تو حالت خوش نیست! تو مریضی و بهتره خودت را به یک روانپزشک نشان دهی! تو بیمار روانی هستی ... و... و...و...
چنین جملاتی دُر فشانی هایی ست که گاه و بیگاه از زبان برخی افراد شنیده می شود مخصوصا" زمانی که با شخصی بحث می کنند بحث شان به نتیجه نمی رسد و نتیجه ی این بحث ها کدورت است. در این لحظه وقتی فرد خود را بایکوت شده احساس می کند چنین جملاتی را بر زبان می راند.
متاسفانه در بسیاری موارد شاهد هستیم که اگر دوستانه به کسی بگوییم خوب است روانکاوی شوی و یا به روانپزشک مراجعه کنی بنا بر همان ذهنیت های غلط که زایده ی همان برخوردی ست که بدان اشاره کردم، این پیشنهاد به منزله ی تحقیر کردن به حساب می آید و فرد باور ندارد که روانکاوی شدن هم شاخه ای از علم پزشکی ست که دامنه اش بسیار گسترده تر از تخصص در بیماری های جسمی ست .
متحیرم از اینکه چگونه وقتی ضربه ای به ماشین مان وارد می آید بلافاصله دنبال رفع و رجوع کردن آثار آن ضربات هستیم اما در این دنیای پر هیاهو در این روزگار پر تنش حاضر نیستیم ضربه های طاقت فرسایی که به روان ما اصابت می کند را درمان کنیم.
البته با توجه به فرهنگ غلط که گریبانگیر برخی هاست اعتراف به اینکه روان درمانی می شویم یا به روانپزشک مراجعه می کنیم کاری ست دشوار، می توان گفت به مانند عریان شدن در جمع است اما باید و باید هر کدام که می توانیم سعی کنیم ریشه ی این باورهای غلط را از بین ببریم .
یادم می آید روزی فردی با قیافه ی حق به جانب روانکاوی شدن را تمسخر می کرد و با تکیه به جمله ای از مارلون براندو به عنوان سندی محکم می گفت:
به قول "مارلون براندو " همه ی روانپزشکان و روانکاوان از خود ِ بیمار ها دیوانه ترند!
به او گفتم چرا فکر می کنی اگر کسی نیاز به روانکاوی داشته باشد را باید دیوانه خطاب کنیم!؟
و باز گفتم در این که " مارلون براندو " یک هنرپیشه ی برجسته و موفق بوده هیچ شکی نیست اما می خواهم بدانم چرا چنین افرادی که مشهورند و خواه ناخواه علاقمندانی دارند که در برخی موراد این اشخاص را الگوی خود قرار می دهند روی چه حسابی چنین نظریه هایی را صادر می کنند که هیچگونه تخصصی در این باره ندارند و افرادی را به سمت و سویی هدایت می کنند که مایه ی گمراهی ست.
و باز به ایشان گفتم " مارلون براندو " کارش تولید اندیشه نبوده است، فقط یک بازیگر بوده همین!
اما شخصی مانند " وودی آلن " که بخش اعظم کارش تولید اندیشه است براحتی برای همه گان می گوید که در طی دوران زندگی اش همیشه روانکاوی می شود.
تازه همین آقای " مالون براندو هم در بخشی از خاطراتش می نویسد که اوایل بازیگری اش، فیلم بازی می کرده تا بتواند هزینه ی روانکاوی شدنش را تامین کند.
وقتی زندگی خودم را مرور می کنم و ضربات روحی یی که تحمل کرده ام و روحم را با یک اتومبیل مقایسه می کنم و تصور می کنم این ضربات پی در پی اگر با یک چکش بر یک ماشین فرود می آمد تا کنون چیزی از آن ماشین باقی مانده بود!؟
اما همیشه در خودم نیرویی احساس کرده ام که تاب این همه ضربه را دارم و همیشه سعی کردم خودم را ایستاده و مقاوم نشان دهم اما گاه آدم به مرحله ای می رسد که دیگر آن نیرو هم کارگر نیست روز به روز از توان آدمی کم می شود و همان ضربه ها اینک با شدت بیشتری احساس می شوند. به جایی می رسی که دیگر تاب نمی آوری و منتظری تا ببینی چه اتفاقی ، چه معجزه ای روی می دهد تا از این وضع خلاص شوی.
نه هیچگاه علم روانپزشکی را زیر سوال برده ام و نه هیچوقت منکر این بوده ام که نیاز به درمان دارم اما گاه برخی افراد شیاد در همین رشته هم پیدا می شود که اعتماد آدم را از جامعه ی روانپزشکی سلب می کنند.
از دوستانی که در این رشته تخصص دارند عذر خواهی می کنم اما اجازه دهید خاطره ای برایتان نقل کنم تا ببینید منظورم چیست؟
حدود ده سال پیش بطور ناگهانی یک جور تنگی نفس به سراغم آمد این تنگی نفس با تنگی نفس هایی که یک سیگاری بدان مبتلاست فرق می کرد اصلا" تجربه اش نکرده بودم و وقتی به اطرافیان هم می گفتم متوجه منظورم نمی شدند گاه بصورت یک حمله می آمد نمی توانستم نفس بکشم .
چون این حملات لحظه ای بود و می آمد و ساعتها می رفت دو سه روز گذشت تا مطمئن شدم باید به پزشک مراجعه کنم، دست بردار نبود.
پزشک تا موضوع را شنید پرسید سیگار می کشی گفتم بله. روزی چند تا؟ روزی یک بسته ... چرا سیگار می کشی؟...
در حین حرف زدن ناگهان اشکم مثل باران سرازیر شد و دکتر هم که احساس کرد نیاز به درد دل کردن دارم دقایقی پرسید و من جواب دادم ... رو کرد به همراهم و گفت این خانم هر چه سریعتر باید به روانپزشک مراجعه کنند.
از آنجایی که همیشه برای انتخاب پزشک وسواس دارم چه برای خودم و چه خانواده ام همیشه می گردم تا بهترین را در آن تخصص پیدا کنم اما روانپزشک خوب سراغ نداشتم از همین دکتری که پیشنهاد داد به روانپزشک مراجعه کنم خواستم تا یکی از بهترین ها را به من معرفی کتد.
ایشان هم یک روانپزشک معرفی کردند و گفتند من تا کنون خودم برای معالجه نزد ایشان نرفتم اما همه می گویند کارش خوب است.
آدرس و معرفی نامه داد و روز بعد نزد آن آقای روانپزشک مراجعه کردم.
مطب در یکی از خیابان های سرشناس و شمالی شهر بود، مطب نبود کاخ کرملین بود دکورهای آنچنانی مبل و صندلی های گرانقیمت، منشی ِ پر ناز و کرشمه خلاصه دم و دستگاه تکمیل.
نوبت من که رسید خانم منشی گفت برو داخل این اطاق.
رفتم جوانی بیست و چند سله نشسته بود پشت میز و من را هم دعوت به نشستن کرد.
ابتدا تصور می کردم ایشان همان پزشک مذکور هستند اما بزودی فهمیدم ایشان پرونده تشکیل می دهند از بیمار سوال می کنند و شرح حال می نویسند و بعد از این مراحل تازه نزد پزشک می رویم.
نمی دانم نیم ساعت چهل و پنج دقیقه؟ این حدودها بود که من حرف زدم و او نوشت او سوال کرد و من گریه کردم و جواب دادم اصلا" گریه ام بند نمی آمد و به هق و هق افتاده بودم.
سپس خدمت آقای روانپزشک رسیدم سلامی دادم و نشستم. دکتر حدود یکی دو دقیقه روی پرونده ی من نگاه کرد نگاهی سرسری روی آن طومار ِ عریض و طویل!
رو کرد به من وگفت خانم باید به شما " شوک " بدهیم، از فردا هر روز صبح ناشتا ساعت ۷ صبح اینجا باش هر جلسه هم سه هزار تومان که ده جلسه می شود سی هزار تومان ، تمام مبلغ را باید روز اول بیاوری.
من تا آن لحظه هم نسبت به این پزشک بدبین نبودم و با خودم گفتم حتما" یک چیزی می داند که چنین درمانی را پیشنهاد می دهد ، فقط با مبلغ سی هزار تومان مشکل داشتم ( سی هزار تومان ده سال پیش برایم خیلی سنگین بود).
رو کردم به دکتر گفتم آقای دکتر این هزینه را می شود از بیمه دریافت کرد گفت نه. گفتم پس می شود خواهش کنم تخفیف بدهید تا بتوانم خودم را معالجه کنم؟
بلافاصله نه گذاشت و نه برداشت نگاهی به کُت زمستانی یی که تنم بود انداخت و گفت:
کُتت را چند خریدی!؟ اینجا که می آیید پول ندارید!
خدا حافظی کردم بیرون آمدم و با خودم فکر کردم این آقا اگر شعور داشت با بیماری که به قول خودش نیاز به ده جلسه شوک درمانی دارد نباید چنین برخوردی می کرد.
آمدم و فکر می کنم رفتار ایشان بزرگترین شوک بود که به من وارد کرد! تنگی نفس رفت که رفت!
از آن به بعد که این برخورد را دیدم ، دید ِمن نسبت به همه ی روانپزشکان تغییر نکرد اما برایم سخت بود که به پزشکی هم اعتماد کنم.
ادامه ی این نوشته را در پستی دیگر خواهم نوشت فقط بگویم از آقای دکتر رضا ... بسیار ممنونم ، چرای آن را بعدا" خواهم گفت ضمن اینکه از نازنین " انار" هم ممنونم بخاطر این پستی که نوشت









