تبليغاتX
آونگ خاطره‌های ما

آونگ خاطره‌های ما

دار، آونگ خاطره‌های ما، در ساعت تاريخ بود. ساعت لنگری گفت: دنگ، دنگ، دنگ. (سال بلوا، عباس معروفی)

ورود به وبلاگ جدیدم

تو حالت خوش نیست! تو مریضی و بهتره خودت را به یک روانپزشک نشان دهی! تو بیمار روانی هستی ... و... و...و...
چنین جملاتی دُر فشانی هایی ست که گاه و بیگاه از زبان برخی افراد شنیده می شود مخصوصا" زمانی که با شخصی بحث می کنند بحث شان به نتیجه نمی رسد و نتیجه ی این بحث ها کدورت است. در این لحظه وقتی فرد خود را بایکوت شده احساس می کند چنین جملاتی را بر زبان می راند.

متاسفانه در بسیاری موارد شاهد هستیم که اگر دوستانه به کسی بگوییم خوب است روانکاوی شوی و یا به روانپزشک مراجعه کنی بنا بر همان ذهنیت های غلط که زایده ی همان برخوردی ست که بدان اشاره کردم، این پیشنهاد به منزله ی تحقیر کردن به حساب می آید و فرد باور ندارد که روانکاوی شدن هم شاخه ای از علم پزشکی ست که دامنه اش بسیار گسترده تر از تخصص در بیماری های جسمی ست .

متحیرم از اینکه چگونه وقتی ضربه ای به ماشین مان وارد می آید بلافاصله دنبال رفع و رجوع کردن آثار آن ضربات هستیم اما در این دنیای پر هیاهو در این روزگار پر تنش حاضر نیستیم ضربه های طاقت فرسایی که به روان ما اصابت می کند را درمان کنیم.
البته با توجه به فرهنگ غلط که گریبانگیر برخی هاست اعتراف به اینکه روان درمانی می شویم یا به روانپزشک مراجعه می کنیم کاری ست دشوار، می توان گفت به مانند عریان شدن در جمع است اما باید و باید هر کدام که می توانیم سعی کنیم ریشه ی این باورهای غلط را از بین ببریم .
یادم می آید روزی فردی با قیافه ی حق به جانب روانکاوی شدن را تمسخر می کرد و با تکیه به جمله ای از مارلون براندو به عنوان سندی محکم می گفت:
به قول "مارلون براندو " همه ی روانپزشکان و روانکاوان از خود ِ بیمار ها دیوانه ترند!
به او گفتم چرا فکر می کنی اگر کسی نیاز به روانکاوی داشته باشد را باید دیوانه خطاب کنیم!؟
و باز گفتم در این که " مارلون براندو " یک هنرپیشه ی برجسته و موفق بوده هیچ شکی نیست اما می خواهم بدانم چرا چنین افرادی که مشهورند و خواه ناخواه علاقمندانی دارند که در برخی موراد این اشخاص را الگوی خود قرار می دهند روی چه حسابی چنین نظریه هایی را صادر می کنند که هیچگونه تخصصی در این باره ندارند و افرادی را به سمت و سویی هدایت می کنند که مایه ی گمراهی ست.
و باز به ایشان گفتم " مارلون براندو " کارش تولید اندیشه نبوده است، فقط یک بازیگر بوده همین!
اما شخصی مانند " وودی آلن " که بخش اعظم کارش تولید اندیشه است براحتی برای همه گان می گوید که در طی دوران زندگی اش همیشه روانکاوی می شود.
تازه همین آقای " مالون براندو هم در بخشی از خاطراتش می نویسد که اوایل بازیگری اش، فیلم بازی می کرده تا بتواند هزینه ی روانکاوی شدنش را تامین کند.

وقتی زندگی خودم را مرور می کنم و ضربات روحی یی که تحمل کرده ام و روحم را با یک اتومبیل مقایسه می کنم و تصور می کنم این ضربات پی در پی اگر با یک چکش بر یک ماشین فرود می آمد تا کنون چیزی از آن ماشین باقی مانده بود!؟
اما همیشه در خودم نیرویی احساس کرده ام که تاب این همه ضربه را دارم و همیشه سعی کردم خودم را ایستاده و مقاوم نشان دهم اما گاه آدم به مرحله ای می رسد که دیگر آن نیرو هم کارگر نیست روز به روز از توان آدمی کم می شود و همان ضربه ها اینک با شدت بیشتری احساس می شوند. به جایی می رسی که دیگر تاب نمی آوری و منتظری تا ببینی چه اتفاقی ، چه معجزه ای روی می دهد تا از این وضع خلاص شوی.
نه هیچگاه علم روانپزشکی را زیر سوال برده ام و نه هیچوقت منکر این بوده ام که نیاز به درمان دارم اما گاه برخی افراد شیاد در همین رشته هم پیدا می شود که اعتماد آدم را از جامعه ی روانپزشکی سلب می کنند.
از دوستانی که در این رشته تخصص دارند عذر خواهی می کنم اما اجازه دهید خاطره ای برایتان نقل کنم تا ببینید منظورم چیست؟

حدود ده سال پیش بطور ناگهانی یک جور تنگی نفس به سراغم آمد این تنگی نفس با تنگی نفس هایی که یک سیگاری بدان مبتلاست فرق می کرد اصلا" تجربه اش نکرده بودم و وقتی به اطرافیان هم می گفتم متوجه منظورم نمی شدند گاه بصورت یک حمله می آمد نمی توانستم نفس بکشم .
چون این حملات لحظه ای بود و می آمد و ساعتها می رفت دو سه روز گذشت تا مطمئن شدم باید به پزشک مراجعه کنم، دست بردار نبود.
پزشک تا موضوع را شنید پرسید سیگار می کشی گفتم بله. روزی چند تا؟ روزی یک بسته ... چرا سیگار می کشی؟...
در حین حرف زدن ناگهان اشکم مثل باران سرازیر شد و دکتر هم که احساس کرد نیاز به درد دل کردن دارم دقایقی پرسید و من جواب دادم ... رو کرد به همراهم و گفت این خانم هر چه سریعتر باید به روانپزشک مراجعه کنند.
از آنجایی که همیشه برای انتخاب پزشک وسواس دارم چه برای خودم و چه خانواده ام همیشه می گردم تا بهترین را در آن تخصص پیدا کنم اما روانپزشک خوب سراغ نداشتم از همین دکتری که پیشنهاد داد به روانپزشک مراجعه کنم خواستم تا یکی از بهترین ها را به من معرفی کتد.
ایشان هم یک روانپزشک معرفی کردند و گفتند من تا کنون خودم برای معالجه نزد ایشان نرفتم اما همه می گویند کارش خوب است.
آدرس و معرفی نامه داد و روز بعد نزد آن آقای روانپزشک مراجعه کردم.
مطب در یکی از خیابان های سرشناس و شمالی شهر بود، مطب نبود کاخ کرملین بود دکورهای آنچنانی مبل و صندلی های گرانقیمت، منشی ِ پر ناز و کرشمه خلاصه دم و دستگاه تکمیل.
نوبت من که رسید خانم منشی گفت برو داخل این اطاق.
رفتم جوانی بیست و چند سله نشسته بود پشت میز و من را هم دعوت به نشستن کرد.
ابتدا تصور می کردم ایشان همان پزشک مذکور هستند اما بزودی فهمیدم ایشان پرونده تشکیل می دهند از بیمار سوال می کنند و شرح حال می نویسند و بعد از این مراحل تازه نزد پزشک می رویم.
نمی دانم نیم ساعت چهل و پنج دقیقه؟ این حدودها بود که من حرف زدم و او نوشت او سوال کرد و من گریه کردم و جواب دادم اصلا" گریه ام بند نمی آمد و به هق و هق افتاده بودم.
سپس خدمت آقای روانپزشک رسیدم سلامی دادم و نشستم. دکتر حدود یکی دو دقیقه روی پرونده ی من نگاه کرد نگاهی سرسری روی آن طومار ِ عریض و طویل!
رو کرد به من وگفت خانم باید به شما " شوک " بدهیم، از فردا هر روز صبح ناشتا ساعت ۷ صبح اینجا باش هر جلسه هم سه هزار تومان که ده جلسه می شود سی هزار تومان ، تمام مبلغ را باید روز اول بیاوری.
من تا آن لحظه هم نسبت به این پزشک بدبین نبودم و با خودم گفتم حتما" یک چیزی می داند که چنین درمانی را پیشنهاد می دهد ، فقط با مبلغ سی هزار تومان مشکل داشتم ( سی هزار تومان ده سال پیش برایم خیلی سنگین بود).
رو کردم به دکتر گفتم آقای دکتر این هزینه را می شود از بیمه دریافت کرد گفت نه. گفتم پس می شود خواهش کنم تخفیف بدهید تا بتوانم خودم را معالجه کنم؟
بلافاصله نه گذاشت و نه برداشت نگاهی به کُت زمستانی یی که تنم بود انداخت و گفت:
کُتت را چند خریدی!؟ اینجا که می آیید پول ندارید!
خدا حافظی کردم بیرون آمدم و با خودم فکر کردم این آقا اگر شعور داشت با بیماری که به قول خودش نیاز به ده جلسه شوک درمانی دارد نباید چنین برخوردی می کرد.
آمدم و فکر می کنم رفتار ایشان بزرگترین شوک بود که به من وارد کرد! تنگی نفس رفت که رفت!

از آن به بعد که این برخورد را دیدم ، دید ِمن نسبت به همه ی روانپزشکان تغییر نکرد اما برایم سخت بود که به پزشکی هم اعتماد کنم.

ادامه ی این نوشته را در پستی دیگر خواهم نوشت فقط بگویم از آقای دکتر رضا ... بسیار ممنونم ، چرای آن را بعدا" خواهم گفت ضمن اینکه از نازنین " انار" هم ممنونم بخاطر این پستی که نوشت


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط راوی 

 


با شنیدن خبرهای ضد و نقیض در باره‌ی تخریب احتمالی ساختمان تئاتر نصر راهی لاله‌زار شدم. شنیده‌ها حاکی از آن بود که بحث بر سر مالکیت تئاتر نصر بین جهاد دانشگاهی و کمیته‌ی امداد هنوز به نتیجه نرسیده و ممکن است منجر به وبرانی کامل بنای این مکان فرهنگی شود.
به تتاتر نصر که رسیدم در اصلی تئاتر بسته بود و مردی بساط چیده بود و سیگار می‌فروخت.
از مغازه‌های اطراف پرس و جو را آغاز کردم؛ برخی اظهار بی‌اطلاعی کردند. گفته‌های برخی دیگر هم حاکی از صحت خبر ویران کردن تئاتر نصر بود. می‌گفتند قرار است بزودی ساختمان تئاتر نصر فرو بریزد و جای آن را مجتمعی تجاری بگیرد. یکی از کاسبان محل گفت: «امروز روز تعطیل است. در روزهای دیگر که در بیرونی تئاتر باز است، بین در اصلی و در ورودی، یک مغازه‌ی ساندویچ فروشی هست که گویا فروشنده‌ی آن محافظت از این مکان را هم به عهده دارد!»
ادامه ی نوشته را در" رادیو زمانه " بخوانید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط راوی 

به لطف شرکت اینترنتی" پارس آنلاین "که در ایران گرانترین " آی اس پی " هست و در بسیاری موارد سرویس دهی اش با دیگر شرکت ها تفاوتی ندارد و فقط سر گردنه نشسته و دو برابر بقیه از مشترکین پول دریافت می کند ، بی هیچ دلیلی چهار پنج روز اینترنت نداشتیم و مصیبت آنجا بود که این چند روز هر چه به پشتیبانی زنگ می زدیم فقط آهنگ گوش می کردیم و یکی نبود پاسخگوی ما باشد!
این که چند روز زنگ بزنی و گاه تا ۴۵ دقیقه پشت خط بمانی تا آیا کسی پاسخگو باشد یا نه و اینکه در این چند روز فقط بتوانی با دو پشتیبان حرف بزنی و آنها هم حواله ات بدهند به اینکه اشکال از ویندوزتان است ... تا اینکه دست آخر آقایی به نام خسروی (یا خسروانی ) جوابت را بدهد و مشکلت را حل کند...

من نمی دانم مدیران پارس آنلاین چه خیال می کنند که تمام خیابان ها را پر کرده اند از بیلبردهای تبلیغاتی اما چند نفر به پشتیبانانشان اضافه نمی کنند تا بتوانند خوب پاسخگوی مردم باشند!
دقیقا" کارشان مثل بانک های این مملکت که روزانه میلیاردها تومان هزینه ی تبلیغات تلویزونی و دیگر رسانه ها می کنند اما از ده بار مراجعه به عابر بانک شاید یک بار بتوانی از عابر بانکی پول دریافت کنی و همیشه این پیغام را بخوانی که با" عرض پوزش... "( خوب است بنویسند با عرض پوزش مدیران نالایقی داریم ).
در مورد بانک ها که گردن مان از مو هم نازک تر است و هیچ چاره ای نداریم و در مورد پارس آنلاین هم دستم به هیچ جا بند نیست فقط تنها کاری که می توانم بکنم این که برای همیشه از این آی اس پی خداحافظی کنم و مشتری شرکت دیگری شوم.
و دیگر اینکه بعد از چند روز مشکل اینترنت حل شود و از شرکت " پارسیان افزار " یک سی دی نرم افزار بخری و پنج هزارتومان ناقابل را هم حرام کنی پنج هزارتومان به جهنم ، برنامه را بخواهی نصب کنی و به تو تاکید کنند که موقع نصب برنامه آنتی ویروس را غیر فعال کن و بعد از آن تروژان گردن کلفتی بیاید و مهمان کامپیوترت بشود و نتوانی با پشتیبانش تماس بگیری و زنگ بزنی دفتر فروش و از دختری نه چندان با ادب بشنوی که به ما ربطی ندارد...
خیلی سعی کردم اعتراض خودم را در وبلاگم ننویسم اما بعد از رفتن همه ی راه ها، تنها راه باقیمانده همین بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط راوی 

ورود به وبلاگ جدیدم
همینطور که این نوشته را می خوانید به ترانه ای از کاست " گربه های اشرافی " گوش کنید:

میــــــــــــو میـــــــــــــــو خــــوش اومدین

گربه ی خانگی ما " بلوط " را حتما" می شناسید. " بلوط " یکی از بداخلاق ترین، پر توقع ترین و عصبی ترین گربه های دنیاست در عوض یکی از مهربانترین دلسوز ترین گربه ای ست که به عمرم دیدم . آخ که مناعت طبعش منو کشته! اصلا" اهل دلِگی و ناخنک زدن به خوراکی ها نیست تا به او بفرما نزنیم محال است طرف ظرف عذایش برود.
اگر پاهام درد کند اول پاهام را بو می کند و بعد لیس می زند اگر سرم درد بگیرد پیشانی ام را بو می کند و می لیسد تا اشکم را می بیند سراسیمه و هاج و واج خودش را توی آغوشم می اندازد و اشک هام را می لیسد

اما زمانی که گازم می گیرد هر چه دروغکی گریه می کنم تره هم خورد نمی کند و با زبان بی زبانی می گوید: برو کلَک !

علاوه بر " بلوط "تعدادی گربه هم هست که گاه و بیگاه سر و کله شان در تراس خانه مان پیدا می شود و ما هم یا برایشان شیر و غذا می ریزیم...
یکی از این گربه ها که از همه ناقلاتر بود بقیه را تار و مار کرد و خودش دست انداخت روی تراس ما. دخترم همینجوری اسمش را گذاشت " کشور خانم ".
این کشور خانم تا چندی قبل حامله بود و ما هم تا توانستیم تحویلش گرفتیم. روزی چند بار می آمد و می خورد و می رفت تا اینکه دو روز ازش خبری نبود وقتی بعد از دو روز آمد دیدیم شکمش کوچک شده و معلوم بود که بچه زائیده. دیگر از آن روز به بعد می آمد غذاش را می خورد و سریع می رفت تا اینکه یک روز " درب آپارتمان را باز گذاشته بودم تا " بلوط "در راه پله کمی بازی کند ناگهان دیدم " بلوط " با سرعت به داخل خانه پرید رفتم بیرون دیدم " کشور خانم " که همیشه دندانش روی جگر " بلوط " کار می کند خشمگین روی پله ها ایستاده.
این را توضیح بدم که بالکن خانه ی ما اینطرف ساختمان و درب آپارتمان طرف دیگر ساختمان است و اصلا" به هم راهی ندارند و هر کدام رو به کوچه ی مستقلی ست.
و " کشور " خانم و " بلوط " هم هیچوقت با هم تماس مستقیم ندارند فقط از پشت شیشه همدیگر را می بینند و موقعی که غذا برای " کشور خانم " می ریزیم حتما " بلوط " را در اطاق دیگری می گذاریم و در را می بندیم که مبادا به هم حمله کنند.
سرتان را در نیاورم
وقتی دیدم " کشور خانم " چنین به " بلوط " حمله می کند به دخترم گفتم بهتر است که برای " کشور خانم " غذا نریزیم تا کم کم از اینجا برود چون معلوم نیست شاید روزی خانه نباشیم و بر حسب یک اتفاق قفل در خراب شود و در باز شود یا شیشه بشکند آنوقت " کشور خانم " می آید و به " بلوط " حمله می کند بلوط هم که دست و پای دفاع از خودش را ندارد

قرار شد به " کشور خانم " غذا ندهیم و تا سه روز هم پا روی دلمان گذاشتیم و گوش به التماس های کشور خانم ندادیم .جگرمان کباب می شد وقتی خودش را با التماس به در می مالید و میو میو می کرد اما برای رفاه حال بلوط باید که " کشور خانم " می رفت.

سه روز گذشت و" کشور خانم "هی رفت و هی برگشت ،دست خالی و شکم گرسنه نا امید از در خانه ی ما رفت تا اینکه روزی با دخترم نشسته بودیم صدایی مثل جیک جیک از توی تراس شنیدیم و با تصور اینکه " کشور خانم " پرنده ای را شکار کرده فوری به طرف در رفتیم تا پرنده ی بی نوا را از چنگال " کشور خانم " نجات دهیم

با کمال تعجب دیدیم " کشور خانم " 5 تا بچه گربه را آورده توی تراس و زل زده به ما گویی می گفت :

شما دانید و انصافتان

بچه هاش 4 دختر و 1 پسر

تسلیم شدیم !



مدتی ست که " کشور خانم " و 5 تا بچه هاش اینجا جا خوش کردند و ما هم روزانه 4/5 وعده ازشان پذیرایی می کنیم و " بلوط با چشم حسرت بازی بچه
ها را تماشا می کند لیس و نوازش های مادر به بچه ها را نگاه می کند و بعد هم می آید و یک گوشه غمگین می نشیند


یک روز دو تا از بچه های "کشور خانم " گم شدند خیلی گشتیم و پیدا نشدند کشور خانم هم هی می رفت و هی می آمد به ما التماس می کرد... دخترم ردّ ِ کشور خانم را گرفت و رفت دید دو تا از بچه ها رفتند روی شیروانی پارکینگی که چند ساختمان با ما فاصله شان بود. آوردشان و از آن به بعد از توی تراس تکان نمی خورند انگار خیلی ترسیده بودند و وقتی دخترم گذاشتشان توی تراس با جیغ و ناله خواهر هاشان را صدا می زدند

حس خوبی دارم... علاوه بر اینکه می بینم چند موجود زنده و بی پناه اینجا جا خوش کردند و دارند یواش یواش بزرگ می شوند احساس رضایت می کنم و تازه کلی هم مایه ی سرگرمی و خنداندن من شده اند !

افیلمی از " کشور خانم" و ۵ تا بچه هاش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط راوی 

یک پسر گم کرد یعقوب و دو چشمش کور شد
چون نگریم من که یک عالم پدر گم کرده ام

وقتی دیدم " باران " از من دعوت کرده که در بازی وبلاگی( به مناسبت روز پدر ) بنویسم انگار دنبال بهانه می گشتم تا از پدرم بگویم! شروع کردم به نوشتن و از دیروز تا ساعاتی قبل هی نوشتم هی پاک کردم هی نوشتم هی پاک کردم.
هر کلمه ای که می نوشتم همراه آن اشک از چشمانم سرازیر بود...

همه را پاک کردم و با خودم گفتم زن، مگر مردم چه گناهی کردن که وبلاگت را می خوانند؟
اصلا" به قواعد این بازی وبلاگی کار نداشتم و وقتی به خودم می آمدم می دیدم همه اش از پدرم نوشتم و گریستم...

یک ماه دیگر دومین سالگرد در گذشت پدرم است.
نجیب بود و صبور، عزت نفس بالایی داشت زحمتکش بود و خانواده دوست اما مانند خیلی از پدرها محبتش را خوب نمی توانست ابراز کند. آرام بود و کم حرف و خیلی دل نازک ، خوش لباس بود تمیز و مرتب. دادرس بود و سفره دار و مهمان نواز ،عاشق نوه هایش بود...


اصلا" بگذارید قصه ی عشق جوانی اش را برایتان بگویم.

شصت و چند سال قبل پدرم عاشق دختری می شود و آن دختر هم سخت به پدرم دل می بندد آن زمانها که اینجوری نبود حتی زمان جوانی ما هم عاشق و معشوق آزادی صحبت کردن با هم را نداشتند دلشان و دلمان به این خوش بود :گاهی و نگاهی...

وقتی خانواده ی پدرم به پدرم پیشنهاد می دهند که وقت ازدواجت رسیده و باید برایت به خواستگاری برویم پدرم از خانواده اش خواهش می کند که به خواستگاری دختر محبوبش بروند و آنها هم قبول می کنند.
به خواستگاری می روند و مراسم به اصطلاح بله بُرون و خرید عروسی و رفت و آمد هایی که مقدمات عروسی را فراهم کنند.
یکی از افراد فامیل پدری که ... لاالله الا لله!...( می خواستم نفرین کنم دیدم دستش از دنیا کوتاه است ) شروع به فتنه گری می کند و درست چند روز قبل از جشن عروسی همه را به هم می ریزد و مانع ِ این وصلت می شود.
خود ِ همان خانم که همه را به هم ریخته بود دختر دیگری را به خانواده ی پدرم معرفی می کند که همین مادر نازنینم باشد، به خواستگاری می روند و وصلت سر می گیرد.
روزی که جشن عقد پدر و مادرم بوده همان دختر می شنود که معشوقش یعنی پدرم دارد با دختر دیگری ازدواج می کند باورش نمی شود و به محله ی مادرم اینها می رود وقتی می بیند در آنجا جشن عقد و عروسی ست همانجا جلوی در نقش زمین می شود و دیگران زیر شانه اش را می گیرند و به خانه شان می برند.
این خانم دختر عموی " پوری بنایی " بود. یعنی هنوز هم هست. روز مجلس ترحیم پدرم آمده بود، آخر هم محله مان بود.

ده دوازده ساله بودم روزی از پدرم پرسیدم :
آقا جون اگر شما با مامان عروسی نمی کردی و با ... خانم، عروسی می کردی من دختر کدومتون بودم، تو یا مامانم؟
پدرم پرسید دوست داشتی دختر کدوم ما بودی؟ گفتم تو!
پرسید چرا؟ گفتم آخه اونوقت با پوری بنایی فامیل بودیم و من هی اونو می دیدم.
پدرم خندید و آخر هم نگفت بچه ی کدام شان می شدم!

خب باز هم خارج از قواعد بازی وبلاگی نوشتم!
و اینک بازی و پرسش و پاسخ:
۱ ـ بهترین خاطره ای که از پدر دارید.

از دوران کودکی تا جوانی همیشه موهام بلند بود و یکی از دل نگرانی هایم لحظاتی بود که مادرم با شانه می افتاد به جان موهام و د ِ بکش و شانه کن! آن زمان ها که اینهمه مواد نرم کننده و این چیزها نبود حتی همین برس سیمی ها هم نبود فکر می کنم ده یازده ساله بودم که شانه پلاستکی جای خودش را به برس سیمی داد و کمی راحت تر شدم، تازه مثلا" ما شیک بودیم که شانه پلاستیکی داشتیم خیلی ها از شانه ی چوبی استفاده می کردند.
روزی پدرم از در آمد و دید من دارم اشک می ریزم و زیر دست مادرم پیچ و تاب می خورم.
وقتی هم که هی دردم اومد دردم اومد می گفتم مادرم عصبانی می شد و به شتاب کندن موهایم شدت بیشتری می داد.
پدرم از در که وارد شد گفت نمی خواد براش شونه کنی کشتی بچه رو!
و خودش آمد کنارم نشست و آرام آرام موهام را شانه کرد و گاه می گفت هر وقت دردت اومد بگو ، خب؟
آرام موهام را شانه زد و دو تا بافت و صورتم را که اشک ها روی آن ماسیده بود را بوسید و گفت خوب بود؟
من با سر گفتم آره!
اصلا" اینقدر این محبتش به دلم نشسته بود که بغض داشت خفه ام می کرد، از آن بغض هایی که از محبت یکی گلو را می فشارد.

۲ـ تلخ ترین خاطره و یادی که از پدرتان در ذهنتان است.

من زیاد متوجه نشدم معنی این سوال را! خب مسلما" رفتنش خیلی تلخ بود و هست اما اگر منظور این است که چه ناراحتی از او به دل دارم باید بگویم هیچ!

۳ ـ اگر به جای پدر بودید، چه کاری را که او انجام داده، انجام نمی دادید و یا بر عکس.

کمی از نجابت و حجب و حیا را کم می کردم و اجازه نمی دادم دیگران در زندگی ام دخالت کنند آنگونه که در زندگی پدرم این اتفاق افتاد و هی گذشت کرد و حساب فامیل و این حرفها... همین چیزها نگذاشت پدرم خوشی کند.

4- با پدر در دو یا سه جمله صحبت کنید. ( چه آنهایی که این نعمت رو دارند و چه کسانی که محرومند . )

می گویم پدر حلالم کن، حلالم کن، حلالم کن...


در بیشتر مواقع پدرها مظلوم تر واقع می شوند محبت کمتری از اولاد می بینند، و چون کم توقع تر هستند ما فکر می کنیم نیاز به محبت زیاد ندارند کاش این را می دانستم و کاش دیگران بدانند...

من از پدرم یک بار کتک خوردم آن هم یک لگد بود که نقش زمین شدم.
کلاس چهارم ابتدایی بودم که از همکلاسی ام سه ریال پول قرض کرده بودم آن هم از کی؟ از دختر دلاک حمام محله مان!
وقتی پدرم فهمید ناخواسته آن لگد را به من زد و ساعاتی بعد نشست و آرام آرام برایم گفت:
تو شاگرد اول آن کلاسی تو مبصر آن کلاسی تو دختر من هستی که تا به حال نه از کسی پول قرض کردم و نه رو به کسی زدم مگر من شما را بی پول می گذارم که رفتی و چنین کاری کردی... از همان روز فهمیدم عرت نفس و پا روی خواسته ها گذاشتن و قدر خود را دانستن یعنی چه؟

با آرزوی اینکه هر کدامتان که پدرتان در قید حیات است عمر طولانی همراه با سلامتی داشته باشند و برای پدرانی که از میان ما رفته اند آمرزش می طلبم و روحشان شاد.
از افراد خاصی دعوت نمی کنم که در این بازی شرکت کنند دوست دارم این بار عزیزان سرزده مهمان شوند و هر کدام از شما خوبان هم که نوشتید اگر مایل بودید به من اطلاع بدهید تا بخوانم و در لینک های روزانه لینک بدم.
روح همه ی پدران رفته شاد.

پدرم در جوانی صدای خانم " مرضیه " را خیلی دوست داشت با هم بشنویم ترانه ای از خانم مرضیه:

بیداد زمان

باران جانم ممنونم از دعوتت

روز پدر را پیشاپیش به همه ی پدارن خوب تبریک می گویم

شب تاب خانم این هم نوشته ای به یاد قدیم ها راضی شدی؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط راوی