تبليغاتX
آونگ خاطره های ما

آونگ خاطره های ما

دار،آونگ خاطره‌های ما در ساعت تاريخ بود.ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. ( سال بلوا ، عباس معروفی )

ورود به وبلاگ جدیدم

تعدادی از دوستان اعتراض می کنند که چرا دیگر از خاطرات قدیم نمی نویسی؟ والله دلمان می خواهد بنویسیم اما چکنیم که در معذورات قرار گرفتیم! آخر قربانتان گردم آن زمان که خاطره های جور و واجور می نوشتم هیچکس من را نمی شناخت. با اسم مستعار " راوی " چنان جولان می دادم که نگو و نپرس.اما حالا،همه من را می شناسند و کافی ست دست از پا خطا کنم آنوقت است که خونم مباح شود. مثلا" آن روزی که حکایت گوشت کوب کشور خانم را نوشتم، مینو نبودم که! راوی بودم، اما حالا اگر دست بر قضا کشور خانم گوشت کوبش را کنار گذاشته باشد و به وبلاگ خوانی رو آورده باشدبا خواندن حکایت گوشت کوبش قیامتی به پا خواهد کرد مخصوصا" اگر پست" گربه ای نه چندان اشرافی و گربه های توی تراس " را بخواند ایمیل می دهد که مگر من چه بدی در حق توکرده بودم که اسم من را روی گربه ی توی تراس گذاشتی؟

اما جدا" دست تقدیر کار خودش را می کند.زمانی که من شش هفت سال بیشتر نداشتم بچه های کشور خانم اسم یک گربه را گذاشته بودند " مینو " و من چقدر گریه می کردم و از این کارشان شاکی بودم. بعدها فهمیدم برادرم پسر کشور خانم را بد جور کتک زده بود و آنها هم عقده شان را اینجوری خالی کردند.
گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری
و حالا بعد از چهل سال بدون اینکه دخترم بداند روزی روزگاری اسم گربه ی کشور خانم مینو بوده اسم این گربه را گذاشته کشور خانم
حالا گیریم که سر و کله ی کشور خانم پیدا نشود، با این نازنین فرنگیس چکنم؟ که چند روز پیش سفری به اراک داشته و بعد از کلی تحقیق فهمیده که با ما فامیل است. خدا وکیلی این نامردی نیست که او بداند من کی هستم و من او را نشناسم؟ چند روز است که همه اش فکر می کنم که خدایا فرنگیس نوه ی ثریا خانم نیست؟ نوه ی عشرت خانم چی؟ شاید هم نوه ی طلعت خانم ؟ همینجور اسم ها در ذهنم پیچ و تاب می خورد و عقلم به جایی نمی رسد!
این نازنین فرنگیس بیش از یک سال هست که از من ترانه ای درخواست کرده و من فرصت نکردم آن را در وبلاگ بگذارم البته درخواست مادر گرامی شان هست و چون فامیل از آب در آمدیم مجبورم به عنوان حق السکوت این آهنگ را به فرنگیس و مادرش تقدیم کنم.
مادر فرنگیس ترانه ای از اونیک درخواست کرده بود که اتفاقا" اونیک یک خاطره ی جالب از شهر ما " اراک " دارد که در اینجا نوشتم

و این هم ترانه ای از اونیک

دیگه پاتو توی کفش ما نکن

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

پسر کو ندارد نشان از پدر
بزن گردن مادرش با تبر


این " دنی " خوشگل ما خیلی از شنیدن موسیقی به وجد می آید. با شنیدن موسیقی عکس العمل هایی از خودش نشان می ده که حیرت آوره! .
امسال عید که " دنی " و مامان و باباش آمده بودند ایران قرار شد شبی به یک رستوران سنتی برویم که شام همراه با موسیقی بود. افسانه، نگران بود و می گفت می دانم " دنی " نمی گذاره به همه خوش بگذره. می گفت هم خوابش به هم می ریزه و هم سر و صدا باعث می شه که گریه کنه و نگذاره به چشم هیچکس بیاد. ما هم مرتب به افسانه می گفتیم نگران نباش هفت هشت نفریم هر کدام نوبتی " دنی " را بغل می کنیم یا اینکه تو ماشین می خوابانیمش و پیش او می مانیم .خلاصه، رفتیم از ساعت هشت شب تا ساعت دوازده " دنی " پلک نزد و علاوه بر اینکه ناراحت نبود قند هم تو دلش آب می کردن.رو صندلی خودش لم داده بود و چشم از ارکستر برنمی داشت. تازه وقتی موسیقی برای دقایقی قطع می شد صداش در می آمد که مطربان بنوازید! دنی با عکس العمل هاش کسانی را که دور میز های اطراف نشسته بودند از خنده روده بر کرده بود.

یکی از ترانه هایی که " دنی " آن را خیلی دوست داشت و با شنیدنش ابراز احساسات می کرد ترانه ای بود که " امیر شاملو " اجرا کرد. " امیر شاملو " از خوانندگان قدیمی هست که آن شب من تازه فهمیدم ایشان هنوز هم فعالیت هنری دارند.
وقتی از رستوران راهی شدیم و داشتیم سوار ماشین می شدیم " امیر شاملو " که خیلی هم متین و نازنینه از کنار ماشین ما رد شد صداش زدم وبعد از چاق سلامتی گفتم من هنوز هم کاست قدیمی شما را دارم پرسید کدام؟ گفتم"دل اگه دل باشه" خندید و گفت ایوالله حالا که اینطوره... دست کرد جیبش و یک سی دی از کارهای جدیدش به من داد. اتفاقا" همان ترانه ای که " دنی " دوست داشت در این سی دی هست.
برای تجدید خاطره ی آن شب یک ترانه هم به افسانه نازنین ، خانوم خانوما هدیه می کنم می دانم که الآن با شنیدنش از جا می پره و می گه واااااای.

" دنی " عزیزم تولدت مبارک باشه.تو مونس خوبی برای افسانه هستی و از وقتی تو آمدی کمتر نگران غریبی افسانه ام. امیدوارم مامان و بابات تولد صد سالگیت راجشن بگیرن به قول مامان بزرگ انشالله دکتر بشی!

دنی جانم :
بی تو لبهام نمی خنده
دلم پیش تو بنده
ابروهات مثل کمونه
موهات مثل کمنده

افسانه جانم:
کی بیشتر از من برات می میره
کی مثل من به دام تو اسیره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط راوی 

ابتدا خدمت علاقمندان موسیقی تاجیک و استاد دولتمند خالف عرض کنم که از شب اول ماه رمضان شبکه تهران سریالی پخش خواهد کرد که صدای استاد دولتمند در آن پخش می شود. فکر می کنم تیتراژ اول برنامه باشد. ( گویا معجونی هم در این سریال خواهید شنید و آن هم اینکه ترانه ای که دولتمند اجرا کرده را با صدای اصفهانی خواهید شنید! )
و باز مژده ای به علاقمندان موسیقی تاجیک ، و آن هم اینکه اواخر آبان ماه استاد دولتمند سه کنسرت در تهران اجرا خواهند کرد.

نکته ی دیگر اینکه 25 روز قبل از شرکت پارس آنلاین درخواست کردم که " ا دی اس ال " ما را قطع کند تا بتوانیم از شرکت دیگری درخواست اکانت کنیم اما این شرکت بی مسئولیت پانزده روز دیر اقدام کرده و شرکت جدیدی هم که از آنها تقاضای اکانت کردم از پارس آنلاین بی مسئوبیت تر بیست روزه که به ما وعده ی اینترنت داده و هنوز خبری نیست
اینکه وبلاگم دیر به دیر آپدیت می شود دلیلش همین است . گاهی از دایال آپ استفاده می کنم تا ببینم آخر و عاقبت ما با این شرکت های بی مسئولیت هم" پارس آنلاین و هم صبا نت " به کجا می کشد. کاش حداقل کمی ادب داشتند و کوتاهی کردن های خودشان را هم می پذیرفتند
یک موضوع دیگر که مدتهاست دلم می خواهد بنویسم این است که خواهش می کنم تمنا می کنم از من اینقدر ترانه درخواست نکنید. به حضرت عباس من هم کار و زندگی دارم. صبر کنید دارید می بینید که هر چی دارم به مرور تقدیم می کنم. البته هیچکدام از خوانندگان ثابت وبلاگم این درخواست را نکردند و من واقعا" نمی دانم این جمله را کجا بنویسم که خوانندگان عبوری ببینند و بخوانند . سر در وبلاگم بنویسم به نظر شما؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط راوی 

چهل داستان نامزد دریافت قلم زرين زمانه

اولين بار است که يک رسانه‌ی خارج از کشوری دغدغه‌اش توليد ادبيات داستانی و ايجاد رقابت سالم و فضايی مناسب برای باليدن نسلی شده است. اين تجربه را ادبيات ايران در حافظه‌اش نداشته است، و حالا که سياستگزاری فرهنگی بر اين منوال می‌چرخد تا ادبيات خلاقه را در محاق نگه دارد، يک رسانه برون‌مرزی کنار فرزندان وطن می‌ايستد تا نشان دهند که در عصر اينترنت و ارتباط ديجيتال چراغ‌های رابطه خاموش نمی‌ماند. فضای مطبوعاتی و نشر ايران برای توليد کنندگان آثار خلاقه هر روز دشوارتر می‌شود، حالی که کار داستان‌نويسان در نهايت چيزی جز فرهنگ‌سازی و شهادت روزگار رفته نبوده و نيست.
40 داستان خوب
کار دقيق داوری و کار سخت داوران به پايان رسيد. از بين 477 داستان که به دبيرخانه‌ی قلم زرين زمانه رسيده بود، در مرحله‌ی نخست 172 داستان برگزيده شد، و داوران ما بار ديگر تمامی اين 172 داستان را خواندند و به ارزش‌گذاری پرداختند. سرانجام چهل داستان به مرحله‌ی دوم راه يافت

در بستری که "زمانه" فراهم آورده بود، چهل داستان خوب در ادبيات ايران جاری شد. حاصل اين‌همه تلاش و کار گروهی همين بود. و می‌ارزيد؛ چهل داستان برآمد که در يک مجموعه به وسيله‌ی نشر گردون برلين انتشار خواهد يافت.
داستانهای نامزد شده برای دریافت قلم زرین
3 – نه هست، آرش توکلی

4 - گریز از ماهی، آرش توکلی

32 - می‌گویم جیغ بزن، محمد رضا زمانی

61- من فقط راوی هستم، آتوسا زرنگار زاده شیرازی

62– تیغه، گیتی رجب‌زاده

80- ها کردن، پیمان هوشمندزاده

91 - خوشبختی ذوزنقه ای، ندا کاووسی

125 - منطقه‌ی صفر، بهاره خلیقی

132 - مهرورزان سرزمین موعود، فرهاد بابایی

142– سیگار می‌کشی؟ فارس باقری

148 – در مه، امیر مهاجر

149 – زخم، امیر مهاجر

180 - کلمات کلیدی، م.الف. گوران

188 – عزیز و نگار، اکرم محمدی

189 – صید ماهی قزل‌آلا، شیوا رمضانی

206 – باورش سخت است، حامد اسماعیلیان

212 - شب‌های مهمانی، علی قانع

215 – چاه، خسرو عباسی خودلان

220 – شرح روایت من و ابلیس، صالح تسبيحی

225 – آنگیل، کیا بهادری

226 – نواربرگردان، کیا بهادری

232 – برای مارسیای رذل عزیز، امیر یزدان‌بد

250 – اما تو روسپی نبودی، یاسمین شکرگزار

252 – خواب، خسرو عباسی خودلان

269 – 176 کیلوگرم، علی‌رضا محمودی ایرانمهر

297 - راس ساعت پنج، ایمان عابدین

300 – مانوئل، علی نیرومند

301 – فرمون، علی نیرومند

303- زندگی سه نفره، سامان رستمی

304 - دیلن توماس را همین‌ها کشتن، بهزاد بارانی

306 – افسردگی، داوود رحیمیان

318 – برق صلواتی، فریبا حاج‌دایی

323 – دیدار در کافه بالزاک برلین 1973، احمد احقری

326 - شیخ روزبهان را با الف و لام نمی‌نویسند، احمد بیران‌وند

327 – یک ملودرام نسبتا عاشقانه: خانواده کونزلمان، بابك نادعلي

358 - روشنایی‎های کج- ایزراییل، تایماز افسری

367 – هی سی سالت ...، آنیتا یارمحمدی

419 – وهم، تبسم غبیشی

431 - بعدازظهرهای هزار و چهارصد و بیست کیلومتر، مجتبی فیلی

450 - حمام در آفتاب، آزاده نوربخش
داستانهای بالا را در این صفحه بخوانید
داستانهای یادشده در واقع برگزیدگان مرحله‌ی نيمه نهايی مسابقه اند. و چون کار داوران خاتمه يافته، پس می‌توان نام‌ نویسنده های تمام داستانها را آشکار کرد. سايت زمانه از همين لحظه کار آشکارسازی را آغاز می‌کند. تمامی 477 داستان در ظرف چند روز آتی با نام نويسنده ديده خواهد شد.
دبيرخانه در اين دو سه روز به کار دشوار ديگری مشغول خواهد بود؛ که امتيازهای هر داوری بر داستان‌ها جمع‌بندی شود تا برندگان نهايی اعلام گردند.
داوران قلم نخستين دوره‌ی مسابقه‌ی زرين زمانه
به همین ترتیب اکنون می توان نام داوران قلم زرین زمانه را آشکار کرد که بار سنگین خواندن و بازخواندن و برگزیدن داستانها را بر عهده داشتند و فهرست نامزدها در واقع حاصل گزینشهای ایشان است:
فرشته مولوی، کانادا (نويسنده، محقق، مترجم)
فرشته‌ ساری، ايران (نويسنده، شاعر، مترجم)

نسيم خاکسار، هلند (نويسنده، مترجم)

حسين نوش‌آذر، آلمان (نويسنده، روزنامه‌نگار)

محمد ايوبی، ايران (نويسنده، معلم داستان‌نويسی)

حسين مرتضائيان آبکنار، ايران (نويسنده، معلم داستان‌نويسی)

شهريار مندنی‌پور، امريکا (نويسنده، معلم داستان‌نويسی)

دبير هيت داوران: عباس معروفی، آلمان (نويسنده، معلم داستان‌نويسی)
مراسم جشن قلم زرين زمانه
روز دوشنبه دهم سپتامبر ساعت 18 مراسم گراميداشت ادبيات خلاقه‌ی ايران، در خانه‌ی هنر و ادبيات هدايت برلين با حضور برندگان خارج از کشور، دبير هيئت داوران، عده‌ای از نويسندگان و روزنامه‌نگاران برگزار خواهد شد. (دوشنبه 19 شهريور 1386 ساعت 6 عصر)
هيجان‌انگيزترين بخش کار اين است که راديو زمانه برنامه‌ی اين روز را "زنده" پخش خواهد کرد.
به افتخار برندگان، ما روز دوشنبه 10 سپتامبر در استوديو راديو زمانه – نه ببخشيد - در خانه‌ی هدايت جشن می‌گيريم و نام برندگان را اعلام می‌کنيم.
من خوشحالم
خوشحالی من به اين خاطر است که داستان‌های خوب خواندم، با نام‌های تازه آشنا شدم، کار با داوران خوب پيش رفت، اولويت‌ها و تأکيدهای "زمانه" همه بر نويسندگان شرکت‌کننده در مسابقه بود، گروه فنی و گرافيک و همکارانم همه کاری کردند تا حاصل کار در شأن اهل قلم و نيز درخور يک رسانه‌ی فرهنگی باشد، و اينها همه چيزهای کمی نيست. بايد قدر بدانم، و می‌دانم.

خسته‌ام، ولی خوشحالم
عباس معروفی

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم

چندی قبل با دخترم داشتم صحبت می کردم. از هر دری سخنی تا اینکه صحبت رسید به خانواده ای از اقوام مان که سالها پیش پسر 18 ساله شان خودکشی کرد. همینطور که داشتم از آقایی و مهربانی و مودب بودن این پسر می گفتم صحبت کشیده شد به رفتاری که خانواده با او داشتند و به هیچوجه او را درک نکردند. همه ی فامیل از این پسر تعریف و تمجید می کردند اما پدر مادرش مرتب نوک تو سر این جوان می زدند، تا اینکه خودش را از بین برد و برای پدر مادر عزیز شد. .
همینطور که داشتم با دخترم حرف می زدم یاد کودکی آن پسر افتادم و از شیطنت هایش می گفتم.

روزی مادر این پسر از اداره به خانه برمیگردد و می بیند پسر 9 ساله اش یک گربه را حلق آویز کرده. مادرش می گفت وقتی وارد خانه شدم دیدم پسرم فورا" از داخل پاسیو بیرون پرید و دستپاچه شده بود بطرف پاسیو رفتم دیدم او طنابی به میل گردهای بالای پاسیو بسته و گربه را دار زده....گربه مرده بود.
وقتی صحبت به اینجا رسید دخترم گفت:
واقعا" این بچه نیاز به روانکاوی نداشته!؟ چه حسابی پیش خودشان کردند و ازکنار این موضوع بی تفاوت گذشتند!؟
وقتی دخترم این حرف را زد با خودم فکر کردم که جوان های این دوره زمانه چقدر می فهمند و روی چه مسائلی چنین ریز می شوند! شاید اگر من هم بودم به فکرم نمی رسید او را نزد روانکاو ببرم و تصور می کردم با حرف و نصیحت کار درست می شود!
و باز با خودم فکر کردم پیشرفت تکنولوژی و دسترسی جوانان به اینترنت چقدر به آنان کمک می کند، آن زمان ما از کجا می توانستیم به این همه اطلاعات دست پیدا کنیم؟آموخته هامان فقط منحصر به دروس مدرسه می شد و تجارب افراد دور و برمان. خیلی که همت می کردیم چند تا رمان و کتاب شعر هم می خواندیم.

برگردم به مسئله ای که در مورد افسردگی و نیاز به درمان خودم از آن صحبت کرده بودم.
نوشته " انار " تلنگری بود که باعث شد به رفتار خودم بیشتر فکر کنم و درصدد حل آن باشم.
این که چه خلق و خوی و رفتاری داشتم را " انار " به بهترین شکل ممکن توضیح داده اما یک نکته بیش از همه آزارم می داد و آنهم انجام ندادن فعالیت ها از جمله ساده ترین آنها و کارهای روز مره.
هر روز به خودم نهیب می زدم که دست از تنبلی و بیهودگی بردارم و به قول معروف از جا بلند شوم اما قادر نبودم که نبودم! هر روز تصمیم می گرفتم از این لحظه چنین وچنان کنم و کارهای عقب افتاده را انجام دهم اما موفق نمی شدم و به همین دلیل از خودم بیزار شده بودم.
تا اینکه نوشته ی " انار " را که خواندم دیدم با توجه به تجربه ی شخصی انار پیرامون این موضوع و بنا به گفته ی او زیاد هم عجیب نیست که قدرت تسلط بر رفتارم را از دست داده ام و در چنین مواقعی هیچکس به تنهایی قادر نیست مشکلش را حل کند.
بارها نوشته و کامنت هاش را خواندم تست افسردگی را انجام دادم دیدم پاسخ آن تست این بود که باید و باید به روانپزشک یا روانکاو مراجعه کنم.
اینجا یک مشکل داشتم و آن هم شناختن یک روانپزشک یا روانکاو خوب. برای " انار " ایمیل دادم که حالا که این بحث در وبلاگت مطرح شده از خوانندگانت بپرس کسی روانپزشک یا روانکاو خوب در تهران سراغ دارد؟ و او هم مطرح کرد.
شخصی با نام " رضا " دو روانپزشک را معرفی کرده بود و علاوه برآن احساس کردم که گفته های " رضا " در وبلاگ " انار " حاکی از داشتن اطلاعات تخصصی پیرامون این قضیه هست.
برای " رضا " نامه دادم و چون نمی شناختمش ابتدا گفتم برای شخص دیگری می خواهم و تمام شرایط روحی آن شخص ( خودم! ) را برایش توضیح دادم و سوال کردم در چنین حالاتی به روانپزشک نیاز است یا روانکاو؟
طی چند ایمیلی که بین ما رد و بدل شد و فهمیدم " رضا " پزشک است ، دیگر مشورت هایم تلفنی انجام می شد و از آنجایی که دیدم او کاملا" از روی آگاهی روانپزشکی را معرفی می کند پیشاپیش به روانپزشک پیشنهاد شده از طرف او اعتماد کردم.
حال بماند که چقدر" رضا ..." را زحمت دادم و موفق شدم نوبت بگیرم...
به مطب مراجعه کردم و چقدر از همان لحظه ی اول ،اعتماد به این پزشک در من قوت پیدا کرد.این نکته به نظرم اهمیت بسیاری دارد.
بعد از صحبت هایی که رد و بدل شد ایشان فقط یک نوع قرص آن هم روزی نصف آنرا برایم تجویز کرد. اینکه می گویم اعتماد به پزشک خیلی مهم است به این دلیل که اگر من به او اعتماد نکرده بودم مطمئن بودم دارو را مصرف نمی کردم! آخر به ایشان گفتم که شب و روز ، من برعکس شده و دلم می خواهد به وضع عادی برگردم و تصورم این بود که یک قرص خواب آور قوی برایم تجویز می کند در حالیکه اینطور نبود و به قول خودشان پله پله و آهسته آهسته همه چیز درست می شود.
بیش از یک ماه است که دو جلسه نزذ ایشان رفتم و نتیجه هم خوب بوده. نه اینکه کاملا" همه چیز روبراه شده باشد اما خیلی تغییرات را حس می کنم.
بد نیست اعتراف کنم که همیشه با خودم فکر می کردم که زندگی من سوای همه است واز روانپزشک هم کاری ساخته نیست! اما اکنون فکر می کنم که انتظارم از یک روانپزشک غلط بوده.او نه وکیل است که حق من را از دیگری طلب کند نه قرار است مسائل مالی من را بررسی کند و راه حل نشان دهد، او یک پزشک است که قرار است با دارو و روانکاوی راهی جلوی پایم بگذارد که هم نحوه ی برخورد با مشکلات برایم آسان تر شود و هم زندگی ام به روال طبیعی اش برگردد.
مجددا" از " دکتر رضا... عزیزم " تشکر می کنم و می دانم تا عمر دارم فراموش نمی کنم که چه لطفی در حق من انجام داده و باز هم از " انار " ممنونم. مخصوصا" مخصوصا" تاکید او بر این جمله:
حتما"حتما" حتما" به مشاور و دکتر مراجعه کنید!

این نوشته ی " رضا " را هم بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط راوی