندگان بی پناه باشیم.

ترانه ی زمستون را با صدای زنده یاد افشین مقدم بشنویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم 

یک: این پست را به سبک زیتون شماره دار می نویسم زیتون جرات داره بیاد اعتراض کنه!
دو: سال نو میلادی را به همه ی دوستان مسیحی و دوستان خارج نشین تبریک عرض می کنم گرچه دیر شده اما شما قبول کنید.
سه: تازه فکر کردید فقط شما کریسمس دارید؟ نخیر ما هم داریم شب میلاد حضرت مسیح رفتیم کلیسا جای دوستان خالی.
چهار: اس ام اسی که این روزها باب شده بود حکایت ما هست و کلیسا رفتنمان: فرارسیدن سال 2008 میلادی و تولد حضرت مسیح و آغاز تعطیلات کریسمس به شما و خانواده شما هیچ ربطی ندارد تا نوروز صبر کنید
پنج:دوست عزیزی نیاز فوری به مشاوره دارد اگر شما دوستان مشاور خوب و مطمئن سراغ دارید لطف کنید و با من تماس بگیرید توجه داشته باشید روانپزشک نه ها! مشاور یا روانکاو.

شش: از دوستان ساکن کانادا درخواست می کنم اگر برایشان مقدور بود به یکی از خوانندگان وبلاگم کمک کنند. این دوست عزیز دو گمشده دارد که می خواهد هر طور شده پیداشان کند. دو دوست قدیمی و صمیمی اش را.
سالها قبل در مونترال کانادا بودند اما خیلی وقت است که از آنها خبر ندارد و مطمئن نیست کدام شهر کانادا ساکن هستند.
اسامی دوستانش: سامیک تارخانیان و امان انصاری. Samik Tarkhanian .. Aman Ansari اگر کسی بتواند این دو نفر را برای دوست ما پیدا کند به قول خودش عمری دعاگوی شما خواهد بود.
هفت:کی بود فیلتر شکن می خواست این هم چندین فیلتر شکن ناب.
هشت: از زمانی که با " ژولیت دردریان " خواهر ویگن و کارو مصاحبه کردم تا به امروز درخواست های زیادی داشتم که آدرس کلاس موسیقی " فرانکو دردریان " را در اختیارشان بگذارم شماره تلفنی خدمت این دوستان اعلام می کنم و درخواست می کنم فقط برای این امر با فرانکو تماس بگیرند این شماره مختص تماس هنرجوها با ایشان است. در ضمن فرانکوعلاوه بر آموزش گیتار تدریس زبان انگلیسی هم دارد. این شماره تلفن فرانکو دردریان
09353584107
نه:شنیدم که هنرمند گرامی احمد آشورپور در بستر بیماری ست نسل ما و قبل از ما از صدای گرم او و اجراهای هنرمندانه اش لذت ها بردیم ضمن آرزوی سلامتی و طول عمر برای ایشان از علاقمندان دعوت می کنم به دو ترانه ی زیبای نکن ناز وجینگه جینگه جان با صدای احمد آشورپور گوش دهند.

نکن ناز

جینگه جینگه جان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط راوی 


ورود به وبلاگ جدیدم

  چند روز قبل برای خرید یک جفت چکمه به همراه دخترم به باغ سپهسالار رفتیم.
با دیدن انواع چکمه های درون ویترین مغازه ها حیرت زده شده بودم چرا که همه ساله در چنین فصلی اگر به همین کفاشی ها مراجعه می کردی در ازای مثلا" پنجاه مدل کفش که در ویترین می دیدی چهار پنج مدل چکمه هم در کنار آنها بود اما امسال ویترین ها پراز انواع چکمه های مختلف بود و به سختی می توانستی کفش هایی هم در این گوشه آن گوشه ی ویترین پیدا کنی.
از آنجایی که در جریان اخبار دستگیری خانمها توسط پلیس به دلیل پوشیدن چکمه های تنگ وساقه بلند بودیم دخترم سعی کرد نهایتا" چکمه ای انتخاب کند که از نظر امنیتی! به مشکلی بر نخورد.
بعد از گشت و گذار زیاد بالاخره یک چکمه ( از نظر خودمان ) بی مورد را پیدا کردیم.


همینطور که دخترم داشت چکمه را پرو می کرد رو به فروشنده که آقایی حدودا" سی ساله بود کردم و گفتم چقدر امسال مدل چکمه ها متنوع شده سال های قبل اینطور نبود!
فروشنده گفت تا همین چند وقت پیش هم اینطور نبود از زمانی که پوشیدن چکمه ممنوع شد تقاضا چندین برابر شد ما هم که می بینیم مشتری داریم تولید می کنیم.
با خنده گفتم چطور پوشیدن چکمه برای خانمها جرم است اما فروش آن برای شما کاسب ها آزاد است؟
!فروشنده خندید و گفت دهنشون رو بستیم!
من درست متوجه نشدم و گفتم چکار کردید!؟
گفت وقتی این خبر پخش شد هیئت امناء اینجا جمع شدند و چکنیم چه نکنیم تصمیم گرفتند که همه پول روی هم بگذاریم و به نیروی انتظامی بدهیم تا مزاحم کسب و کارمان نشوند.
ادامه داد مجتمع خریدهای ونک و تجریش و ... خوب به کارشان وارد نیستند که تذکر می شنوند و جریمه می شوند ما فروشندگان این محل همگی با هم حدود هشتاد و پنج میلیون تومان پول جمع کردیم ، هر مغازه داری صدوپنجاه هزارتومان داد و قال قضیه کنده شد.
از داخل کشو قبض رسید صدوپنجاه هزارتومان را نشانم داد و گفت ببین!
قبض رسید مبلغی بود که به هیئت امنا تحویل داده بودند تحت عنوان شارژ.
فروشنده گفت سرتاسر اینجا را که نگاه کنی یک پلیس می بینی؟ سیرشان کردیم آنها هم به جای گشت زدن در این حوالی می روند سر خیابان و به روی خودشان نمی آورند...

القصه، چکمه را خریدیم و آمدیم.
یک چکمه ی بسیار ساده که مدل ساق آن هم چسبان نبود.

دیروز دخترم با چند تا از دوستان دوره دبیرستانش برای تفریح و گپ زدن به یک کافی شاپ رفته بودند زمانی که مشغول نوشیدن قهوه بودند صاحب کافی شاپ که جلوی در ایستاده بوده به همه می گوید حجاب هاتان را درست کنید پلیس دارد از پله ها بالا می آید و بعد از چند ثانیه یک پلیس مرد و یک پلیس زن وارد کافی شاپ می شوند بعد از نگاهی سرسری، رو به دخترها می کنند و می گویند هر کسی " بوت " پوشیده خودش با زبان خوش همراه ما بیاید. وقتی می بینند هیچکس ازجایش تکان نمی خورد وادارشان می کنند به بیرون از مجتمع به طرف ماشین پلیس بروند. در بین جمع دخترم و دوستانش فقط دخترم چکمه داشته موقع رفتن در یک چشم به هم زدن کیف اش را به دوستش می دهد و دست خالی همراه پلیس و بقیه می رود. پلیس زن اصرار داشته که به داخل ماشین بروند اما دختر ها مقاومت می کنند.
دخترم می گفت رفتارشان بد نبود و حالت توهین و خشونت نداشت به یکی از پلیس ها گفتم
برای چی من باید همراه شما بیام؟ به چه جرمی؟
پلیس گفته بود یعنی نمی دانی پوشیدن چکمه ممنوع است!؟ دخترم می گوید چکمه ی من که چسبان نیست مدلش هم ساده است پلیس می گوید چکمه مظهرپوشش غربی است!دخترم می گوید پاپوش ترکمن ها و بختیاری ها هم که مثل چکمه ساقه بلند است،تازه همین مظهر پوشش غربی که می گویید جزو لباس فرم خود شما هم که هست!
به اینجا که می رسد پلیس خنده اش می گیرد و رویش را برمی گرداند.
بعد از کمی بگو مگو و بحث ملایم و گاه لبخند و ... اجازه می دهند که دخترم برگردد اما از او تعهد می گیرند که دیگر چکمه نپوشد و او هم تمام مشخصات و آدرس منزل را اشتباه تحویل شان می دهد و به یکی از پلیس های مرد می گوید همین چند وقت پیش شیشه ماشینم را شکستند و رادیو صبط ماشین را بردند شما که باید حافظ جان و مال مردم باشید و در جهت امنیت شهروندان خدمت کنید سرتان به دستگیری من و امثال من گرم است. پلیس می گوید قانون مملکت است و ما فعلا" ماموریت مان این است،دست ما نیست، نگران نباشید بعد از شما به سراغ اراذل و اوباش هم می رویم و دخترم در جوابش می گوید دست شما درد نکند پس برخورد با ما نسبت به اراذل و اوباش در اولویت است؟!
خلاصه بعد از گفت و شنودی به کافی شاپ برمی گردد و به همراه دوستانش راهی ِ خانه می شوند.
به خانه برگشت اما با حال ِ گرفته. مثلا" رفته بودند تفریح!

چند کلام خطاب به رادان و هم پالکی هایش

سردار رادان من نمی دانم پیرو چه دین وآ ئینی هستی و مرامت چیست، فقط این را خوب می دانم که از تبار ما نیستی! تو و امثال تو تحت عنوان دینداری چنان تیشه ای به ریشه ی دین زدید که طی قرن ها هیچکس قادربه این کار نبود.
تو و هم پالکی هایت با این رفتارهاتان جوان های ما را از دین و خدا برگرداندید!
می دانی این رفتارهای قرون وسطایی را با چه کسانی دارید؟
با جوانانی که دوران کودکی شان با کابوس جنگ همراه بود دوران مدرسه رفتن شان با ترس از مدیر و ناظم های امثال تو سپری شد و نوجوانی شان با سرخوردگی ها و کمبود ها و آروزهای محقق نشده همراه بود.
تو انگشت اشاره را به سوی جوانانی گرفته ای که شادی هاشان کمرنگ بوده و هیچگاه خنده ی از ته دل از آنان ندیده ایم.
سردار رادان خنده های مستانه ی نسل من و تو را که هنوز به یاد داریم تا به حال بر لب ها و چشم های جوانان امروز دیده ای؟
از جان این جوانان چه می خواهی؟
تمام هم ّ و غمّ خودت و پرسنل ات را بکار گرفته ای که این نسل را روز به روز افسرده تر کنی وشوق زندگی را از آنان سلب کنی.
سردار رادان زنان از دید تو تنها موجودات شهوت بر انگیزی هستند.
به نظر من تو به یک بالانس هورمونی نیاز داری که بتوانی زنها را به عنوان یک انسان ونه یک عنصر صرفا" شهوت برانگیز نگاه کنی.
کمی به قوانین و آئین نامه های تصویب شده در یکی دو سال اخیر نگاه بیندازهمه و همه در ارتباط با پایین تنه ی آدم هاست!
به چیز دیگری نمی توانی بیندیشی؟
سردار رادان توبسیار کوچکتر از آن هستی که نامت درتاریخ کشور ثبت شود اما اگر قرار بود تاریخ جایی برای امثال تو هم در نظر بگیرد از نقاط سیاه دفتر تاریخ به حساب می آمدی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

ابتدا از خوانندگان وبلاگم که خواننده ی سایت بالاترین نیستند عذر خواهی می کنم که در باره ی موضوعی صحبت می کنم که در جریان نیستند.
خلاصه عرض کنم که یکی از کاربران بالاترین به دلیل بیماری فرزندش مشکل مالی پیدا کرده و دیگر کاربران مایل به کمک به ایشان هستند و چون در سایت بالاترین لینک ها مرتب اضافه می شود و ممکن است این بحث فراموش شود توضیحاتی را برای این دوستان در اینجا یادآوری می کنم.

دوستان و کاربران بالاترین
ضمن احترام و ابراز محبت به این عکس العمل در خورستایش شما ذکر چند نکته را لازم می دانم.
در بخش کامنت اینجا هم عرض کردم
ما فرض را بر این می گذاریم که موضوع صد در صد واقعی باشد اما این دلیل نمی شود که با احساسی برخورد کردن با این موضوع از نکاتی غافل شویم.
کسانی که تمایل به کمک مالی به هر شخصی را دارند ابتدا باید اعتمادشان جلب شود و این حق شان است.
تجربه ای در این کار ( جمع آوری کمک مالی در اینترنت ) دارم که می گوید کمتر از ده در صد افرادی که در ابتدا تصمیم به کمک مالی می گیرند به وقتش عمل می کنند پس بنابر این نباید امید واهی به شایگان و امثالهم داد و سر بزنگاه زیر پایش را خالی کرد.

هیچکدام شایگان را نمی شناسید الاّ با یک آی دی پس بنابر این بهتر است معقول و سنجیده جلو برویم، این بدان معنا نیست که خدایی ناکرده حرف ایشان واقعیت ندارد بلکه پیشگیری می کنیم از حرف و حدیث های احتمالی که ظرف چند روز آتی پیش خواهد آمد.

بنظر من موضوع آنقدر اورژانسی نیست که به این صورت برخی از دوستان عجله می کنند به قول یکی از کاربران ایشان تا همین یک شب قبل از نوشتن این مطلب در بالاترین حضور فعال داشتند.

در کامنتی گفتم که خوب است دو سه نفر از بچه ها ( اگر مایل بودید یکیش خودم ) به نمایندگی از بچه های بالاترین با شایگان هماهنگ کنیم به بیمارستان برویم و هم سری به فرزند بیمارش بزنیم و هم با دکتر و بیمارستان و... صحبت کنیم تا ببینیم چقدر باید کمک جمع کنیم.

نمایندگانی که این مسئولیت را انجام می دهند باید در قبال دو نکته امانتدار باشند یک از افشای نام شایگان خودداری کنند و دو بدانند که در مقابل افرادی هم که کمک مالی می کنند مسئولیت اخلاقی دارند.

برخی از دوستان اظهار می کند که شایگان این کامنت و پیغام ها را نمی خواند اما من مطمئنم می خواند چرا که تنها روزنه ی امیدش به همین دوستان بالاترینی هست و خودش تا ساعاتی قبل در همینجا پاسخ برخی را داده بنابراین با این شرایط باید شایگان هر چه سریعتر با هر کسی از ما که مایل است تماس بگیرد.
نکته ی دیگر اینکه در بالاترین برخی دوستان با هم به دلایلی که شاید بشود نامش را دلسوزی گذاشت بر سر این موضوع بگو مگو ( همراه با اهانت ) داشتند که من در اینجا این اجازه را نمی دهم و چنین پیغام هایی را حذف می کنم.
از دادن امید های واهی هم پرهیز کنید! این که پانزده میلیون تومان پولی نیست جز اینکه شایگان را بیهوده امیدوار کنیم کاری دیگر نمی کنیم و یا اینکه مرتب درخواست شماره حساب می کنید تا پول واریز شود انتظار دارید با گنگ بودن موضوع چند نفر کمک کنند؟.
ما بعد از بررسی موضوع باید از کانال هایی وارد شویم که بتوانیم غیر از کمک نقدی کارهایی انجام دهیم،مثلا" در همین وبلاگشهر هستند پزشکانی که راهنمایی کنند شایگان چه کند که این عمل جراحی برایش با هزینه ی کمتری صورت بگیرد.

و آخر اینکه بعد از ملاقات فرزند شایگان حاضرم هر کمکی از دستم بر آید انجام دهم و اینجا باید دید شایگان با این شرایط با ما ارتباط برقرار می کند یا خیر که اگر تماس گرفت مطمئنا" کمک ها فراتر از پیش بینی ما خواهد بود.

پ . ن بعد از چهارده ساعت
کامنت آخری که در بالاترین نوشتم را اینجا اضافه می کنم

دوستان عزیز
ایمیلی از آقای شایگان دریافت کردم که به واسطه ی این ایمیل موضوع از نظر من تمام شده ست.
توضیح بیشتری نمی توانم بدهم امیدوارم آقای شایگان زمانی که خودشان تشخیص دادند بیایند و برای دوستانشان توضیح دهند.
در اینجا لازم می دانم از تک تک دوستان به سهم خودم تشکر کنم چرا که به زیباترین شکل ممکن با این موضوع برخورد شد و به من یکی ثابت شد اگر روزی گرفتاری داشتم می توانم روی همه ی شما حساب کنم.
تشکر ویژه ای هم از دوستانی دارم که حسن اعتمادشان نسبت به من برایم ثابت شد این جمله را از عمق دل می گویم:
« دوستتان دارم و برایم پشتگرمی خوبی هستید مثل برادر مثل خواهر »
از دوستانی که احتمالا" از من رنجیده اند عذر خواهی می کنم هر چند که ظاهرا" اینگونه نبود و حرف همه مان یکی بود طرز بیان مان متفاوت بود.
در هر صورت کمک مالی نیاز نیست عزیزانم
همگی خسته نباشید و هیچوقت رنگ گرفتاری را نبینید
با احترام و مهر
مینو صابری

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط راوی